7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃 چگونه گناه نکنیم "جلسه هفتم"
👤•.استاد رائفی پور•.
✔️ پیشنهاد ویژه 👌👌
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
@modafehh
بہ روے زمین، انعڪاس آسمان را میبینند
آنان ڪہ نگاہ خود را بہ زمین افڪندہ اند
#نگاه_حرام_ممنوع❌❌❌
@modafehh
یک لحظه #روضه
امشب خیلی دلم گرفته
آخه کارم ی جایی گیره .بدجور گیرم
بدجور منتظر خبرم .دعام کنید
وقتی منتظر کسی هستی برگرده
وقتی در رو باز میکنه
میاد تو .خیلی خوشحال میشی . . .
اما من بدم می آید از در ها که بد باز میشوند
نفرت از مسمار و از این چیز ها دارم هنوز
ای مادر ای مادر
امیرالمومنین بچه ها رو صدا زد
بیاین برا آخرین بار مادر رو ببینید
بچه ها اومدن خودشون رو انداختن رو بدن بی جان مادر
این بدن سالمه
کامله
میشناسنش
اما من ی جایی رو سراغ دارم
ی سربریده رو وارد کردن
صدا زد عمه این سر سر کیه
نمی دونم چیکار با این سر کردن
دیگه دخترش سرو نشناخت
چقدر سرده بابا
هوای خرابه
دیگه خسته ام از این شبای خرابه
خیلی دعا کنید گرفتار ها مشکلاتشون حل بشه . . .
ببخشید اگه اذیت شدید .ما هرچی داریم از #روضه داریم .
من امشب حدیث کسا میخونم برا رفع گرفتار ها . . .
اگه تونستید شما هم بخونید
* 🍀﷽🍀
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸
#قسمت_هفتم
آخرین کلاس که تمام شد پالتوام را از روی تکیه گاه صندلی برداشتم و زود از کلاس بیرون زدم. باید زودتر به سر کارم می رفتم.
بعداز دانشگاه تو یه شرکت فروش میلگرد کار می کردم،براشون مشتری پیدا می کردم، می رفتم جاهایی که می خواستند ساختمون بسازند، شماره تماسشان را پیدا می کردم زنگ می زدم،شرکت رامعرفی می کردم تا میلگردهایشان را از ما بخرند.
خریدهای خانه همیشه با من بودوحقوقم راحت کفاف همه ی هزینه های خودم و مادرم را می رساند. البته مادرم خودش حقوق پدرم را داشت، ولی خوب من هم گاهی در مخارج کمکش می کردم.
کنار ماشین که رسیدم باران شروع شد، سریع پشت فرمان نشستم و روشنش کردم و راه افتادم، هوا سرد تر شده بود.
به خیابون اصلی که رسیدم، راحیل را دیدم که منتظر تاکسی بود.
جدی و با ابهت ایستاده بودکنار خیابان، متانت و وقارش به باران دهن کجی می کرد. به من برخورد که هم کلاسیم کنار خیابان ایستاده.
جلو پایش ترمز زدم و شیشه راپایین کشیدم و سرم را کج کردم تا صدایم به او برسد.
نمی دانستم چه صدایش کنم فامیلی اش را بلد نبودم،فکر کردم شاید خوشش نیاید اسم کوچکش را صدا کنم، برای همین بی مقدمه گفتم:
–لطفا سوار شید من می رسونمتون، به خاطر بارندگی، حالا حالا ماشین گیرتون نمیاد.
سرش را پایین آوردتا بتوند من را ببیند، با دیدنم گفت:
–نه ممنون شما بفرمایید.مترو نزدیکه دیگه با مترومیرم.
حالا از من اصرار و از او انکار.
نمی دانم چرا ولی دلم می خواست سوارش کنم،انگار یک نبرد بود که من می خواستم پیروز میدان باشم..
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
➯@modafehh
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
* 🍀﷽🍀
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
🌸بِسمِ رَبِّ الشُهَدا و الصِدّیقین🌸
#قسمت_هشتم
پیاده شدم و ماشین را دور زدم با فاصله کنارش ایستادم و خیلی جدی گفتم:
–خانم مم...ببخشید من اسمتون رو نمی دونم.
همانطور که از حرکت من تعجب کرده بود، به چشم هایم نگاه کردوآروم گفت:
– رحمانی هستم.
ــ خانم رحمانی لطفا تعارف رو بزارید کنار.
می خواستم بگویم شماهم مثل خواهرم، ولی به جایش گفتم:
–فکر کنید منم راننده تاکسی هستم، بعد اخم هایم راتوهم کردم و گفتم به اندازه ی راننده تاکسی نمی تونید بهم اعتماد کنید؟
سرش را انداخت پایین و گفت:
–این حرفا چیه، من فقط...
نذاشتم حرفش را تمام کند، در عقب ماشین را باز کردم و گفتم:
– لطفا بفرمایید،در حد یه همکلاسی که قبولم دارید.
با تردید دوباره نگاهی بهم انداخت و تشکر کرد و رفت نشست.
من هم امدم پشت فرمون نشستم و حرکت کردم. آهنگ عاشقانه ایی در حال پخش بود، از آینه نگاهی به او انداختم سرش تو گوشی اش بود، سرش را بلند کرد و گفت:
–ببخشید که مزاحمتون شدم،لطفا ایستگاه بعدی مترو نگه دارید، با مترو می رم.
صدای پخش را کم کردم تا راحت تر صدایش را بشنوم، نه خانم رحمانی می رسونمتون.
خیلی جدی گفت:
–تا همین جا هم لطف کردید، ممنونم.
بیشتر اصرارنکردم صورت خوشی نداشت. گفتم:
–هر جور راحتید، دوباره صدای پخش رو زیاد کردم.
نگاهی با اخم از تو آینه نثارم کرد و گفت:
–همون صداش کم باشه بهتره.
ــ اصلا خاموشش می کنم، به خاطر شما صداش رو زیاد کردم، گفتم شاید بخواهید گوش کنید.
ــ من این جور موسیقی هارو گوش نمی کنم.
دوباره به خودم جرات دادم و گفتم:
– پس چه جورش رو گوش می کنید؟
به رو به رو زل زدو گفت:
–این سبک موسیقی ها آدما رو از حقیقت زندگی دور می کنه.
لطفا همینجا نگه دارید، رسیدیم.بعدهم کلی تشکر کردو پیاده شد.
همانطورکه رفتنش را نگاه می کردم به حرفهایش فکر می کردم
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
➯@modafehh
•┈┈┈•✾•🔸🔶🔸•✾•┈┈┈•
اشڪےڪهبرحسینریخٺه مےشود
به واللهذرهذرهےوجودِانسانرا پاڪمیڪند!
واگرحسینرانداشٺیم
مارابههیچصراطےآبادانےنبود
#همراهان_زهــــــــرایے
#شبتون_حسیـــــــــنے🌹
@modafehh
وضوی قبل خواب👈 ثواب شب زنده داری و عبادت را داره✨✨✨
عزیزان همراه وضو یادتون نرهــ 🦋
حلالمون کنید 🤲
دعامون کنید 🍃
یاعلی 👋
شبتون کربلایی ✨
اللهم عجل لولیک الفرج 🤲🌸
@modafehh
|به نام خدایی که همیشه باهامون هست| . . .✨
...🕊
نامم شده همیشہ پریشانِ ڪربلا
اهل عراقِ عشقم و استان ڪربلا
نان و نواے هفتگےام جور میشود
هر روز با سلام بہ سلطانِ ڪربلا
#یا_سفینه_النجات
@modafehh
موسسه مردم نهاد شهید حمید سیاهکالی مرادی⚘
@modafehh
یک شنبہ: ناهار: مادر جانـ ؛ حضرت زهرا (درود خدا بر او باد )
شـام : غـریـب مدیـنہ ؛ امام مـجتبے (درود خدا بر او باد )
┅═══✼ @modafehh ✼═══┅