eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
108 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁گفت به جای دوستت دارم چه بگویم : گفتم بگو : #یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌رب‌الحسین 🌹 ماتشنہ‌عشقیم‌و‌شنیدیم‌ڪه‌گفتند‌رفع عطش‌عشق.... فقط‌نام‌ استـ...
تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست در جوابم اینچنین گفت و گریست لیلی و مجنون فقط افسانه‌اند عشق در دست حسین بن علیست 🖐🏻 🌤 ••✾ @modafehh ✾••
پنج شنبہ: ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد) شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد) ••✾ @modafehh ✾••
👌🏼 ••• وقتی ‌چیزۍ قرار‌ نیست ‌"مال‌من‌" باشه پس‌ چرا ‌من ‌مال ‌اون‌ باشم ؟! حڪایتِ‌ این‌ دنیاستآاا ...! قشنگ ‌فرمودن بنده‌ۍ دنیا‌ نباشیم ... خاطر خواهِش نشیم !🍃 ••• ••✾ @modafehh ✾••
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
{🌪⚡️} #تلنگر↯⚠️ #نماز💞 وسـط جبھـہ بھـش گفـتم: بچـہ! الان چہ وقٺ نمـاز خوندنہ؟  گفٺ: "از ڪجا معلو
• 🦋🌿 • رسول اكرم صلى الله عليه و آله : نماز، از آيين هاى دين است و رضاى پروردگار، در آن است. و آن راه پيامبران است. براى نمازگزار، محبت فرشتگان، هدايت، ايمان، نور معرفت و بركت در روزى است! 📚 خصال / ص 522 ، ح ۱۱ ••✾ @modafehh ✾••
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
#ازدواج مانع فعالیت در راه‌خدا نیست! جوانانی که مشغول کاری در راه خدا هستند، باگرفتن همسر، با ازدو
🌹💠 حضرت امام خامنه‌ای: از جمله‌ی چیزهای بسیار مهم، آموختن روشهای صحیح کار داخل خانه - یعنی برخورد با همسر و برخورد با فرزندان - به زنان است. زنانی هستند که خیلی هم خوبند؛ دارای حلم و صبر و گذشت و اخلاق خوبند؛ اما این روشها را درست نمیدانند. ۱۳۷۰/۱۱/۲۹ 🌹 ••✾ @modafehh ✾••
•°•°•° نمےدونم‌چرا‌بین‌بعضےدهه‌هشتاد‌یا‌ دپ‌و‌غمگین‌بودن‌‌شده‌افتخارِ .. هرکے‌آهنگه‌نا‌امید‌کننده‌گوش‌کنه‌خفنه هرکے‌بیشترگریه‌کنه‌دنیا‌دیده‌تر://! •داداشم،خواهرم‌افسردگے‌افتخار‌نیست ! چرا‌خودتو‌اذیت‌میکنے‌برای‌چیزایے‌که‌ چندسال‌دیگه‌بهش‌میخندی‌و‌اهمیت‌نداره! یه‌کوچولو‌خودت‌بهش‌فکر‌کن🤷🏻‍♂' ••✾ @modafehh ✾••
[•دقت به حق الناس•] 📗متن کتاب : «فروشنده گفت:از ظاهرش (کتاب) بر میاد که در باره ی قیامت باشه. مقدمه کتاب رو بخونید مشخص میشه. حمید جواب داد : چون من هزینه ی بابت کتاب ندادم ، حق ندارم حتی مقدمه رو بخونم. کتاب رو وقتی میتونم بخونم که خریده باشم ، والا حتی یک صفحه هم مشکل شرعی داره ، شاید نویسنده یا ناشر کتاب راضی نباش» 🕊🌿 منبع:کتاب یادت باشه صفحه 82 ••✾ @modafehh ✾••
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
[•دقت به حق الناس•] 📗متن کتاب #یادت_باشد : «فروشنده گفت:از ظاهرش (کتاب) بر میاد که در باره ی قیامت
پ آنچه که می دانست: (حق الناس) 🌸مولی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام):افضل اعمال‌ متقیان، ادای حقوق برادران دینی است که محبّت فرشتگان مقربیّن و اشتیاق حوریان بهشتی را برای خود به دنبال خواهد داشت. (بحار، ج ٧٤، ص ٢٢٩) 🌸امام موسی بن جعفر(علیه‌السلام):یکی از واجب‌ترین حقوق برادر دینی تو این است که چیزی که به نفع دنیا و آخرت او باشد از وی پنهان نداری. (بحار، ج ٧٨، ص ٣٢٩) 🌸پیامبر گرامی اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلم:یکی از افراد (فلان قبیله) که شهید شده به خاطر سه درهم که به فلان یهودی بدهکار بوده بر دَرِ بهشت زندانی گشته و به وی اجازة ورود می‌دهند! (احتجاج طبرسی، ج ١، ص ٣٣٣) ••✾ @modafehh ✾••
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ آیه بود و ارمیایی که سالها بود، قبله آمالش شده بود. آیه بود و ارمیایی که نگاهش اجابت بود، چه رسد به حرفش. آیه که رفت ارمیا اصرار کرد تلفنش را بدستش داده و شماره صادق را بگیرند. حاج علی تسلیم غیرت پدرانه ارمیا شد. شماره را گرفت و تلفن را زیر گوش ارمیا گذاشت. دست های ارمیا توان تکان خوردن نداشت و بی حس بودند. صدای محمدصادق در گوش ارمیا پیچید: بفرمایید عموجان! چیزی شده؟ ارمیا از پشت همان ماسک سخن میگفت: امانتم گریونه. محمدصادق: بهم فرصت بدید باهاش صحبت کنم ارمیا: گفته بودم نبینم اشکشو در آورده باشی؟ محمدصادق: درستش میکنم. ارمیا: چی رو؟ اشکایی که ریخت، ریخته شده! محمدصادق: مرخصی گرفتم، فردا حرکت میکنم میام اونجا، با زینب صحبت میکنم ارمیا: نه!تو میای و یک دلیل به من میدی که چرا باید دخترمو به تو بدم! محمدصادق: دخترت؟ ارمیا ابرو در هم کشید و به سختی گفت: آره دخترم!فردا اینجا میبینمت!کاری نکن بفرستمت جایی که عرب نی نیندازه!میدونی که میتونم و مسیح هم کاری برات نمیتونه انجام بده. بعد به حاج علی اشاره کرد تا تلفن را قطع کند. حاج علی لیوان آبی که زهرا خانوم آورده بود، بلند کرد و به ارمیا در نوشیدن آن کمک کرد. آیه روی تخت زینب سادات نشست و دستش را روی سر دخترکش گذاشت. زینب خودش را زیر پتو مچاله کرده و آرام آرام اشک میریخت. آیه از صدای نفس هایش میتوانست بفهمد جانکش اشک ریزان است. آیه: نمیخوای حرف بزنی؟ نمیخوای بگی چی شده؟ ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ زینب به یاد آورد... محمدصادق روبرویش، روی تخت ایلیا نشسته بود. زینب دلش به این ازدواج نبود ولی ناچار به حرف های محمدصادق گوش داده و سوالاتش را جواب میداد. از خواسته هایش میگفت و میشنید. زینب سادات: من میخوام یک زندگی مثل مامان بابام داشته باشم. محمدصادق: بابات؟ زینب سادات سرش را به تایید تکان داد: بابا ارمیا. محمدصادق پوزخند زد و زینب سادات از این واکنش او دلگیر شده و اخم کرد: بابام عاشق مامانم بود. با همه سختی و مخالفتا، عاشقش موند و مامانم رو هم عاشق کرد. خیلی سختی کشیدن، بخصوص این چند سال. اما نگاهشون به هم... زینب حرفش را برید. حجب و حیای دختر آیه ذاتی بود. محمدصادق: پدر خودت چی؟ زینب سادات: متوجه نمیشم. پدر خودم؟ محمدصادق: سیدمهدی!بابات!اون عاشق مامانت نبود؟ زینب سادات: بود. محمدصادق: پس چرا مامانت دوباره ازدواج کرد؟ زینب سادات با اخم به چشمانش نگاه کرد: مامانم حق زندگی داشت محمدصادق که جبهه گیری زینب سادات را دید، بحث را عوض کرد: تو دوست داری چطور زندگی کنی؟ زینب سادات نفس عمیقی کشید و سرش را به زیر انداخت: دوست دارم کار کنم و مستقل باشم.فعالیت اجتماعی رو دوست دارم. چند وقتیه اردوهای جهادی هم میرم. مامان بخاطر حال بابا نمیتونه بره، من با خاله رها و عمو محمد اینا میرم. محمدصادق لب به دهان کشید تا مخالفتش را صریحا اعلام نکند. بعد از چند ثانیه سکوت گفت: شرایط زندگی من یکم فرق داره. اگه بتونی ... ⏪ ... @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗