eitaa logo
•|کانال‌رسمی‌شهید‌حاج‌حمید‌ سیاهکالی مرادی |•
4.3هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
2.1هزار ویدیو
108 فایل
🌸🍃 #کانال_رسمی #شهیدمدافع‌حرم‌ #حمیدسیاهکالی‌مرادی (با نظارت خانواده ی شــهید عزیز) 🍁گفت به جای دوستت دارم چه بگویم : گفتم بگو : #یادت_باشد❣ کانال تلگراممون: @modafehhh خـادم کانال : @khadem_sh @khaleghiii
مشاهده در ایتا
دانلود
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ زینب سادات رفت و احسان با لبخند به در خیره ماند. چقدر کارهای زینب سادات به دلش مینشست.... زینب سادات مهیای خواب میشد که صدای جر و بحثی شنید. خسته بود اما نمیتوانست بی تفاوت بماند. از اتاق خارج شد و حرف های زهرا خانم و ایلیا را شنید. زهرا خانم: این بار چندمه که میگی زینب نفهمه! ایلیا: بفهمه چی میشه؟ اصلا براش مهمه؟ اون هیچی جز درسش براش مهم نیست. زهرا خانم: فعال اون بزرگتر توئه! ایلیا لجاجت کرد: شما بزرگتر ما هستی! زینب سادات وارد آشپزخانه شد: چی شده اول صبحی سروصدا راه انداختید؟ زهرا خانم: ببخش مادر! نذاشتیم بخوابی. بیا یک لقمه صبحونه بخور بعد برو بخواب که ضعف نکنی! زینب سادات نشست: خب آقا ایلیا! تعریف کن. ایلیا خودش را روی صندلی انداخت، تکه ای نان با یک دست کند و درون دهانش گذاشت: مدرسه والدین منو خواسته! زینب سادات: اون وقت علتش چیه؟ ایلیا: الکی! زینب سادات:یعنی چی الکی؟مگه میشه؟ ایلیا به چشمان زینب سادات زل زد: چون پدر مادر ندارم. زینب سادات: درست حرف بزن ایلیا! ایلیا: این رو به اونها بگو! از خانه خارج شد. زینب سادات سرش را میان دستانش گرفت. زهرا خانم: برو بخواب. خودم میرم مدرسه. زینب سادات: چرا به من نگفتید؟ 📗 📙📗 📗📙📗
•°🌱 اسمت دوا و ذکر زیبایت شفاست امضا‌ بفرما نسخه‌‌ درمان ما را .. 💔 🌙 شهید‌حمید‌سیاهکالی‌مرادی
بسم الله الرحمن الرحیم🌱
•°🌱 خالصانه، بی ریا، با جان و دل بی حدّ و مرز تا ابد یک جورِ دیگر دوستت دارم حسین... شهید‌حمید‌سیاهکالی‌مرادی
چهارشنبه: ناهار: امام کاظم (درود خدا بر او باد ) شام: امام رضا (درود خدا بر او باد) شهید‌حمید‌سیاهکالی‌مرادی
•°~🥀💔~°• این روزها چشمِ تری دارم، کمک کن حال و هوای دیگری دارم، کمک کن بی حوصله در گوشه‌ای مأوا گرفتم حالِ خراب و مضطری دارم، کمک کن ارباب.. من جامانده‌ام از کرببلایت.. من.. ناتوان بال و پری دارم، کمک کن بدجور قلبِ خسته‌ام آتش گرفته.. در دل شرار و آذری دارم، کمک کن دارد مسجّل می شود.. بودم اضافه؟ ای شاه.. شورِ نوکری دارم، کمک کن تنبیه کردن با نرفتن!! سختِ سخت است در سینه‌ی خود محشری دارم، کمک کن از گریه کُن‌های غمِ صدّیقه هستم حالا که عِرقِ مادری دارم، کمک کن سوگند بر زهرا دوباره دعوتم کن... این روزها.. چشمِ تری دارم، کمک کن محسن ‌راحت‌حق ..💔 اربعین ۱۴۴۳ شهید‌حمید‌سیاهکالی‌مرادی
|•🌻🍂•| . توهمین‌عکسا این‌عکسای‌سیاه‌وسفید هنوزم‌غوغای‌چشمای‌تورو میشه‌دید چشمایی‌که‌این‌دنیارودید دلبرید . . . دلبرید . . . شهید‌حمید‌سیاهکالی‌مرادی
علامـه حسن زاده آملـی (ره) : الهـی ؛ اگر ستـارالعیـوب نبـودی مـا از رســوایی چه می کردیـم ؟ @modafehh
❪🌿🌳❫ دوستِ خوبم! با هر کسی رفیق بشوی، شکل و فرم آن را میگیری. فکرش را بکن، اگر با خدا رفیق شَوی، چه زیبا شکل میگیری💚 چو عمرم مدتی با گُل گذر کرد، ڪمالِ همنشین در من اثر کرد! وگرنه من همان خاکم که هستم :) شهید‌حمید‌سیاهکالی‌مرادی
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ زهرا خانم مقابلش نشست: قسمم داد به خاک حاجی! گفتم درست میشه اما خب این سومین باره! زینب سادات بلند شد: برم حاضر بشم. زهرا خانم: خسته ای! بذار من برم. زینب سادات لبخند غمگینی زد: اینقدر نگران ما نباش! از پسش بر میایم! ایلیا کنار محسن ایستاد بود که زینب سادات وارد حیاط شد. زینب سادات: سلام آقا محسن! شما هم با والدین قرار داری؟ محسن: سلام. منتظر مامان زهرا هستیم. زینب سادات: من جای مامان زهرا میام. محسن اخم کرد: پس کی با من میاد؟ زینب سادات: مگه به خاله و عمو نگفتی؟ محسن شانه ای بالا انداخت. زینب سادات صدایش بالا رفت: شما چی با خودتون فکر کردید؟ محسن: داد و بیداد نکن زینب. مامان زهرا مادربزرگمون هستش دیگه، میومد و حل میشد! پنجره طبقه بالا باز شد. صدایی از بالا آمد: چه خبره اول صبح؟ نگاه سه نفر از پایین به بالا شد و احسان با دیدن زینب سادات کمی هوشیار تر شد: چی شده؟ شما مگه نباید خواب باشید الان؟ کجا دارید میرید؟ ایلیا غیرتی شد: از کجا میدونه شما باید الان خواب باشی؟ زینب سادات: چون تو بیمارستان ما هستن و دیشب هم شیفت بودن و صبح با هم رسیدیم خونه! ایلیا: تو مگه ماشین نداری خودت؟ زینب سادات زیر لب گفت: ساکت باش. نگفتم با هم اومدیم که! با هم رسیدیم! ⏪ ... 📗 📙📗 📗📙📗