📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_شانزده
رها کاسه کنار دست صدرا را برداشت و برایش آش ریخت: آره. دست پخت خوبی داشته همیشه. الانم که مامان زهرا اراده کرده از این دختر یک کدبانو بسازه مثل مادرش.
صدرا کاسه را از رها گرفت و زیر لب تشکر کرد و بعد رو به احسان ادامه داد: زینب سادات تو خانومی تکه. خدا بیامرزه مادرش رو، دختر نجیب و اهل زندگی تربیت کرده.
بعد نگاهی به رها کرد و با تردید ادامه داد: خیلی دوست داشتم برای تو بریم خواستگاریش.
رها مخالفت کرد: چی میگی صدرا؟ تو زینب سادات رو نمیشناسی؟
احسان و زینب اصلابه هم نمیخورن.
احسان قاشق را از دهانش در ٱورد و گفت: چرا به هم نمیخوریم؟
رها اخم کرد و صدرا با لبخند گفت: زینب سادات خیلی مقید هستش. تو هم که ٱزادی اندیشه ای و در قید و بندهایی که اون هست نیستی!
احسان جدی شده بود. قاشقش را درون بشقاب گذاشت و رو به صدرا و رها گفت: منم قید و بندهایی دارم. منم به بعضی چیزا معتقد هستم.
شاید مثل شما نباشم اما دور از شما هم نیستم.
نگاهش را به چشم رها دوخت: رهایی! از تو انتظار بیشتری داشتم.
بعد به صدرا نگاه کرد: چند وقته ذهن خودم هم درگیره. از روزی که با مادرش اومد اینجا و نامزدیش به هم خورده بود، از اون روز ذهنم
درگیره. خوب میدونم که خیلی تفاوت داریم. بخاطر همین تفاوته که تا حالا حرفی نزدم. اما حالا که حرفش شده، میگم که من دارم به این
موضوع فکر میکنم و مایل به این اقدام هستم، لطفا خواستگار براش پیدا نکنید و کسی هم اومد منو در جریان بذارید.
رها لبخند زد: اگه من به صدرا گفتم حرفی نزنه، بخاطر این بود که منتظر بودم خودت بگی. میدونستم، فکرت رو درگیر کرده، چون زینب اونقدر .....
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
•°🌱
لطف حُسین ما را تنها نمیگذارد
گر خلق واگذارند، او وا نمیگذارد
شبتون حسینی 🌙
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•°🌱
السلام علیک یا صاحب الزمان عج
ای عشق ندیده ی من، ای یار سلام
ای ماه بلند در شبـــــِ تار سلام
از من به تو ای عزیز در هر شبـــــ و روز
یڪ بار نه، صد بار نه، بسیار سلام!
اللهمعجللولیڪالفرج 🌱
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
شنبہ: ناهار : پیامبر خوبی ها؛ حضرت رسول الله(سلام و صلوات خدا بر او باد)
شـام : اقا جانم حضرت امیر المومنین؛ (درود خـدا بر او باد)
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#حدیث |•°🦋🔗°•|---- - ڪـسی ڪہ نمیتواند گنــاهی از گنـاهان گذشتـهاش را جبران نماید، زیـاد صلوات بفـ
#حدیث❄️☁️
امام علی (عليهالسلام):
اظهار بى ميلۍ به ڪسى کہ به تو علاقه مند است سبب ڪاستى بهره تو در دوست اوست و اظهـٰار ميل به ڪسى كہ به تو بۍ اعتناست سبب خـۅارى تو خواهد بود.
📚 نهج البلاغه، حکمت 451
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
مےشودنیمہشبے...
گوشہےبینالحرمین،
منفقطاشڪبریزم؛
توتماشابڪنے...؟!🌱
#دلـتنـگ_حࢪمـ
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#تلنگرانه🚦
🍁 |↯همسر فرعون
تصميم گرفت که عوض شود ؛
و شُد یکــی از زنــان والای بهشتــی ...
🍁|↯پسر نوح
تصميمــی برای عوض شدن نداشت ...
غرق شد و شُد درس عبرتــی برای آیندگان...
اولی همسـر يک طغيانگــر بود
و دومی پسـر يک پيامبــر...!!!
⚠️ برای عوض شدن هيچ بهانھای
قـٰابل قبول نيست ....
❗️اين خـۅدت هستـی که تصميم میگيری
عوض بشی..
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
اکنون گلزار شهدا دعاگویتان هستیم 🌹🌹
@modafehh
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#شهیدانه 🥀 🖤 #حاج_قاسم سلیمانی: ➖نباید تردید کنیم که شهدا مثل اولیای الهی دارای اعجازند. اینکه به ق
#شهیدانه💛
میگفت :
تو سوريه وقت خواب ندارم، وقتى هم مى خوام بخوابم از شدت خستگى نمى توانم بخوابم، انگار يک لشكر مورچه دارند از پاهايم بالا مى آيند!
حواسمون هست؟! شهدا اینجوری برای ظهور کار کردن، ما کجاییم؟!
شهید محمودرضا بیضایی🍂
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_هفده
نجابت داره که فکر هر مرد نجیبی رو درگیر خودش کنه. نمیخواستم فکر کنی از طرف ما فشاری روی تو هست.
صدرا گفت: حالت پسرها کجان؟ نمیان شام؟
رها به همسرش نگاه کرد: آقای حواس جمع! مهدی رفته پیش مامانش،
زنگ زد گفت اگه اجازه بدیم، شب بمونه اونجا! منم دیدم خودش مایل به موندن هست، گفتم بمون. محسن هم دید مهدی نیست، رفت بالا پیش ایلیا!
صدرا کاسه اش را دوباره پر کرد: پس کل این ظرف آش مال خودمون سه تا هست؟
رها بی صدا خندید: آره بخور شکمو.
صدرا رو به احسان گفت: خوبه زنی بگیری که نه تنها آشپزیش خوب باشه، که آشپزی هم انجام بده! ببین من بعد ازدواج با رها جان چقدر شاداب شدم! بخاطر دست پخت خوبشه! اصلا بخاطر دست پختش گرفتمش!!
احسان بلند خندید: رهایی یک چیز دیگه است! خدا رحم کرد اون مادر فولاد زره رو نگرفتی.
صدرا زیر چشمی به رها نگاه کرد که سر به زیر غذایش را میخورد و به غمی در چشمانش موج میزد، اما صداقت بهتر است، پس گفت: دیروز
اومده بود دفتر.
قاشق رها از دستش رها شد و در ظرفش افتاد. صدرا فورا ادامه داد: بخدا چیزی نشده رها! میخواست طالق بگیره، گفت وکیلش بشم، منم قبول نکردم. بخدا پنج دقیقه هم باهاش حرف نزدم.
رها به سختی لبخند زد. جلوی احسان حرفی نزد اما صدرا از نگاه پر تلاطم اش میدید که نگران است.... در تمام طول صرف شام، احسان به
زینب سادات و اعتقاداتش فکر میکرد، رها درگیر رویای قدیمی صدرا بود، صدرا در اندیشه وابستگی مهدی به معصومه.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗