eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
108 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁گفت به جای دوستت دارم چه بگویم : گفتم بگو : #یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii
مشاهده در ایتا
دانلود
پنج شنبہ: ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد) شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد) ••✾ @modafehh ✾••
‍ ‍ ❣تحسین با تأیید فرق می کند 💕تحسین با تأیید فرق می‌کند. تأیید یعنی همسر شما کار خیلی خوبی نکرده و شما خیلی خوشتان نیامده و اعتراض دارید، ولی خواهش می‌کنم تخریبش نکنید، تأییدش کنید. البته تأیید در جایی که خلاف شریعت و خلاف حکم خدا، نیست. مثلاً همسر من می‌خواست سورپرایز کند، بدون اینکه خبر بدهد پیتزا خریده و اتفاقاً من هم غذایی آماده کردم که دلم می‌خواست همه از آن غذا بخورند.  💕این جزو هوش عاطفی است که در موقعیت‌های غیرمترقبه و غیرقابل‌پیش‌بینی رفتارهای خوب و زیبا از خود نشان دهیم. چون همۀ آدم‌ها در چنین موقعیت‌هایی مثل مقوایی‌اند که آب رویشان می‌ریزید و وا می‌روند. بهتر است به جای اینکه نق بزنیم و کلی بحث طبی و علمی کنیم درمورد فواید لوبیاپلو، بگوییم وای بوی عطر این پیتزا آدم را می‌کشد، چیزی که تو بخری، بهترین است. با اینکه من عشق می‌کردم امشب لوبیاپلو می‌خوردیم اما چون تو می‌خواهی آن را برای فردا می‌گذارم. این‌طوری او را تأیید کرده‌اید.  💕یقین بدانید وقتی شما همسرتان را تأیید می‌کنید، قدرتتان برای اصلاح رفتار غلطش زیاد می‌شود، نه ضعیف. خیلی از خانوم‌ها می‌ترسند همسرشان پررو شود و دوباره این اشتباهات را تکرار کند. شما به‌موقع، به‌خصوص در حضور دیگران، به‌خصوص در موقعیتی که او با ذوق‌وشوق دارد درمورد رفتار نه‌چندان خوبش توضیح می‌دهد و تشریح می‌کند؛ توی ذوقش نزنید، بعداً نرمه‌نرمه به او نشان بدهید که کارش غلط بوده. خیلی عجله نکنید چون برای گفتن اینکه غلط بود و نامناسب، خیلی زمان دارید، اما برای اینکه تأییدش کنید فقط یک زمان طلایی دارید، مثل زمان احیای بیمار، اگر زمان طلایی بگذرد دیگر خیلی ثمربخشی ندارد که شما اکسیژن بدهید. 👤استاد ••✾ @modafehh ✾••
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ صدایی از پشت سر گفت: حتی اگه زنده بود، من به خوشبختی الان نبودم. میدونم مزاحم زندگی شما هستم اما بابا، من واقعا خوشحالم که شما و مامان رها منو بزرگ کردید. صدرا بلند شد و به مهدی عزیزش نگاه کرد که اشک صورتش را خیس کرده بود: کی اومدی باباجان؟ مهدی: تازه اومدم. صدرا پسرش را در آغوش گرفت و گفت: تو بزرگ ترین هدیه خدا بودی برای زندگی من. با اومدن تو، رها منو قبول کرد. بخاطر تو با من زندگی کرد. رها از لحظه ای که تو رو تو آغوشش گذاشتم و گفتم منت سرم بذاره و برات مادری کنه، عاشقانه تو رو بزرگ کرد. اول مادر تو شد،بعد همسفر زندگی من. تو عالی ترین هدیه خدا بودی پسرم. و قشنگ ترین هدیه رها به زندگی ما، ایمان بود. رها ایمان و عشق و فداکاری رو به ما یاد داد. سینا رفت و با رفتنش خیلی چیزا به ما داد و اول از همه، یک مادر فداکار برای پسرش بود. بعد رو به احسان گفت: برای اومدن به این خونه، تردید نکن! اگه دلت زندگی واقعی میخواد، بیا پیش ما! رها زندگی کردن رو بهت یاد میده و روزی که بهترین دختر رو برات پیدا کنه، تو خوشبخت ترین میشی! ******************** رها مشغول پخت کیک برای عصرانه بود که صدای زنگ در بلند شد. بعد محسن که گفت: خاله آیه اومده! رها متعجب از آمدن بدون خبر آیه، به استقبالشان رفت و با دیدن زینب دلش هری ریخت: چی شده؟ آیه همانطور که کفشش را در می آورد گفت: شرمنده سرزده اومدیم. داشتیم میرفتیم خونه سیدمحمد که سایه خبر داد دخترش، آبله گرفته، مجبوره بره خونه مادرش، چون اون دوتا آتیش پاره هم که نگرفته بودن، به زودی میگیرن، ما هم مجبور شدیم مزاحم شما بشیم. ⏪ ... @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ صدرا هم که دم در آمده بود گفت: این حرفا چیه. بفرمایید داخل. ارمیا چطوره؟ حاج آقا؟حاج خانوم؟ تعارفات معمول انجام شد و بعد از دقایقی زینب گفت: خاله، مسکن داری؟ آیه نگران گفت: تازه دوتا قرص خوردی، هنوز بهتر نشده؟ زینب سرش را تکان داد که نه بگوید اما درد بدی در سرش پیچید. رها بلند شد و گفت: بذار برم ببینم دارم یا نه. بعد ایستاد و گفت: احسان! بهش بدم؟ آیه تازه متوجه مرد جوانی شد دور از جمع نشسته است. با معذرت خواهی بلند شد و سلام و احوال پرسی کرد که رها معرفی کرد: احسان رو یادته؟پسر شیوا و امیر؟ آیه که به خاطر آورده بود، احوال پرسی گرم تری کرد و احوال پدر و مادرش را پرسید. رها گفت: احسان دکتر شده!الانم داره تخصص گوارش میخونه. آیه تبریک گفت. در این میان زینب دوباره با بی حالی گفت: خاله، قرص. رها به سمت آشپزخانه رفت و با قرص برگشت. آیه گفت: مطمئنی؟ زینب قرص را خورد و گفت: حالم بده مامان. رها کمکش کرد به اتاق برود. آیه همانطور که دنبالشان میرفت گفت: یکم بخوابی خوب میشه عزیزم. چرا نمیخوابی آخه؟ زینب به گریه افتاد و هق هق میکرد. احسان به سمت کیفش رفت و بی صدا یکی از آرام بخش هایی که خودش برای خواب استفاده میکرد را برداشته و لیوان نیم خورده آبی که رها آورده بود را در دست گرفت و دم اتاق ایستاد و رها را صدا زد: رهایی! ⏪ ... 📝 @modafehh 📗 📙📗 📗📙📗
•°🌱 صَلَے اللّٰھُ عَلَی۟ڪ۟ یٰااَبٰاعَب۟دِاللّٰھ۟♥ یک‌ یاحُسین‌ گفتم ودیدم‌ غمی‌نماند تسکین‌دردهای‌دل‌مضطرم"حسین" شبتون حسینی✨ ••✾ @modafehh ✾••
🌝 بسم‌رب‌النـۅر 🌚 اللهم‌صَلِّ‌علیٰ‌مُحمَّد‌وآلِ‌مُحَمَّد‌وعَجِّل‌فَرَجَهُم
•°🌱 قلب‌زمین‌گرفتہ زمان‌را‌قرار‌نیست . . اۍ‌بغض‌مانده‌در‌دلِ‌هفت‌آسمان بیا ... ... ••✾ @modafehh ✾••
در حرم بانو فاطمه معصومه (س) دعا گوی همه عزیزان هستم 🥺🌸 از اعضاء🌹 @modafehh