•|کانالرسمیشهیدحاجحمید سیاهکالی مرادی |•
نماز با فضیلت یکشنبه ماه ذی القعده از کتاب اقبال الاعمال سید بن طاووس «انس بن مالک» می گوید: رسول
امروز آخرین مهلت خواندن این نماز است
خواندن این نماز خیلی سفارش شده .
سعی کنید امروز حتما این نماز بخوانید . . .
ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نزارید 🌱
🌷 یا امیر المومنین حیدر 🌷
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 چگونه گناه نکنیم "جلسه سوم"
👤•.استاد رائفی پور•.
✔️ پیشنهاد_ویژه 👌👌
@modafehh
منتظر نباش یک شیرینی خاصی
در زندگے ات پیدا شود تا لذت ببرے؛
کارے کن از همین زندگے عادی ات
خیلی نشاط پیدا کنی!
هر کار سادهاے را هم بهخاطر خدا
انجام بده تا از آن لذت ببری!
#اسـتاد_پناهیان
@modafehh
مےگفت:
"سر نماز مثل حرم امام رضاست،"
ڪفشاتو میدے بہ ڪفشدارے تا برے
زیارت،
بدونِ فڪرِ ڪفش، برے دیدار!
[فَاخلَع نَعلَیڪ]
سر نماز ڪفشاتو یعنے
غصههاے دنیاتو از ذهنت دربیار بده بہ
خدا، فقط دیدار!
بعد از نماز میبینے خدا ڪفشاتو واڪس
زده بهت تحویل داده!
#استادپناهیان
نماز اول وقت فراموش نشه
@modafehh
* 🍀﷽🍀
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸
#قسمت_پنجم
به خودم جرات دادم و به طرفش رفتم وگفتم:
–ببخشید یه سوالی داشتم.
سرش را بالا آوردو بلند شد، یه قدم به طرفم امد و گفت:
–بله!
جزوه ام را در آوردم و علامت ها را نشانش دادم و گفتم:
–اینارو شما کشیدید؟
نگاهی به جزوه انداخت و با تعجب گفت: –آخ ببخشید، آره فکر کنم.
من چرا روی جزوه شما علامت گذاشتم، اصلا حواسم نبود معذرت می خوام، آخه من عادت دارم موقع مطالعه مدام یه مداد دستم می گیرم و مطالب رو خط و نشانه می زارم، صورتش کمی سرخ شدو سرش رو انداخت پایین وادامه داد:
–اشتباهی فکر کردم جزوه ی خودمه، بدین پاکش کنم براتون.
دستش را دراز کرد که جزوه را بگیرد، ولی من جزوه راعقب کشیدم و برای این که بیشتر از این خجالتش ندهم گفتم:
– نه اشکالی نداره، گفتم شاید اینا نمونه سوالی چیزیه که علامت گذاشتید، گفتم از خودتون بپرسم بهتره.
سرش را بلند کرد و زل زد به جزوه.
–مهم که هستند، کلا من مطالب مهم رو خط می کشم،تا بیشتر بخونم.
لبخند پیروز مندانه ایی زدم وبا اجازه ایی گفتم و برگشتم، از پشت سرم صدای نفسش را شنیدم که خیلی محکم بیرون داد، معلوم بود کلافه شده.
من هم خوشحال از این که توانسته بودم حالش را کمی بگیرم به طرف صندلیم راه افتادم.
جوری برخورد می کند من که با دخترها راحت حرف می زنم، حرف زدن با اوسختم می شود.ردیف یکی مانده به آخر نشسته بود، کیفم را برداشتم و رفتم صندلی آخرکه درست پشت سرش بود نشستم، کمی پرویی بود، من آدم پرویی نبودم ولی دلم می خواست بیشتر رفتارش را زیر نظر داشته باشم.
نمی دانم چرا رفتارهایش برایم عجیب وجالب بود،اونقدر حجب و حیا داشت که آدم باورش نمی شد، فکر می کردم نسل این جور دخترا منقرض شده است.
وقتی از کنارش رد شدم تاردیف پشتش بشینم باتعجب نگاهم کرد،ومن دقیقا صندلی پشت سرش نشستم،سرش را زیر گوش دوستش بردکه اوهم یک دختر محجبه ولی مانتویی بود، چیزی گفت، بعد چند ثانیه بلند شدندو جاهایشان را با هم عوض کردند.
چشمهایم رابه جزوه ام دوختم، یعنی من حواسم نیست، با امدن سارا و بقیه بچه ها سرم را بلند کردم.
سعید داد زد:
–آرش چرا اونجارفتی؟
با دست اشاره کردم همانجا بنشیند.
ولی مگر اینها ول کن هستند.
سارا و بهار امدند و بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدند:
– چرا امدی اینجا؟
با صدای بلندتر جوری که راحیل هم بشنود گفتم:
–نزدیک امتحاناس امدم اینجا حواسم بیشتر سر کلاس باشه، اونجا که شما نمی ذارید.
سعیدبا خنده گفت:
–آخی، نه که توخودت اصلا حرف نمی زنی.
گفتم:
– ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس.
سارا نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:
–آهان، فکر خوبیه.
بعد رو کرد به راحیل و گفت:
–راحیل می خوام بیام پیش تو بشینم.
راحیل با تعجب نگاهش کردو گفت:
–خدا عاقبت مارو بخیر کنه،یه صندلی بیار، بعد بیا بشین.
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
➯@modafehh
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
آنقدر بخشیدهای...
بخشیدهای...
بخشیدهای...
سنگ قبری هم نمانده از برایت یا حسن
#دوشنبههای_امام_حسنی
@modafehh
دوشنبہ: ناهار :سـالار زیـنب؛سیـدالشـهدا(درود خدا بر ان ها باد)
شـام :زیـنت عبادتــ کنندگـان ؛امام سـجاد(درود خـدا بر او باد)
┅═══✼ @modafehh ✼═══┅