eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
108 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁گفت به جای دوستت دارم چه بگویم : گفتم بگو : #یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺 بِسم‌ ربِّ الحُســـیݩ 🌺
🍃💕 صبح ها را بہ سلامے بہ تو پیوند زنم اے سر آغازترین روز خدا صبح بخیر بہ امیدی ڪہ جوابے ز شما مےآید گفتم از دور سلامے بہ شما صبح بخیر 🌤 〖 @modafehh
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 کلیپ| چرا احمدی نژاد سخنان خود را رد کرد؟! خیلی باحال هست حتما ببینید😂👏👏👏 @modafehh
سہ شنبہ: نـاهار :باقـر العلـوم؛ امام مــحمد باقـر ( درود خدا بـر او بـاد ) شـام: شیخ الائمہ؛ امـام صادق ( درود خـدا بـر او بـاد) 〖 @modafehh
😇 🌿 🕊امام حسن(عَلَیْهِ السَّلام): «مَنَ صَلّی، فَجَلَسَ فی مُصَلاّه إلی طُلُوعِ الشّمسِ کانَ لَهُ سَتْرا مِنَ النّارِ.» «هر که نماز - صبح - را بخواند و در جایگاه خود بنشیند تا خورشید طلوع کند، برایش پوششی از آتش خواهد بود...» 📚وافی، ج4، ص1553 اَللّھُـمَّ عَـجِّـل لِوَلیِّڪَ الْـفَـرَج🌿 〖 @modafehh
✌️🏻🕶~ معلـم‌پرسید ↯ چندتابمب‌براۍنابودۍداعش‌ واسرائیل ‌لازمھ؟! دآنش‌آموز : دوتا!(: همہ‌خندیدن.. معلم : دوتا؟!چطورۍ؟! دآنش‌آموز ↯ : ¹.فرمان‌ِ‌آسیدعلۍ😎🤞🏻 ².سربند‌ِیازهرا😌🧡 ♥️ 〖 @modafehh
. خدایا ما زورش و نداریم از معصیت دست بکشیم تو بدادمون برس.. .. . @modafehh
🌿 🌹شیخ حسنعلی نخودڪی(ره): هر روز دهید ولو به وجه مخـتصر برای توفیق و گشایش در ڪارها هر صبح از تلاوت مجید مخصوصا سوره یس غفلت نڪُن. 〖 @modafehh
•• امسال‌راۍ‌ندی‌‌چهارسال‌بعد‌چی؟ چهارسال‌بعدش‌چی؟ قانون‌که‌پابرجاست... اصلا‌معلوم‌نیست! اگه‌انتخاباتی‌درکار‌نبود‌چهارتا‌غربی‌میومدن‌ میگفتن : ایران‌به‌عنوان‌یک‌کشور‌اسلامی‌حق انتخاب‌و‌از‌مردم‌گرفته‌و‌آنهارا‌محدود‌کرده...! الان‌هم‌که‌انتخابات‌هست چون‌همون‌چهارتا‌غربی‌گفتن‌رای‌ندید غافلان‌میگن‌ای‌به‌چشم‌خون‌ریزان(: آزادی‌هست‌انتخاب‌هست دست‌هارا‌باید‌جوهری‌کرد تا‌حقی‌هست! 🇮🇷 @modafehh
🌷 .• من‌زندگـے‌راچون . . ‌ڪوهِ‌یخ‌ِبسته‌ای‌می‌دانم ڪه‌اگر‌نور‌ټوحیـدبرآن‌بټابد✨، چشمه‌هاےِ‌محبټ‌وایثارازآن‌جارے‌مے‌شود وبشریټ‌راسیراب‌مے‌سازد..🤞🏼!' •. شهیدعلیرضانوبخت🌱 〖 @modafehh
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ رها در اتاق را به ضرب باز کرد: _بس کن آیه! اون بدبخت چه گناهی کرده که تو هیچوقت ندیدیش؟ با فرار کردن میخوای به کجا برسی؟ تا کی باید بره؟ تا کی نباشه؟ تا کی دندون رو جیگر بذاره؟ خسته نشدی از آزارش؟خسته نشدی از ندیدن آرزوهای دخترت؟ نمیبینی زینب چقدر دوستش داره؟ اصلا تو جز خودت کسی رو میبینی؟ آیه: خسته شدم از بس همهتون ارمیا ارمیا کردید؛ چی داره که همه طرفدارش شدید؟ رها: سید مهدی چی داشت که تو اینجوری دیوونه شی؟ آیه از روی تخت بلند شد و مقابل رها ایستاد و به ضرب تخت سینه ی رها کوبید: _بفهم داری درباره ی کی حرف میزنی! رها دست آیه را پس زد: _میفهمم! کسی که الان فقط و فقط پدر بچهته... میفهمی؟ سید مهدی مرد ....خدا بیامرزدش...اصلا آرمیارو دیدی؟ میددونی وقتی بهش بله دادی، اون شب تولد زینب، رفته بود رستوران اجاره کرده بود و لباس عروس و آرایشگاه، یادته با سنگدلی گفتی فقط میای محضر و بعد خونه؟ اصلا پرسیدی اون همه هزینه ای که کرده بود چی شد؟ فهمیدی یکی از بچه های پرورشگاهشون نامزد کرده بود و پول عروسی گرفتن نداشت، جای تو عروس شد؟ فهمیدی چرا عقدت چند روز عقب افتاد؟ فهمیدی چرا اونشب هیچکس خونه نبود؟ همه ی ما رفتیم عروسی اون جوون. همه جز تویی که کسی رو جز خودت نمیبینی. ارمیا همه ی آرزوهاشو داد به بچه ای که کلی آرزو تو دلش بود. از ما خواست که به عنوان خانواده ی داماد تو جشنشون باشیم و همه ی ما با جون و دل رفتیم، چون ما میدونیم که تنهایی یعنی چی، میدونیم پشت و پناه نداشتن یعنی چی. تویی که همیشه حاج علی بابات بود و سید مهدی پشت و پناهت، ...... ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ چی از حسرت میدونی؟ حسرت نگاه ارمیا دل همه ی ما رو سوزوند و تو حتی نفهمیدی! تو با اون همه ادعات! تو با اون همه آیه بودنت برای همه ی ما... آیه تو میدونی ارمیا و دوستاش هنوز بعد از سالها که از پرورشگاه اومدن بیرون، میرن و اون بچه های بی حامی رو حمایت میکنن؟ تو از شوهرت چی میدونی؟ سایه اشک چشمانش را پاک کرد و در تایید حرف های رها گفت: _یه حلقه ی قشنگ برات خریده بود... خیلی قشنگ؛ اونم داد به عروس و دوماد، اون روز تو محضر... وای خدای من! اصلا یادم نمیره... چطور حلقه رو از دستت در نیاورده بودی؟ تمام پس اندازشو گذاشته بود پای جشنی که برات گرفته بود و تو نخواستی. وقتی دید چه حلقهی سادهای گرفته، شرمندهت شد و ما از شرمندگی دِل دریاییش مردیم ، فکر کرد تو ساده زیستی دوست داری که عروسی نخواستی، نمیدونست تو فقط میخواستی عروس سید مهدی باشی. سید محمد دست روی شانه ی سایه اش گذاشت: _راحتش بذارید. آیه خودش باید تصمیم بگیره. زندگی با کسی مثل ارمیایی که من میشناسم لیاقت میخواد. سید محمد به یاد آورد...فخرالسادات را سر خاک آورده بود که مردی را از دور دید. تعجب کرد که چه کسی سر خاک برادرش نشسته است. نزدیک که شد جوانی را دید که بارها در مراسم سید مهدی دیده بود. مادرش را به مزار ِ پدر فرستاد و کنار ارمیا نشست: _سلام ارمیا نگاه از قبر گرفت و سید محمد را نگاه کرد: _سلام؛ ببخشید، الان میرم. ارمیا که نیمخیز شد، سید محمد دستش را گرفت و دوباره کنار خود نشاند: _چرا با عجله؟ بشین یه کم حرف بزنیم؛ هم دوره ی مهدی بودی؟ ارمیا دستی روی سنگ قبرش کشید: ..... ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗