ساکم را به مقصد دریا بسته بودم.
از خشونت درھها گذشتم، و با سختی با صخرھها جنگیدم.
غافل از آنکه در آخر، نرمی ساحل اسیرم کرد ..
کم حرف شدھام ...
دوست ندآرم توضیحۍ به کسی بدهم.
و هیچ توضیحی از کسی نمیخواهم.
میشل مونتنی میگفت :
غمهاۍ کوچک، پُر حرفاند، غمهای بزرگ لال .
میترسم که لال شده باشم .. :)
آی خدا جونم، آوازاۍ غمناك داشتن
چیزِ وحشتناکیھ !
آوازاۍ غمناک داشتن چیزِ وحشتناکیھ !
واسه نریختن اشکامہ که اینجور نیشم وُ وا میکنم و میخندم .
گاهی دلت " بھ راه " نیست ! ولۍ سر بہ راهی
خودت را میزنی به " آن راھ " و میروی .
و همه ، چه خوش باورانه فکر میکنند که تو " رو بھ راهۍ "