•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#آیه_گرافی 🕊 ماذا وَجَدَ مَن فَقَدَکَ و مَا الَّذی فَقَدَ مَن وَجَدَک... چه دارد آن که تو را ندارد
#آیہ_گرافے
•|😌💛|•
«وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ»
« اگہمـنبخوامبہچیزےبـرسونمت😌
میرسونمت!( :
ڪسےهمنمیتونہمانـعامبشہ💛🌱»
••✾ @modafehh ✾••
[غیبت کردن‼️]
حمید آقا خیلی از غیبت بدش میومد اصلا خوششون نمی اومد جایی نشستن کسی غیبت کنه...سعی میکردن مجلس رو ترک کنن..تو خونه همیشه میگفتن دلم میخواد تو خونه من غیبت نباشه...دلم میخواد خدا و ائمه به خونه زندگی من یه جور دیگه نگاه کنن...بسیار مهربان بودن و موئدب..رفتارشون با فامیل و همسایه زبانزد بود انگار این مرد خوبی تمام رو داشت هیچ وقت عصبانیت ایشون رو نمیشد دید بی اندازه صبور بودن و مدام ذکر لبش این بود ...و کفی بالله ناصرا🌺
پایین وصیت نامه هم این ذکر رو نوشتن تا صبوری برای خانوادشون بمونه
روایت از همسر شهید
مدافع حرم #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی ❤️
••✾ @modafehh ✾••
💠 عید قربان با نماز و عبادتش، با ذکر و دعایش، با قربانی و صدقات و احسانش، بستری برای جاری ساختن مفهوم عبودیت و بندگی است
👈جشن رهایی از اسارت نفس
👈و شکوفایی ایمان و یقین
👈و عید سرسپردگی و بندگی
🌺بر همهی مسلمانان مبارک باد
#عید_قربان
••✾ @modafehh ✾••
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_هشتاد_یک
زینب سادات آرام گفت: مثل عمو مسیح نیست. گفت بهش فرصت بدم. گفت منو دوست داره.
رنگ صورت زینب سادات سرخ شد. دخترک خجالتی سیدمهدی، دخترک ناز پرورده ارمیا، دخترک پر از حجب و حیای آیه!
ارمیا میانه را گرفت: بهش فرصت بدید فکر کنه. اون باید برای زندگیش تصمیم بگیره.
بعد آیه را صدا کرد: آیه جان، میشه بیای؟
سیدمحمد به سمت ارمیا رفت: کاری داری داداش؟
ارمیا به برادرانه هایش لبخند زد: نه، کاری ندارم، حرف دارم باهاش.
سیدمحمد شانه ارمیا را بوسید و تنهایشان گذاشت.
ارمیا: بهش سخت نگیر جانان!
آیه کلافه شد و نفسش را با شدت بیرون داد: امانته! جز امانت بودنش، جونمه، بچمه! سید اولاد پیغمبره!من نگران این انتخاب اشتباهم! زینبم خوشبخت نمیشه. میدونم.
ارمیا: زینب داره احساسی تصمیم میگیره. اون هنوز سنی نداره و با دو تا کلمه خام میشه. حرفی در این نیست که محمدصادق دوستش داره! اما
اون نمیتونه این دوتا رو از هم تفکیک کنه.
نمیتونه بفهمه زندگی فقط احساس نیست. بخش بزرگش احساسه، اما محمدصادق آدم کنترلگری
هستش و زینب در لحظه زندگی میکنه!خودش تصمیم میگیره!میدونم که زینب به زودی از تصمیمش بر میگرده.
آیه: قیمت این تجربه براش زیاده ارمیا!
ارمیا: اگه نذاری تجربه کنه، بدتر میشه. هزینه های بیشتری میدی.
همیشه حسرت میخوره و تو رو مانع خوشبختی خیالیش میدونه!
آیه: یک عمر به مردم مشاوره دادم، راهکار دادم، زندگی ساختم، حالا تو کار خانواده خودم موندم! چقدر خوبه که هستی.
ارمیا لبخند زد: نباشمم تو میدونی چکار کنی!
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_هشتاد_دو
آیه اخم کرد: جرات داری نباشی؟
صدای خنده ارمیا بلند شد، اما آنقدر آرام بود که دل آیه از مظلومیتش گرفت.بیگ بنگ...
راست میگویند از هر چه بترسی سرت می آید. آیه به در بسته اتاق زینب نگاه کرد و مات و مبهوت به ارمیا گفت: چی گفت؟ نامزدی رو بهم بزنیم؟
الان؟بعد از سه ماه؟حالا که تاریخ عقد گذاشتیم؟
حاج علی تسبیح عقیقش را در مشت فشرد: به جای فکر کردن به این حرفا، برو ببین چی شده!ببین چرا صبر دخترت لبریز شده. زینب دختر
عاقلیه. ببین چرا دلش شکسته.
ارمیا نفسش سنگین شده بود اما هیچ کس نفهمید. به خس خس افتاده و با حالی خراب صدا زد: آ... یه! آ...
زهرا خانوم متوجه ارمیا شد: یا حضرت زهرا!حاجی!ارمیا!
آیه و حاج علی به سمت ارمیا دویدند. کپسول کوچک اکسیژن را آورده و ارمیا نفس کشید.
لعنت به آن گلوله ها که ریه اش را نابود کرده بود. لعنت به آن گلوله ها که زمینگیر کردنش را بس ندانستند و نفسهایش را هم گرفتند.
ارمیا ماسک را کنار زد: تلفن رو بیار. باید به صادق زنگ بزنم.
حاج علی ماسک را دوباره روی صورتش گذاشت: اول بذار حالت جا بیاد، نفس کشیدنت راحت بشه بابا جان، بعد زنگ بزن!
ارمیا به سختی از زیر ماسک گفت: نفسم رو گرفتن. تا زینبم نخنده نفسم جا نمیاد. نفسم رو گرفتن بابا.
آیه در آغوش زهرا خانوم گریه میکرد و ارمیا جان میکند تا حرف بزند:
گریه نکن. برو پیش زینبم ببین چی شده. زینب اشک بریزه، روزگار صادقو سیاه میکنم
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 @modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
زسر گذشته اشکم
به لب رسيده جانم
که هر چه کرد با من فراق کربلا کرد💔
#شبتوݩڪربلایی🌙
••✾ @modafehh ✾••
بسمربالحسین 🌹
ماتشنہعشقیموشنیدیمڪهگفتندرفع
عطشعشق.... فقطنام #حُسین استـ...
تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست
در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی و مجنون فقط افسانهاند
عشق در دست حسین بن علیست
#به_تو_از_دور_سلام 🖐🏻
#صبحتون_حسینی 🌤
••✾ @modafehh ✾••