📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_پنجاه_هفت
آیه ای که خیلی نشانه ی خدا بود....زینب سادات دوباره شبیه همان روزها شده بود و ارمیا منتظر آتشفشان این بار بود.
آن روز زینب سادات به دانشگاه رفته بود. آیه برای دیدن یکی از دوستانش به دانشکده ی پرستاری و مامایی رفته بود.
هنوز به استادسرا نرسیده بود که صداهایی توجه اش را به خود جلب کرد.
دختری با صدای بلندی گفت: صدبار گفتم، بازم میگم! الکی صندلی دانشگاه رو اشغال نکن! تو هیچ آینده ای نداری! تو بچه سهمیه ای رو چه
به درس خوندن! تو اگه سهمیه ی بابات رو نداشتی که رنگ دانشگاه روهم نمیدیدی!
صدای یک پسر هم آمد: آخه عقل هم خوب چیزیه!تو چطور میخوای پرستار بشی؟ به مردا میتونی آمپول بزنی؟
صدای خنده ی جمعیت بلند شد.
امل! تو رو چه به دانشگاه!
صدای همان دختر اول دوباره شنیده شد: آخه
برو همون شوهر کن، کهنه ی بچه عوض کن. هرچند هیچ مردی حاضر نمیشه با تو ازدواج کنه!عقب افتاده...
یک دختر دیگر گفت: حتما باباشم از این بچه بسیجیا بوده که به زنشم میگفته خواهر...
دوباره صدای خنده و این بار صدایی که زیادی آشنا بود. به اندازه نوزده سال زندگی آشنا بود...
صدای زینب سادات میلرزید: شما حق ندارید درباره پدر من اینجوری حرف بزنید.
آیه جمعیت را کنار زد و وارد گود شد. زینب ابرو در هم کشیده و دست هایش را مشت کرده بود. بغض راه گلوی دخترکش را بسته بود. آیه
مادری کرد: اینجا چه خبره؟
⏪ #ادامہ_دارد...
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_پنجاه_هشت
همه نگاه ها به سمت آیه برگشت. تک و توک بچه هایی که آیه را میشناختند زمزمه کردند: استاد معتمده!
یکی از پسرها محض خودشیرینی گفت: چیزی نیست دکتر!بحث آزاده!
صدای خنده ی مجدد بچه ها بلند شد و آیه چقدر از این دکتر دکتر کردن ها در دانشگاه بیزار بود. دانشگاه بود و استادی! این چه خود شیرینی
هایی بود که راه انداخته اند، خدا میدانست.
آیه به سمت دخترکش رفت. یک دستمال کاغذی از کیفش در آورد و به او داد: چی شده؟
زینب سادات: هیچی.
آیه رو به آن دختر کرد و گفت: حرفاتونو شنیدم. پس بحث آزاده؟
دختر گفت: بله استاد.
آیه به سمت میز استاد رفت و گفت: پس بشینید بحث کنیم!
هم همه ای برپا شد. اما بعد از دقایقی تمام صندلی ها پر شده و بچه ها از کلاس های دیگر صندلی می آوردند. تا آرام شدن جو، آیه تلفن همراهش را درآورد را و به ارمیا پیامکی مبنی بر دیر به خانه بازگشتخودش و زینب سادات داد، سپس به رییس دانشگاه زنگ زده و اطلاع داد.
هنوز دقایقی نگذشته بود که رییس دانشکده و چند تن از اساتید هم وارد شدند.
آیه ضمن ادای احترام به آنها، بحث را شروع کرد...
آیه: خب بچه ها، شما اول شروع میکنید یا من؟
یکی از پسرها بلند شد: ما شروع میکنیم!
آیه سری به تایید تکان داد: بفرمایید
همان پسر شروع کرد: استاد چرا بعضیا باید با سهمیه وارد دانشگاه بشن؟
چرا حق یک عده بچه درس خون رو میدید به یک سری بی سرو پا و خنگ؟
آیه که نگاه پسر را به زینبش دید، ابرویی بالا انداخت و گفت: اولا این بحث کلی هست و خطاب قرار دادن یک نفر اصلا کار درستی نیست.
⏪ #ادامہ_دارد...
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
#طنز_جبهه😁
.
.
خيلے از شب ها آدم تو منطقه
خوابش نمے برد😴😬
وقتے هم خودمون خواب مون نمے برد دل مون نمے اومد ديگران بخوابن😌
یه شب یکــے از بچه ها سردرد عجيبے داشت و خوابيده بود.
تو همين اوضاع یکـــے از بچه ها رفت بالا سرشو گفت: رسووول! رسووول! رسووول!😱😁
رسول با ترس بلند شد و گفت: چي؟؟؟چے شده؟؟😰
گفت: هيچے...محمد مےخواست بيدارت کـــنه من نذاشتم!😐😂
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج🍃⌛
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
◾️#آیه_گرافی 🦋 ______________ قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاء…✨🌿 وقتی که دلت تنگ می شو
#آیه_گرافی 🧡⚡️
«سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»
و به آنان مى گويند درود بر شما به پاداش آنچه صبر كرديد، راستى چه نيكوست فرجام آن سراى..👌🏻🌱
- رعد/۲۴
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
🍃سرمایۀ امیدم
گفتهاید خودمان را محاسبه کنیم.
باشد، به روی جشم.
یکی یکی حساب میکنم گناهانم را
ولی به من بگو با اضطرابی که شمارش گناهان
برایم به ارمغان میآورد، چه باید کرد.
هر چه قدر بیشتر گناهانم را حساب میکنم
فاصلهام را از تو بیشتر احساس میکنم.
نکند معنای این فاصله این باشد
که تو با من دوست نمیشوی!
این است؟
گناهان من در نیامدن تو چه قدر اثر داشته؟
میشود بگویی؟
التماس میکنم بگو هیچ اثری نداشته.
این طور اگر بگویی، راحتتر گناهانم را شماره میکنم.
اگر گناه من، آمدنت را به تأحیر انداخته باشد
میتوانم به این فکر کنم که تو با من دوست میشوی؟
آقا! یا وظیفۀ محاسبه را از دوشم بردار
یا به من بگو با وجود همۀ این گناهان
باز هم به دوست شدن با من فکر میکنی.
من آن قدر قوی نیستم که اگر امیدم به دوست شدن تو با من کم شود
باز هم توان زندگی کردن داشته باشم.
اصلاً کاری به قوّت و توان ندارد
کسی که بدون امید به دوست شدن تو با خودش نفس میکشد
زنده نیست.
کمکم کن آقا!
به دادم برس!
نگذار امیدم به دوست شدن تو با من
با شعلۀ گناهان بیشماری که کردهام آتش بگیرد.
شبت بخیر سرمایۀ امیدم!
#شب_بخیر
#بهانه_بودن
#محسن_عباسی_ولدی
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•°🌱
هرکجا افتاده بینی دست گیری میکنی
دست ما را هم بگیر جانا،
ز چشم افتادهایم . . .
#صلیاللهعلیکیااباعبدالله
شبتون حسینی 🌙
┄┅፨• @modafehh •፨┅┄
•°🌱
#السلام_علیک_یاصاحبالزمان
اللّٰهـمَ ڪُـڹ لـولیـڪَ الحُجَّـــة بـْـن الـحَسڹ
صلواٰتڪ علیہِ و علےٰ آبائٖہ فےٖ هذہ السّاعة
وَ فـےٖ ڪُلّ ســٰاعة ولیّاً وحافــظاً و قائــداً
ًوَ ناصِــراً وَ دَلیــلـاً وَ عَیــناً حتـے تُســڪِنہُ
أرضَـڪ طوْعـــاً و تُمتِّـــعَہُ فیٖـــھٰا طویــلـٰا
#اللهمعجللولیڪالفرج♥️🌱
ای طبیب درد های ما کجایی؟
••✾ @modafehh ✾••
جـمـعـــــہ:
ناهار: امام حسن عسکری(درود خدا بر او باد)
شام: حضرت ولیعصر (درود خدا بر او باد)
••✾ @modafehh ✾••
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#حدیث🔅 #تلنگر❕ امام علی (علیه السلام) : اگر مردم میدانستند در قبـرها چه می گذرد حتی یڪ گنــٰاه هم