سلام علیکم
از افتخار زندگی ما همین بس که کارت عروسیمان مزین شد به نام شهید #حمید_سیاهکالی_مرادی
ان شاالله که دعای شهید بدرقه راهمان باشد... 🍃
یاعلی
#ارسالی از اعضا
ان شاءالله زیر سایه امام زمان (عج الله) و شهید حمید
خوشبخت بشوند . . .💐
@modafehh
شنبہ: ناهار : پیامبر خوبی ها؛ حضرت رسول الله(سلام و صلوات خدا بر او باد)
شـام : اقا جانم حضرت امیر المومنین؛ (درود خـدا بر او باد)
@modafehh
سعی کنید پایتان را از کشتیِ
حضرت سیدالشهداء(ع) بیرون نگذارید!
#آیت_الله_بهاءالدینی(ره)🌱
نماز اول وقت فراموش نشه . . .
ی بنده خدایی التماس دعا دارن حتما دعاشون کنید
@modafehh
📚 کتاب #شاخه_نبات
در این کتاب، کاربردیترین و مهمترین راهکارهای کنترل شهوت و نگاه بیان شده است.
▫️دو رنگ، رقعی، ۱۲۰ صفحه
▫️به قلم آقای عماد داوری دولتآبادی
▫️چگونه شهوت خود را کنترل کنیم؟
▫️چگونه نگاه خود را کنترل کنیم؟
▫️چگونه هوس خود را کاهش دهیم؟
▫️چگونه میل جنسی را کاهش دهیم؟
🔺اگر شما هم از آن دسته افرادی هستید که دنبال پاسخ این سوالات میگردید، کتاب شاخه نبات برای شماست. شاخه نبات با بیانی روان و دوستداشتنی، نُه راهکار کاربردی و عملی برای کنترل شهوت و نگاه بیان کرده است.
🔺راهکارهایی که از روزِ خواندن، رنگ تازهای به زندگیتان خواهد پاشید. راهکارهایی که تابحال نشنیدهاید و بعد از دانستن آنها به آرامش خواهید رسید.
🔺اگر بگوییم در این کتاب راهکاری صددرصدی برای کنترل شهوت بیان شده است؛ باور میکنید؟ بله! به این معنا که اگر به راهکار گفته شده عمل کنید، قطعا غول شهوت را زمینگیر خواهید کرد! بعضی دیگر از راهکارهای گفته شده در کتاب سی چهل درصد و بعضی دیگر هفتاد هشتاد درصد بر کنترل شهوت اثر میگذارند.
دوستانی که دسترسی ندارند میتونن از اینجا تهیه کنند .
@sabehat
@modafehh
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 چگونه گناه نکنیم "جلسه هفتم"
👤•.استاد رائفی پور•.
✔️ پیشنهاد ویژه 👌👌
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
@modafehh
بہ روے زمین، انعڪاس آسمان را میبینند
آنان ڪہ نگاہ خود را بہ زمین افڪندہ اند
#نگاه_حرام_ممنوع❌❌❌
@modafehh
یک لحظه #روضه
امشب خیلی دلم گرفته
آخه کارم ی جایی گیره .بدجور گیرم
بدجور منتظر خبرم .دعام کنید
وقتی منتظر کسی هستی برگرده
وقتی در رو باز میکنه
میاد تو .خیلی خوشحال میشی . . .
اما من بدم می آید از در ها که بد باز میشوند
نفرت از مسمار و از این چیز ها دارم هنوز
ای مادر ای مادر
امیرالمومنین بچه ها رو صدا زد
بیاین برا آخرین بار مادر رو ببینید
بچه ها اومدن خودشون رو انداختن رو بدن بی جان مادر
این بدن سالمه
کامله
میشناسنش
اما من ی جایی رو سراغ دارم
ی سربریده رو وارد کردن
صدا زد عمه این سر سر کیه
نمی دونم چیکار با این سر کردن
دیگه دخترش سرو نشناخت
چقدر سرده بابا
هوای خرابه
دیگه خسته ام از این شبای خرابه
خیلی دعا کنید گرفتار ها مشکلاتشون حل بشه . . .
ببخشید اگه اذیت شدید .ما هرچی داریم از #روضه داریم .
من امشب حدیث کسا میخونم برا رفع گرفتار ها . . .
اگه تونستید شما هم بخونید
* 🍀﷽🍀
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸
#قسمت_هفتم
آخرین کلاس که تمام شد پالتوام را از روی تکیه گاه صندلی برداشتم و زود از کلاس بیرون زدم. باید زودتر به سر کارم می رفتم.
بعداز دانشگاه تو یه شرکت فروش میلگرد کار می کردم،براشون مشتری پیدا می کردم، می رفتم جاهایی که می خواستند ساختمون بسازند، شماره تماسشان را پیدا می کردم زنگ می زدم،شرکت رامعرفی می کردم تا میلگردهایشان را از ما بخرند.
خریدهای خانه همیشه با من بودوحقوقم راحت کفاف همه ی هزینه های خودم و مادرم را می رساند. البته مادرم خودش حقوق پدرم را داشت، ولی خوب من هم گاهی در مخارج کمکش می کردم.
کنار ماشین که رسیدم باران شروع شد، سریع پشت فرمان نشستم و روشنش کردم و راه افتادم، هوا سرد تر شده بود.
به خیابون اصلی که رسیدم، راحیل را دیدم که منتظر تاکسی بود.
جدی و با ابهت ایستاده بودکنار خیابان، متانت و وقارش به باران دهن کجی می کرد. به من برخورد که هم کلاسیم کنار خیابان ایستاده.
جلو پایش ترمز زدم و شیشه راپایین کشیدم و سرم را کج کردم تا صدایم به او برسد.
نمی دانستم چه صدایش کنم فامیلی اش را بلد نبودم،فکر کردم شاید خوشش نیاید اسم کوچکش را صدا کنم، برای همین بی مقدمه گفتم:
–لطفا سوار شید من می رسونمتون، به خاطر بارندگی، حالا حالا ماشین گیرتون نمیاد.
سرش را پایین آوردتا بتوند من را ببیند، با دیدنم گفت:
–نه ممنون شما بفرمایید.مترو نزدیکه دیگه با مترومیرم.
حالا از من اصرار و از او انکار.
نمی دانم چرا ولی دلم می خواست سوارش کنم،انگار یک نبرد بود که من می خواستم پیروز میدان باشم..
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
➯@modafehh
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•