📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_سی_دو
زینب سادات: گفتم بچه هاتو چقدر دوست داری! کلی مغزمو درباره عشق مادری خوردن، بعد درباره دستشویی کردن بچه و عشق مادر به
دستشویی بچه اش گفتن و حال منو بهم زدن،بعدش هندی بازی مهدی شروع شد! حالا نمی دونم خاله کدوم بخش رو برای آقا احسان تشریح کرد که بنده خدا غذا نخورده از خونه زد بیرون!
به نظرم بخاطر پی پی بچه و عشق مادری به اون بوده که بنده خدا طاقت نیاورد. اگه اونی که برای من شرح داد، برای آقا احسان هم گفته باشه، من به شخصه بهشون حق میدم.
همه می خندیدند و احسان دلش کمی داشتن زینب سادات هم خواست!
داشتن این همه متانت و شیطنت باهم! دلش کمی بی حیایی میکرد.
صدرا با خنده گفت:رها جان! بعدا برای من هم بگو از این عشق مادری ها ببینم چی گفتی که بچه هارو فراری دادی!
زینب به آغوش صدرا رفت و بعد از بوسیدن رها و ضربه یواشکی به شکم مهدی همیشه مظلوم، که دور از چشم همیشه مشتاق احسان نبود، خانه
را ترک کرد و همراه مامان زهرا و سایه و بچه هایش به طبقه بالا رفتند.
مهدی شکمش را مالید:چه دست سنگینی هم داره لامصب!
احسان دست دور شانه اش انداخت و گفت: خواهر داشتن خوبه؟
مهدی دست از روی شکمش برداشت و لبخند زد: عالیه!بخصوص از نوع زینبش!
آخرین نفر که خداحافظی کرد، زهرا خانم بود. لبخندی به احسان زد و خواست خارج شود که احسان گفت: من رو ببخشید حاج خانم! شرمنده
ام بخاطر حرف هایی که زدم
!
زهرا خانم مادرانه خرج احسان کرد و لبخندش پر مهرتر شد: من به دل نگرفتم عزیزم. دخترم باعث افتخاره! مادر خوب بودن چیزی هست که هر
زنی توانش رو نداره! رها واقعا ارزشمنده و اگه حسرت چنین مادری در.....
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_سی_سه
دلت داری، چیز بدی نیست. من رو مثل بچه ها مامان زهرا صدا کن!
داشتن نوه ای مثل تو هم افتخاره!
احسان بیشتر شرمنده شد: برای من افتخاره که شما منو مثل نوه های خودتون بدونید.
مامان زهرا هم شیطنت کرد: پس پول ویزیت از من نمیگیری؟
نگاه متعجب احسان را که دید، خندید و ادامه داد: میخواستم دفترچه بیمه رو بیارم برام آزمایش بنویسی. پول ویزیت ندم دیگه؟
احسان لبخند زد. لبخندی از ته دل، از میان روح خسته و غمگین: شما امر کن مامان زهرا! هر وقت کاری نداشتید بیاید واحد من، تا هم فشار و
قندتون رو چک کنم، هم آزمایش بنویسم.
زهرا خانم پر محبت و از ته دل دعا کرد: به پیری برسی جوان!
زهرا خانم رفت و احسان در را پشت سرشان بست. همه او را موقع عذرخواهی تنها گذاشته بودند و دور هم وسط گل قالی نشسته و منچ
بازی میکردند.
احسان کنار محسن نشست: تو هنوز بزرگ نشدی؟
محسن همانطور که تاس را می انداخت گفت: بزرگ بشم که چی بشه؟
مثل شما همش غصه و درد و بدبختی بکشم؟ من به بچگی خودم راضی هستم. شما اگه سختت شده بیا یک کمی بچگی کن.
صدرا بلند شد و گفت: بیا جای من بشین من برم یک دوش بگیرم و یک کمی بخوابم چون خیلی خراب و داغونم!
احسان میان محسن و مهدی نشست و به رها که مقابلش نشسته بود نگاه کرد: مامان!
تاس از دست رها، رها شد و شش آورد. نگاه بی قرارش به بی قرار چشمان احسان نشست. احسان دوباره گفت: مامان!
رها گفت: جان مامان!
احسان بغض کرد: شام کشک بادمجون درست میکنی؟
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗
•°🌱
#سلام_امام_زمانم♥
آقا سلام
از شما سپاسگزارم
که هر صبح رخصت میدهید
سلامتان کنم، یادتان کنم...
من با این سلام ها تازه میشوم
جان میگیرم و یادم میآید
جان پناه دارم راه بلد دارم...
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
دوشنبہ: ناهار :سـالار زیـنب؛سیـدالشـهدا(درود خدا بر ان ها باد)
شـام :زیـنت عبادتــ کنندگـان ؛امام سـجاد(درود خـدا بر او باد)
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#حدیث💎 حضرت امیرالمؤمنین علی (عليه السلام): از سيرى ناپذيرى دوری کنید، چه بسا يك بار خوردن كه از خ
#حدیث🦋✨
-امــام حسن (علیهالسلام) :
عجب دارم ازآنها که بهغذاى جسمخود
مىاندیشند; امّا به غذاى روح خود نمى
اندیشند،خوراک ناراحت کننده ازشکم دور مىدارند; امّا قلب خود را با مطالب
هلاکت زا آکنده مى کنند.
|-سفینة البحار ماده طعم
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•••❀•••
هَمہ آرامو قَرارِ این دِل؛
زیـٰارَت دَر اَربعـین است...✋🏻♥️
فَكَيْفَ أَصْبِـرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَ..!💔
#اربعیـن🌿🖇
#جامۅنده...
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#تلنگرانه🔗♥
اگه گناه کردی ↯
حداقل بعدش پیشمون باش
امام صادق ؏ ؛
همانا پشیمانے از گناه انسان را
به دست کشیدن از آن وا میدارد
#همینقدرقشنگ^^
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#خدا #دلانه💚🍃
❪🌻🛵❫
خدایا من همان بندهات هستم که هرگاه از همه جا رانده و مانده میشود سراغِ تو می آید. همان که کسی را جز تو ندارد، همان که رهایش کنی کارش تمام است!💛
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#خدا #دلانه🍃
❪🌻🛵❫
خدایا من همان بندهات هستم که هرگاه از همه جا رانده و مانده میشود سراغِ تو می آید. همان که کسی را جز تو ندارد، همان که رهایش کنی کارش تمام است!💛
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•~🥀♥~•
درمڪتبعِشـقشاهبازاستحسیـن
مراتدلاهلنیازاستحسیـن
ســردادندادتنبہذلتآرۍ
جــٰاویدکنندهنمازاستحسیـن
#امام_حسین علیهالسلام
عکس #شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_سی_چهار
رها لبخند زد و همان لحظه قطره ای از چشمانش چکید: چند بار بگم کشک بادمجون! نه کشک بادمجون!
احسان سرش را کج کرد: هر چی شما بگی! درست میکنی؟
مهدی و محسن هم گفتن: آره مامان! تو رو خدا درست کن!
رها خندید: قسم چرا میدید؟ باشه! اما من یک روز میفهمم راز این علاقه خاندان شما به کشک بادمجون چیه!
بعد بلند شد که به آشپزخانه برود: برم که شام به موقع آماده بشه. این منچ هم بیارید تو آشپزخونه ادامه بدیم.
رها دم آشپزخانه بود که احسان گفت: دست پخت تو!
رها برگشت و گنگ نگاهش کرد. احسان ادامه داد: دنبال راز ما بودی؟ راز ما دست پخت توئه! هیچ وقت غذاهای بادمجونی رو نخوردیم! هنوزم
هیچ کجا نمیخوریم، جز دست پخت تو! کال از بادمجون بدمون میاد.
مهدی و محسن هم سری به تایید تکان دادند. صدای صدرا از آن سوی هال آمد: پس بهش گفتی باالخره؟ از روزی که زن من شده، داره این
سوال رو میپرسه
!
رها یک دستش را به کمر زد: پس چرا به من نگفتی؟
صدرا شانه ای بالا انداخت: این یک راز بین ما بود! ممکن بود از این راز بر علیه ما استفاده کنی.
همه خندیدند و رها خدا را شکر کرد برای این خنده ها.... زهرا خانم دفترچه بیمه اش را مقابل احسان روی میز گذاشت. احسان اشاره ای به
چای روی میز کرد و گفت: بفرمایید، ناقابل.
حقیقتا من چیز زیادی تو خونه ندارم، همیشه یا بیمارستان هستم یا پایین.
زهرا خانم بله چادر روی سرش را با یک دستش مرتب کرده و با دست دیگر استکان را برداشت:
دستت درد نکنه پسرم. راضی به زحمت نیستم.
راستش این آزمایش بهونه بود تا با هم صحبت کنیم.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝@modafehh
📗
📙📗
📗📙📗