#مولایمن
ای آخرین سلالهی زهرا تبارها
ای وارث شکسته دلِ ذوالفقارها
بی تو چهار فصلِ دلِ من، خزانی است
چشم انتظارِ آمدنِ تو بهارها
آقا فدای شال عزای محرمت
چشم تو خون شده ز غمِ روزگارها
🔷اللّٰھـُــم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجـْــ
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
پنج شنبہ: ناهار : جواد الائـمہ؛امام محمد تقی (درود خدا بر او باد)
شـام : هادی دلـها ؛امام علی النقی(درود خـدا بر او باد)
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#شهیدانه💫 #نماز🧡 همیشه بعد از نماز صبح با حال و هوای خاصی دو رکعت نماز می خواند نماز مستحبی زیاد می
آیت الله بهجت:
... احساس لذت در نماز یك سری مقدمات خارج از نماز دارد و یكسری مقدمات در خود نماز. آنچه كه قبل از نماز و در خارج نماز بایستی مورد ملاحضه شود و عمل شود، این است كه انسان گناه نكند، قلب را سیاه نكند، دل را تیره نكند، معصیت روح را مكدر میكند، نورانیت دل را میبرد.
#نماز_اول_وقت 💫🌝
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
▪#یا_حضرت_سجاد(ع)
🖤سلام برآقایی ڪہ
🥀آب می دیــد به فکر فرو میرفت
🥀نوزاد می دیـد اشڪ می ریخت
🥀طفلان و کودکان را می دید ناله می کرد.
•پلک بر هم میزدے کرب و بلا میشد مرور
مَـقتلے کاملتر از چشمت در این عالم نبود•
🥀شهادت جانسوز امام
🖤سجاد(ع) تسلیت باد.
#يازيـنالعـابدينعلیهالسلام
#وارثکـربلا
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
«❅❁خاطره از حمید اقا❅❁»
هر وقت مراسمات قدر یا مراسمات عزاداری میخواستیم بریم حمید آقا مداحی یا روضه گوش میدادن و میگفتن بدون اینکه آماده بشی که نباید وارد این مراسمات شد باید قلبت و روحت آماده و پذیرا باشه
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
@Maddahionlin1_449455283.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
🏴 #ورود_کاروان_اسرا_به_کوفه
🌴عالِم زینب
🌴والا زینب
🎤 #محمود_کریمی
⏯ #شور #مداحۍ
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
ࢪفیــــق!!
قـدرت ڪلمـــات
را بـالا ببــر
نـہ صدایـت را ...
مےدانــے ...
ایــن بــــٰاران اسـت
ڪہ باعـث رشــد گـل ها مـے شود :))
نــــہ رعـــد و بــرق
#آرهاینجوریاسرفیق...
#حرف_قشنگ
#دلانه
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_صد_سی_چهار
زینب سادات غر زد: اصلا چیز جالبی نیست مادر آدم روانشناس خوبی باشه.
آیه لبخند زد: روانشناسی نمیخواد. هر مادری حرف نگاه بچه هاشو میفهمه. حالا بگو چی باعث شده خودتو عقب بکشی؟
زینب سادات نگاهش را از آیه دور کرد: دارم سعی میکنم خودم رو درست کنم.
آیه توضیح بیشتر خواست: کدوم رفتارت رو؟
زینب سادات: همه رفتارام. من اشتباه رفتار میکنم. میدونی مامان، باید مثل شما آروم و با وقار و متین باشم. اینجوری کسی ازم ایراد نمیگیره!
باید بیشتر از پسرا فاصله بگیرم.
ِ نازنینش را به سمت خودآیه که متوجه تمام داستان شده بود، صورت ناز چرخاند: فکر میکنی برای اینا محمدصادق بهت ایراد میگرفت؟
زینب سادات شرمنده سر به زیر انداخت و سرش را به تایید دوبار تکان داد.
آیه ادامه داد: از چیزی که هستی خجالت نکش.
زن عموت رو ببین، چقدر با نشاط و سخنوره! عمو محمد عاشقشه! خاله رها رو ببین، مظلوم
و محکم، آروم و با وقار! عمو صدرا عاشقشه!من رو ببین، منطقی و مقاوم!
بابات عاشقمه! اگه یک آدم اشتباه سر راهت قرار گرفت، معنیش این نیست که تو اشتباهی! معنیش این نیست که یک نوع رفتار درست و همه پسنده! آدمها با شخصیت های مختلف، رفتار های مختلف و سلیقه های مختلف هستن. یک روز کسی رو پیدا میکنی که تو رو با این رفتارت دوست داره و عاشقت میشه. کسی که نمیخواد تو رو عوض کنه. کسی که میخواد کنار این شخص و شخصیت قرار بگیره! کسی که به داشتنت افتخار میکنه. درباره نوع رفتارت با پسرا، من که ایرادی ندیدم. همیشه متین و موقر. دو تا شوخی با برادرات هم ایرادی نداره! چرا به خودت سخت میگیری.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 @modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_صد_سی_پنج
زینب سادات گفت: بابا مهدی هم شما رو همینجوری دوست داشت؟همینجوری که بابا ارمیا دوستتون داره؟
آیه نگاهش دور شد: من اون روزا فرق داشتم. بعد از بابات، خیلی عوض شدم. گاهی فکر میکنم، دو نوع زندگی دارم. یکی آیه سید مهدی و یکی
آیه ارمیا.
به دخترش نگاه کرد و لبانش را به سختی برای لبخندی کش داد: خیلی شبیه تو بودم! صبر کن تا کسی رو پیدا کنی که عاشق اینی که هستی
باشه، نه کسی که میخواد ازت بسازه!
بیرون از اتاق مردی به دیوار تکیه داده بود و گوش میداد. حرف هایی که مغز داشت. از سر گفتن بیهوده نبود. چراغ بود. کاش کسی از این چراغها دستش بدهد.
صدای صدرا را شنید: احسان! رفتی وضو گرفتی؟ دیر شده ها؟
احسان سریع وارد سرویس بهداشتی شد و تلفن همراهش را در آورد، شیوه وضو را جست و جو کرد و پس از آن که وضو گرفت، خود را به
صدرا رساند.
در راه به صدرا گفت: من با آقا ارمیا میرم!
صدرا گفت: کجا میری؟
احسان: کربلا. گفتید یک پزشک همراهش باشه. من میتونم باهاش برم. برای اون زمان مرخصی گرفته بودم.
صدرا: کجا قرار بود بری؟
احسان: میخواستم برم دیدن شیدا، میخواستم مطمئن بشم حالش خوبه.
چند وقته ازش خبری نیست.
صدرا: پس نمیتونی با ارمیا بری!
احسان: بعدا! بعدا به شیدا سر میزنم. میخوام باهاشون برم!
⏪ #ادامہ_دارد...
@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
یــااَبــاعَبْـ♥ـدِالله
هزار حمد شفا
در قياس تربت تو
مثال کوزه ی
آبی ست درمقابل بحر】°
شبتون حسینی🌙🌚
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی