••|💙🦋|••
#السلام_ایها_غریب
#سلام_امام_زمان
🥀مائیم و درد بیمداوایی که داریم
شب تا سحر چشمان دریایی که داریم
🥀مائیم و دلشورههای بیتو بودن
مائیم و این «آقا بیا»هایی که داریم
🥀تا کِی فقط خواب ظهورت را ببینیم؟
کِی میشود تعبیر رویایی که داریم؟
" بابیانتَوامےیااباصالحالمهدی "
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
یکشنبه:
نهار: مادرجان، حضرت زهرا(درود خدا بر او باد)
شام: غریب مدینه، امام حسن مجتبی(درود خدا بر او باد)
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
🌱 #نوجوانانه
🔰 اعتدال در دوستی
⚠️ مراقب صمیمی شدن بیش از اندازه با دوستات باش چون ممکنه یه روز با هم مشکل پیدا کنید درحالی که همه اسرار و دردلهای تو رو میدونه.
📒 #نهج_البلاغه، برگرفته از حکمت ²⁶⁸
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
•|#شهیدانه🌱 ❣آرزو داشت هم در بهشت زهرا قبری داشته باشد و هم کربلا. در جرف الصخر (نزدیک کربلا) تکه
#شھیـدانہ💕
شهید ابراهیم همت
هر وقت می خواست برای
بچهها یادگاری بنویسه مینوشت:
"من کان لله، کان الله له"
هرکی با خدا باشہ خدا با اوست...😍
#شهیدابراهیمهادی
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#استوری
#اربعین
#امام_حسین علیهالسلام
📆 #روز_شماࢪ
8روز تــا اربـعــیــن حسینے🖤
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#مهدویت_در_قرآن
🔻القاب امام مهدی علیه السلام🔻
🔰"جَوارِ الکُنَّس" از القاب حضرت مهدي (عج) شمرده شده است.
✔️يعني ستاره هاي سيّاره که در زير شعاع آفتاب پنهان مي شوند. همانگونه که وحوش به خوابگاه هاي خود مي روند و در آنجا پنهان مي شوند.
❤️امام باقر(عليه السلام) در تفسير دو آيه ي شريفه ي:
🌹فَلا اُقْسِمُ بِالخُنَّسِ - الْجَوارِ الْکُنَّسِ (تکوير/15 و16)
🌹سوگند به ستارگاني که باز مي گردند ، حرکت مي کنند و از ديده ها پنهان مي شوند»
☑️فرمود: «مراد از آن امامي است که در سال 260 هـ. ق #غايب مي شود و آنگاه زماني مانند شهاب درخشان در شب تاريک ظاهر شود».
📚«نجم الثاقب»، باب دوّم، ص67.
❣اللّٰھـُــم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْ❣
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
●<|بعد از نماز با دستش تسبیحات فاطمه زهرا (س) را می گفت. هنگام ذکر هم انگشت هایش را فشار می داد و در جواب چرایی این کار می گفت بندهای انگشت هایم را فشار می دهم تا یادشان بماند در قیامت گواهی دهند که با این دست ذکر خدا را گفته ام.
●<| از غیبت بیزار بود و اگر در مجلسی غیبت می شد سعی می کرد مجلس را ترک کند. همیشه به من می گفت: «دلم می خواهد در منزل ما غیبت نباشد تا خدا و ائمه اطهار به خانه و زندگی ما جور دیگری نگاه کنند.»
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_سی_دو
زینب سادات: گفتم بچه هاتو چقدر دوست داری! کلی مغزمو درباره عشق مادری خوردن، بعد درباره دستشویی کردن بچه و عشق مادر به
دستشویی بچه اش گفتن و حال منو بهم زدن،بعدش هندی بازی مهدی شروع شد! حالا نمی دونم خاله کدوم بخش رو برای آقا احسان تشریح کرد که بنده خدا غذا نخورده از خونه زد بیرون!
به نظرم بخاطر پی پی بچه و عشق مادری به اون بوده که بنده خدا طاقت نیاورد. اگه اونی که برای من شرح داد، برای آقا احسان هم گفته باشه، من به شخصه بهشون حق میدم.
همه می خندیدند و احسان دلش کمی داشتن زینب سادات هم خواست!
داشتن این همه متانت و شیطنت باهم! دلش کمی بی حیایی میکرد.
صدرا با خنده گفت:رها جان! بعدا برای من هم بگو از این عشق مادری ها ببینم چی گفتی که بچه هارو فراری دادی!
زینب به آغوش صدرا رفت و بعد از بوسیدن رها و ضربه یواشکی به شکم مهدی همیشه مظلوم، که دور از چشم همیشه مشتاق احسان نبود، خانه
را ترک کرد و همراه مامان زهرا و سایه و بچه هایش به طبقه بالا رفتند.
مهدی شکمش را مالید:چه دست سنگینی هم داره لامصب!
احسان دست دور شانه اش انداخت و گفت: خواهر داشتن خوبه؟
مهدی دست از روی شکمش برداشت و لبخند زد: عالیه!بخصوص از نوع زینبش!
آخرین نفر که خداحافظی کرد، زهرا خانم بود. لبخندی به احسان زد و خواست خارج شود که احسان گفت: من رو ببخشید حاج خانم! شرمنده
ام بخاطر حرف هایی که زدم
!
زهرا خانم مادرانه خرج احسان کرد و لبخندش پر مهرتر شد: من به دل نگرفتم عزیزم. دخترم باعث افتخاره! مادر خوب بودن چیزی هست که هر
زنی توانش رو نداره! رها واقعا ارزشمنده و اگه حسرت چنین مادری در.....
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_سی_سه
دلت داری، چیز بدی نیست. من رو مثل بچه ها مامان زهرا صدا کن!
داشتن نوه ای مثل تو هم افتخاره!
احسان بیشتر شرمنده شد: برای من افتخاره که شما منو مثل نوه های خودتون بدونید.
مامان زهرا هم شیطنت کرد: پس پول ویزیت از من نمیگیری؟
نگاه متعجب احسان را که دید، خندید و ادامه داد: میخواستم دفترچه بیمه رو بیارم برام آزمایش بنویسی. پول ویزیت ندم دیگه؟
احسان لبخند زد. لبخندی از ته دل، از میان روح خسته و غمگین: شما امر کن مامان زهرا! هر وقت کاری نداشتید بیاید واحد من، تا هم فشار و
قندتون رو چک کنم، هم آزمایش بنویسم.
زهرا خانم پر محبت و از ته دل دعا کرد: به پیری برسی جوان!
زهرا خانم رفت و احسان در را پشت سرشان بست. همه او را موقع عذرخواهی تنها گذاشته بودند و دور هم وسط گل قالی نشسته و منچ
بازی میکردند.
احسان کنار محسن نشست: تو هنوز بزرگ نشدی؟
محسن همانطور که تاس را می انداخت گفت: بزرگ بشم که چی بشه؟
مثل شما همش غصه و درد و بدبختی بکشم؟ من به بچگی خودم راضی هستم. شما اگه سختت شده بیا یک کمی بچگی کن.
صدرا بلند شد و گفت: بیا جای من بشین من برم یک دوش بگیرم و یک کمی بخوابم چون خیلی خراب و داغونم!
احسان میان محسن و مهدی نشست و به رها که مقابلش نشسته بود نگاه کرد: مامان!
تاس از دست رها، رها شد و شش آورد. نگاه بی قرارش به بی قرار چشمان احسان نشست. احسان دوباره گفت: مامان!
رها گفت: جان مامان!
احسان بغض کرد: شام کشک بادمجون درست میکنی؟
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
•°🌱
#سلام_امام_زمانم♥
آقا سلام
از شما سپاسگزارم
که هر صبح رخصت میدهید
سلامتان کنم، یادتان کنم...
من با این سلام ها تازه میشوم
جان میگیرم و یادم میآید
جان پناه دارم راه بلد دارم...
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی