#اݪسلامعلیڪیابقیةاللھ..❄️
❍حلالتماممشڪلاتےا؎عشق
تنهاتوبهانہ؎حياتےا؎عشق
❍برگردڪہروزمرّگےماراڪشت
الحقڪہسفينةالنجاتے ا؎عشق
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
چهارشنبه:
ناهار: امام کاظم (درود خدا بر او باد )
شام: امام رضا (درود خدا بر او باد)
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#نماز • 🌸🍃• • نماز اساسى ترین رشته ى الفت و عالى ترین عامل محبّت بین بندگان و حضرت حقّ است. • نماز
#نماز
• 🌼🌱 •
قرآن که نازل شد، خداوند فرمود:
این کلامی سنگین است اما ای پیامبر! نگران نباش از نماز کمک بگیر: قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا! 🌱
آری! با نماز که مأنوس باشی
برایت فرقی نمیکند کجا باشی
در ایران باشی یا در توکیو ژاپن...
در مسجد باشی یا در رقابتِ کُشتی...
توفقط دلت میخواهد باخدایت خلوتکنی!
« واز صبر و نماز یاری جویید و این کار سخت و سنگین است مگر برای خاشعان»♥️ (بقره ۴۵)
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•💚•
گفتندشھیدگمنامہ،پلاڪهمنداشت!
اصلاهیچنشونہاےنداشٺ!
امیدواربودمرویزیرپیرهنیش
اسمشرونوشتہباشھ…💔
نوشتہبود:اگربرایخداسٺ
بگذارگمنام بمانم...
#گمنام
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#تلنگرانہ🌱
دیدی وقتی یه آشنای قدیمی رو میبینی چطور باهاش گرم میگیری؟😃
هی میگی دلم برات تنگ شده!
ولی...
یه آقایی هست...💔
هیچکس بهش نمیگه دلم برات تنگ شده!
حواسمون به امام زمانمون باشه✋🏻
نکنه بین شلوغی های زندگی
فراموششون کنیم...🥀
#اللهمعجللولیڪالفرج
#مھدویت
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
#شهیدانه •💔🥀• ڪلام شھید غلامعلی رجبی مداح و شاعر اهل بیت "علیهالسلام" •|بہترین هدیه برای من اشڪ چ
#شہیدانه🌱
شھید بابک نوری هریس
سر پست بود کتاب هاش دستش بود و میخوند تا یه روز اومد گفت : فرمانده امشب من شهید میشم گفتم بابک همینجوری بچه ها رو داریم فدا میکنیم تو نگو همون هم شد بابک همون شب شهید شد و به آرزویش رسید
تولدت مبارڪ خوشتیپ آسمانے✨🌼
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
#تباهیات🚶🏻♂
فیلمهایاسرائیلی
واقعاغمگینه؛طرفعاشقمیشهبهدختره
قولمیده
تاآخرعمرشباهاشبمونهتشکیلخانوادهبدنو ...
درحالیکهتو
میدونیاونابیستوپنجسالبعدرو
نمیبیند :)!
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
زمـــــان حمـــــٰام : 🛁
ناشتا و با شکم خالی حمام رفتن، سبب خشکی مزاج زیاد می شود و تن را لاغر و ناتوان می کند. حمام رفتن با شکم تازه سیر شده، موجب فربه ( چاق ) شدن بدن می شود؛ زیرا موادغذایی به سطح تن روی می آورد، لیکن ممکن است در اندام هایی مانند کبد و معده راه بندان هایی رخ دهد؛ چرا که غذاهای ناپخته بر اثر هوای حمام به سوی این اندام ها روی می آورند.
↫زمان مناسب حمام قبل از گرسنگی و بعد از اولین هضم غذا می باشد. در این حالت تن، فربهی ( چاقی ) را به اعتدال می یابد.
#طب_سنتی
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_شصت_هشت
ماشین ها جلوی خانه پارک شدند. همه از ماشین پیاده شدند. احسان پیاده شد و در را بازکرد.
مهدی به ایلیا گفت در را باز کند تا ماشین را داخل حیاط بگذارد. زینب سادات به دنبال احسان وارد خانه شد. با صدای در، رها و زهرا خانم و سایه در ورودی خانه رها را باز کرده و منتظر بودند. با دیدن احسان و زینب سادات به سمت زینب هجوم آوردند و او را در آغوش کشیدند.
در این میان، حضور محمدصادق اخم به چهره زینب سادات آورد اما حرفی که زد، همه را هاج و واج باقی گذاشت.
محمدصادق که با نفرت به زینب سادات زل زد و گفت: نگران این خانم بودید؟ ایشون که بهش خوش گذشته! یک روز میگه مهدی داداشمه و
کارهاشو توجیه میکنه، امروز چی؟ اینم داداشتونه خانم؟
احسان گفت: حرف دهنت رو بفهم!
محمدصادق از خانه بیرون زد و با صدای بلندی گفت: خواستگاریمو پس میگیرم.
سیدمحمد در پی محمدصادق رفت اما صدای زینب مانع شد: بذار بره عمو! بذار شرش کم بشه!
صدرا غرید: اون به تو تهمت زد!
زینب سادات لبخند آیه مانندی زد و گفت: جواب این حرفشو باید بابام بده! بابام حقمو میگیره!
بعد عذرخواهی کرد و به سمت واحد خودشان رفت.
*
محمدصادق پریشان و ناراحت از خانه بیرون زد. دلش به زینب سادات خوش بود. دلش خوشبختی میخواست. حسی از سالهای دور کودکی. حس خواستن دختر پاک و نجیبی که دردهای او را میشناخت. دلش خوش بود به نجابت چادرش. دلش شکسته بود. زینبش را طور دیگری میخواست. زینبش برای همیشه باورهایش را شکست.
⏪ #ادامہ_دارد...
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_چهارم
#قسمـت_شصت_نه
چقدر تلاش کرده بود تا رفتارش را تغییر دهد، تا دل دختری را بدست آورد که آرزوی همه زندگی اش بود.
دلشکسته خود را به هتل رساند. دلشکسته خود را روی تخت انداخت و دل شکسته به خواب رفت.
مردی مقابلش ایستاد. خوب او را میشناخت.
چشمان خشمگین مرد، به چشمانش خیره شد. سیلی اول که به صورتش خورد درد در تمام تنش پیچید.
صدای مرد را بدون تکان لبهایش، شنید: این رو بخاطر اشکهای امروز دخترم زدم.
ضربه بعدی، محمدصادق را روی زمین انداخت: این بخاطر تهمتی بود که به دخترم زدی. این همه سال، هیچ وقت ازم شکایت نکرد! اما تو کاری
کردی نه تنها شکایت کنه، که اشک بریزه و بگه پشت و پناهش باشم. من هیچ وقت چشم از دخترم برنداشتم.
محمدصادق، آیه و ارمیا را پشت سیدمهدی دید. نگاهشان پر از غم واندوه بود.
دستی روی شانه محمدصادق نشست. نگاهش را به فرد پشت سرش انداخت. پدرش بود. صدایش را درون ذهنش شنید: شرمندمون کردی!
محمدصادق از خواب پرید. صورتش میسوخت. تپش قلبش شدید بود. عرق روی تمام تنش نشسته بود.
مقابل آینه ایستاد. دو طرف صورتش قرمز بود. دستی روی قرمزی ها کشید. روی زمین نشست و با صدای بلند گریه کرد. دلش از خودش، از قضاوت های عجولانه اش، از بی پروایی کلامش گرفته بود. دلش از خودش گرفته بود. خودش که تمام آرزوهایش را خاکستر کرده بود. خودش که چوب عادت های غلطش را خورده بود. به سجده افتاد و با گریه گفت: خدایا! زینب رو ازم نگیر! تمام دلخوشیم رو ازم نگیر!....
⏪ #ادامہ_دارد...
📗
📙📗
📗📙📗
هیچ شبی، پایان زندگی نیست!
از ورای هر شب،🍂
دوباره خورشید طلوع می کند
و بشارت صبحی دیگر می دهد.🌝
این یعنی امید هرگز نمی میرد…
امیدتان روز افزون🌿
#شبتون_بخیر🌙✨
شهیدحمیدسیاهکالیمرادی