📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_بیست_چهار
حاج علی گفت: حالا بعد از دو هفته بچه ها همو دیدن، یکم ما باید کوتاه بیایم سید!قصد بی احترامی که ندارن، جوان هستن و حرف دارن با
هم...
سید عطا: چه زودم به شماها بر میخوره!
بعد رو کرد به سید محمد و گفت: تو نمیخوای وارث بیاری برای خودت؟داداشت که رفت و یک پسرم نداره، تو الاقل یک پسر بیار که نسلتونو ادامه بده.
سیدمحمد: به وقتش ما هم بچه میاریم. مهدی هم یک دختر داره مثل دسته گل که راهشو ادامه میده.
سیدعطا: این همه ساله ازدواج کردی و هنوز میگی به وقتش؟ وقتش کی میشه اون وقت؟ تا مادرت سایه اش بالای سرته اقدام کن، نذار آرزو به دل بمونه.
فخرالسادات که نگراِن ادامه ی این بحث بود گفت: ان شاالله هر چی خدابخواهد همون میشه. بچه ها هنوز سنی ندارن که خودشون رو درگیر
کنن.
مرضیه خانوم: اینا که از فاطمه من بزرگ ترن. ماشاالله بچم الان دومی رو حامله است.
معلوم شد ماجرا از کجا آب میخورد. برای همین آمده بودند. آیه مطمئن بود هنوز بیست و چهار ساعت از زمانی که مرضیه خانوم جریان حاملگی دخترش را شنیده نگذشته است و همان هم شد.
مرضیه خانوم چادرِ روی سرش را مرتب کرد: دیشب که زنگ زد و گفت به سلامتی حامله است، نمیدونی چقدر خوشحال شدم. آخه میدونید،
عروسمم حامله است. خدا حفظشون کنه که ما رو به آرزومون رسوندن و دور و برون رو شلوغ کردن.
سیدعطا به تایید حرف همسرش ادامه داد: بچه باید َخلف باشه. باید روحرف بزرگتر حرف نزنه که خداروشکر هر دوتا بچه هام اهل و عاقل اند.
⏪ #ادامہ_دارد...
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_بیست_پنج
سید محمد که خون، خونش را میخورد زیر لب گفت: خیلی اهل و عاقل هستن.
همه مشغول تبریک گفتن به آنها بودند که صدرا گفت: سید شیرینی دو تا نوه هاتون رو نیاوردین که!طلب ما باشه شیرینی؟
همان موقع ارمیا با جعبه بزرگ شیرینی داخل خانه آمد: اینم شیرینی!
رها: به چه مناسبت؟
ارمیا خندید: با اجازه ی مامان فخری و حاج علی، یک نوه به نوه هاشون اضافه شد. بچه های شما هم اهل و عاقل هستن مامان فخری!
معلوم شد ارمیا حرف های آخر سید عطا را شندیده که اینگونه خبِر پدر شدنش را شهد جاِن فخرالسادات میکند.
سید عطا با عصبانیت بلند شد، چیزی را گفت که کسی انتظارش را نداشت: چی گفتی؟شما غلط کردید بچه دار شدید!برای من رفته شیرینی
آورده و لبخند میزنه. خاک تو سر من! من بی غیرت وایسادم اینجا و این داره میگه پدر شده!
حاج علی: یعنی چی سید؟
سید عطا جلو آمد و جعبه ی شیرینی را از دست ارمیا گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد: تازه میپرسی یعنی چی؟ ای خدا!
به سمت سیدمحمد رفت و یقه اش را گرفت: بی غیرت!تف به ذاتت!تف به غیرتت!کلاتو بذار بالاتر!ناموس برادرت حامله است.
سیدمحمد دست عمویش را از یقه اش جدا کرد و گفت: تمومش کنید دیگه!خسته نشدید از این حرفا؟هر بار هر بار اینهارو میگید میرید.خستمون کردید.
مرضیه خانوم: بریم سید.اینا حرمت بزرگ و کوچیکو ندارن!
نگاه ارمیا مات جعبه ی شیرینی پرت شده گوشه اتاق بود. آیه نگاه از گل های قالی جدا نمیکرد. زینب سادات چادر مادر را چنگ زده بود.رها بچه هایش را به حیاط برد.صدرا نگران به ارمیا نگاه میکرد.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
•°🌱
از ازل ایل تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم♥️
#شبتون_حسینی 🌙
#اللهم_ارزقنا_کربلا_به_حق_الحسین_علیهالسلام
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•°🌱
السَّلاَمُ عَلَى الْحَقِّ الْجَدِيدِ...
سلام بر آن حقیقتی که با ظهورش
هر چه باطل است رنگ خواهد باخت
و زمین و زمان را حیاتی نو خواهد بخشید.
📚 مفاتیح الجنان
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج✨
#سلام_امام_مهربانم🙂🖐🏻
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
دوشنبہ:
ناهار :سـالار زیـنب؛سیـدالشـهدا(درود خدا بر ان ها باد)
شـام :زیـنت عبادتــ کنندگـان ؛امام سـجاد(درود خـدا بر او باد)
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#آیه_گرافی 💚 [ فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ] یِه روز خوب میاد...:
#آیه_گرافی 🌱💛
أَلَیْسَاللَّهُبِکَافٍعَبْدَهُ .... 💔
یعنی مـن♡
برایِ اینکـه انقدر
احساس تنهایـی نکنـی کافی نیستم؟ :)
''سورهزمـر/³⁶''....🌿
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
نخستین نشست خبری رئیس جمهور منتخب ملت با رسانه های داخلی و خارجی؛
هم اکنون از شبکه خبر✨
🗓 ۳۱ خرداد ماه، #سالروز_شهادت سردار پر افتخار اسلام و مجاهد بيدار و متعهد، شهید صدیق ، عارف بالله #دڪتر_مصطفی_چمران و #روز_بسیج_اساتید گرامی باد. 🥀
💐 هدیه به روح مطهر امام شهیدان و ارواح طیبه جمیع شهداء ، مخصوصاً دانشمند شهید ، مجاهد عارف ، دڪتر مصطفی چمران ،صلوات .
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
#طنز_جبهه😂🤦♀
شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم
شب مهتابی زیبایی بود
فرمانده اومدتوی سنگر و گفت:
اینقدر چرت نزنین ، تنبل میشن
به جای این کار برید اول خط ، یک سری به بچه های بسیجی بزنین
بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریز های بلندی که توی خط مقدم بود
بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودن
مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله ی آدمیزاد روی خاکریز گذاشته بودند
که وقتی کسی سرش را از خاکریز بالا می آورد
بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و اون رو نزنن
اما بر عکس ما خیال می کردیم که این سنگ ها همه کله ی رزمنده هاست
رزمنده هایی که پشت خاک ریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست
یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم
و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و بر گشتیم !
صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدن تا چند روز ، بهمون می خندید😁
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄