بسمربالحسین 🌹
ماتشنہعشقیموشنیدیمڪهگفتندرفع
عطشعشق.... فقطنام #حُسین استـ...
تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست
در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی و مجنون فقط افسانهاند
عشق در دست حسین بن علیست
#به_تو_از_دور_سلام 🖐🏻
#صبحتون_حسینی 🌤
••✾ @modafehh ✾••
پنج شنبہ:
ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد)
شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد)
••✾ @modafehh ✾••
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
{🌪⚡️} #تلنگر↯⚠️ #نماز💞 وسـط جبھـہ بھـش گفـتم: بچـہ! الان چہ وقٺ نمـاز خوندنہ؟ گفٺ: "از ڪجا معلو
• 🦋🌿 •
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
نماز، از آيين هاى دين است و رضاى پروردگار، در آن است. و آن راه پيامبران است. براى نمازگزار، محبت فرشتگان، هدايت، ايمان، نور معرفت و بركت در روزى است!
📚 خصال / ص 522 ، ح ۱۱
#نماز
#نماز_اول_وقت
••✾ @modafehh ✾••
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#ازدواج مانع فعالیت در راهخدا نیست! جوانانی که مشغول کاری در راه خدا هستند، باگرفتن همسر، با ازدو
🌹💠 حضرت امام خامنهای:
از جملهی چیزهای بسیار مهم، آموختن روشهای صحیح کار داخل خانه - یعنی برخورد با همسر و برخورد با فرزندان - به زنان است. زنانی هستند که خیلی هم خوبند؛ دارای حلم و صبر و گذشت و اخلاق خوبند؛ اما این روشها را درست نمیدانند. ۱۳۷۰/۱۱/۲۹
#سبک_زندگی_اسلامی 🌹
#رهبرانه
••✾ @modafehh ✾••
•°•°•°
نمےدونمچرابینبعضےدهههشتادیا
دپوغمگینبودنشدهافتخارِ ..
هرکےآهنگهناامیدکنندهگوشکنهخفنه
هرکےبیشترگریهکنهدنیادیدهتر://!
•داداشم،خواهرمافسردگےافتخارنیست !
چراخودتواذیتمیکنےبرایچیزایےکه
چندسالدیگهبهشمیخندیواهمیتنداره!
یهکوچولوخودتبهشفکرکن🤷🏻♂'
#اندکی_تامل
#تلنگر
••✾ @modafehh ✾••
[•دقت به حق الناس•]
📗متن کتاب #یادت_باشد :
«فروشنده گفت:از ظاهرش (کتاب) بر میاد که در باره ی قیامت باشه. مقدمه کتاب رو بخونید مشخص میشه.
حمید جواب داد :
چون من هزینه ی بابت کتاب ندادم ، حق ندارم حتی مقدمه رو بخونم. کتاب رو وقتی میتونم بخونم که خریده باشم ، والا حتی یک صفحه هم مشکل شرعی داره ، شاید نویسنده یا ناشر کتاب راضی نباش»
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی 🕊🌿
منبع:کتاب یادت باشه صفحه 82
••✾ @modafehh ✾••
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
[•دقت به حق الناس•] 📗متن کتاب #یادت_باشد : «فروشنده گفت:از ظاهرش (کتاب) بر میاد که در باره ی قیامت
پ آنچه که #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی می دانست: (حق الناس)
🌸مولی امیرالمؤمنین(علیهالسلام):افضل اعمال متقیان، ادای حقوق برادران دینی است که محبّت فرشتگان مقربیّن و اشتیاق حوریان بهشتی را برای خود به دنبال خواهد داشت.
(بحار، ج ٧٤، ص ٢٢٩)
🌸امام موسی بن جعفر(علیهالسلام):یکی از واجبترین حقوق برادر دینی تو این است که چیزی که به نفع دنیا و آخرت او باشد از وی پنهان نداری.
(بحار، ج ٧٨، ص ٣٢٩)
🌸پیامبر گرامی اسلام صلیالله علیه و آله و سلم:یکی از افراد (فلان قبیله) که شهید شده به خاطر سه درهم که به فلان یهودی بدهکار بوده بر دَرِ بهشت زندانی گشته و به وی اجازة ورود میدهند!
(احتجاج طبرسی، ج ١، ص ٣٣٣)
••✾ @modafehh ✾••
@Maddahionlinمداحی_آنلاین_-_آرامش_یعنی_زیر_بارون_-_نریمانی.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🌸 #عید_غدیر
💐آرامش یعنی زیر بارون
💐بری دم ایوون بگن شده مجنون
🎤 #سید_رضا_نریمانی
👏#سرود
#مداحی
••✾ @modafehh ✾••
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_هشتاد_سه
آیه بود و ارمیایی که سالها بود، قبله آمالش شده بود. آیه بود و ارمیایی که نگاهش اجابت بود، چه رسد به حرفش. آیه که رفت ارمیا اصرار کرد
تلفنش را بدستش داده و شماره صادق را بگیرند.
حاج علی تسلیم غیرت پدرانه ارمیا شد. شماره را گرفت و تلفن را زیر گوش ارمیا گذاشت. دست های ارمیا توان تکان خوردن نداشت و بی
حس بودند. صدای محمدصادق در گوش ارمیا پیچید: بفرمایید عموجان!
چیزی شده؟
ارمیا از پشت همان ماسک سخن میگفت: امانتم گریونه.
محمدصادق: بهم فرصت بدید باهاش صحبت کنم
ارمیا: گفته بودم نبینم اشکشو در آورده باشی؟
محمدصادق: درستش میکنم.
ارمیا: چی رو؟ اشکایی که ریخت، ریخته شده!
محمدصادق: مرخصی گرفتم، فردا حرکت میکنم میام اونجا، با زینب صحبت میکنم
ارمیا: نه!تو میای و یک دلیل به من میدی که چرا باید دخترمو به تو بدم!
محمدصادق: دخترت؟
ارمیا ابرو در هم کشید و به سختی گفت: آره دخترم!فردا اینجا میبینمت!کاری نکن بفرستمت جایی که عرب نی نیندازه!میدونی که میتونم و مسیح هم کاری برات نمیتونه انجام بده.
بعد به حاج علی اشاره کرد تا تلفن را قطع کند.
حاج علی لیوان آبی که زهرا خانوم آورده بود، بلند کرد و به ارمیا در نوشیدن آن کمک کرد.
آیه روی تخت زینب سادات نشست و دستش را روی سر دخترکش گذاشت. زینب خودش را زیر پتو مچاله کرده و آرام آرام اشک میریخت.
آیه از صدای نفس هایش میتوانست بفهمد جانکش اشک ریزان است.
آیه: نمیخوای حرف بزنی؟ نمیخوای بگی چی شده؟
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 @modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_هشتاد_چهار
زینب به یاد آورد...
محمدصادق روبرویش، روی تخت ایلیا نشسته بود. زینب دلش به این ازدواج نبود ولی ناچار به حرف های محمدصادق گوش داده و سوالاتش
را جواب میداد. از خواسته هایش میگفت و میشنید.
زینب سادات: من میخوام یک زندگی مثل مامان بابام داشته باشم.
محمدصادق: بابات؟
زینب سادات سرش را به تایید تکان داد: بابا ارمیا.
محمدصادق پوزخند زد و زینب سادات از این واکنش او دلگیر شده و اخم کرد: بابام عاشق مامانم بود. با همه سختی و مخالفتا، عاشقش موند و مامانم رو هم عاشق کرد. خیلی سختی کشیدن، بخصوص این چند سال.
اما نگاهشون به هم...
زینب حرفش را برید. حجب و حیای دختر آیه ذاتی بود.
محمدصادق: پدر خودت چی؟
زینب سادات: متوجه نمیشم. پدر خودم؟
محمدصادق: سیدمهدی!بابات!اون عاشق مامانت نبود؟
زینب سادات: بود.
محمدصادق: پس چرا مامانت دوباره ازدواج کرد؟
زینب سادات با اخم به چشمانش نگاه کرد: مامانم حق زندگی داشت محمدصادق که جبهه گیری زینب سادات را دید، بحث را عوض کرد: تو
دوست داری چطور زندگی کنی؟
زینب سادات نفس عمیقی کشید و سرش را به زیر انداخت: دوست دارم کار کنم و مستقل باشم.فعالیت اجتماعی رو دوست دارم. چند وقتیه اردوهای جهادی هم میرم. مامان بخاطر حال بابا نمیتونه بره، من با خاله رها و عمو محمد اینا میرم.
محمدصادق لب به دهان کشید تا مخالفتش را صریحا اعلام نکند. بعد از چند ثانیه سکوت گفت: شرایط زندگی من یکم فرق داره. اگه بتونی ...
⏪ #ادامہ_دارد...
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗