|آسمآن غرقِ خیآل است
ڪجآیے آقآ؟!
اولین جمعہِ سآل است
ڪجآیے آقآ؟!♡|
|یڪ نفس عآشق اگر بود
زمین مےفهمید
عآشقے بے تو محآل است،
ڪجایے آقآ؟!♡|
#الہمعجللولیڪالفرجبحقعمہسادات
#صاحبنا
#رَحیــــل🕊
@mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
~•♥️~•
#استاد_پناهیان🦋
خدافکرکردهماانقدرلطیفیم...
میگهمندوستندارم...🙃
#خدا
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
12.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#مولودے👏🏻🌹
{تولد،تولد،تولدت مبارڪ اے
تولد دوباره زندگیـــم💖}
#پیشنهاد_دانلود 💜
#سید_رضا_نریمانی
مشـتاق زیـارتِ
حسن بود، حسـین
این بود ڪه شـش ماهہ به دنیـا آمد😍
#رَحـــــیل 🕊
@mohajeran_ir
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
#رایحه_حضور #پارت_۲۱ #سنا_لطفی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ امون از چشم های تو ،
#رایحه_حضور
#پارت_۲۲
#سنا_لطفی
نگاهی به روستا کردم خیلی زیبا تر از عکس هایش است !
یک سمت جاده ، رودخانه ای پر آب موجود بود که آن ورش،خانه های شیروانی دلنواز مخصوص شمال بود .
پشت خانه ها هم دشت بود ، یک دشت سر سبز که آدم را یاد داستان های فانتزی می انداخت !
حدود دو ماهی مهمان این روستا بودم، برای عکاسی قانونی از همه جا ، مجوز را باید تحویل دهیاری می دادم .
بعد کمی پرسش و پاسخ و شنیدن لهجه زیبای مازندرانی اشان، مقابل دهیاری توقف کردم !
شال لیمویی رنگم را مرتب کردم ، با نگاهی به آینه جلوی ماشین و چک کردن آرایش کمرنگم مجوز را بر می دارم و پیاده می شوم .
بعد کمی صحبت و معطلی به طرف ماشین می روم که نگاهم درگیر مدرسه خیلی کوچک روستا شد .
مردی قد بلند و سر به زیر از پله های مدرسه پایین آمد
با تعجب نگاهش کردم، به تیپ و چهره اش نمی خورد که مال خود این روستا باشد .
کنجکاوی امانم را برد ، جلوتر رفتم و سلام کردم!
با آرامش بدون نگاه جواب سلامم را داد !
صدایش جذاب و مردانه بود !
_شما معلم هستین اینجا ؟!
شمرده پاسخ می دهد : بله !
نگاهی میکنم ، دوست دارم نامش را بدانم
خوش آهنگ می گوید : نواب هستم
دلم می خواهد نام کوچکش را بدانم، اما حرفش مانعم می شود :
با اجازتون یا علی
مات رفتنش می شوم ، تازه صحبت من گل انداخته بود خوب !
ترسید بخورمش؟!
یا علی آخر حرفش را با خود زمزمه میکنم !
سوار ماشین می شوم : خوب دختر فضول مگه مجبوری نرسیده پاشی بری ، که اینطوری سنگ رو یخ بشی ؟!
دستم را جلوی دهانم گرفتم : عه عه بچه پرو ؛ ادایش را در آوردم
"نواب هستم " میخوااام صد سال نباشی اصلا !
به راه افتادم و با کمی پرس و جو منزلی که دانشگاه برای دو ماه اجاره اش کرده بود پیدا کردم .
یک خانه نقلی سقف شیروانی ، با یک حیاط کوچک اما زیبا !
بوی دریا را قشنگ میشد حس کرد از اینجا !
وسایلم را جا به جا کردم و داخل خانه گذاشتم .
مواد خوراکی را هم درون یخچال کوچک قرار دادم .
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
💙کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست💙
پیشنهادات و انتقادات:
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#رایحه_حضور
#پارت_۲۳
#سنا_لطفی
بعد کمی استراحت و صحبت تلفنی با مادرم آماده شدم تا به ساحل بروم ، ساحل شنی اش جان می داد برای نشستن و زل زدن به دریا و عکس هنری گرفتن !
به زباله هایی که در ساحل و کنار دریا بود با تاسف نگاه کردم، یک انسان تا چه حد می توانست بی فرهنگ و بی فکر باشد ؟!
دیدن اینگونه منظره ها همیشه آزارم می داد .
این طبیعت جان داشت ، این طبیعت برای همه بود و نگهداری و مراقبت از آن وظیفه همه .
مشغول سر تکان دادن بودم که زنی آن طرف تر ، قوطی آبمیوه را از دست فرزندش گرفت و به طرف ساحل پرت کرد !
چشمانم گرد شد ، کودکی که زیر دست چنین مادری بزرگ میشد ، در آینده تبدیل می شد به چه نوع انسانی ؟!
به یاد حرف های مادرم افتادم :
"اولین و مهم ترین وظیفه یک زن مادری است ، مادری تنها رسیدگی به غذا و لباس بچه نیست ، مادری یعنی تربیت صحیح فرزندت .."
آن وقت میشد نام این زن را اصلا مادر گذاشت ؟!
نفسم را بیرون دادم ، کاری نمیشد کرد برای چنین آدم هایی !
کمی در امتداد دریا قدم زدم و چند عکس گرفتم ، بعد هم چند دقیقه ای بی صدا خیره دریای مواج امشب شدم .
موقع برگشت به طرف خانه هم با چند زن همسایه صحبت کردم ، خونگرم و مهربان بودند ، هنگام حرف زدن احساس می کردی سال هاست که می شناسی آنها را !
میان حرف هایشان هم از آقای معلمی حرف می زدند که دیدار اولمان چندان دوستانه نبود ؛ خیلی تعریفش را می کردند اما !
در راه برگشت هم که بودم سعید زنگ زد ، کمی با او حرف زدم ، مثل قبل دیگر با شنیدن صدایش آنقدر ها هم ذوق نمی کردم ؛
بی تاب تماس هایش هم نبودم !
اگر چند ماه قبل این احساس را داشتم خوشحال کننده بود اما حالا که او نامزدم بود ، حسی آزار دهنده بود که از صدای نامزدت هیچ حسی نگیری !
بعد برگشت به خانه ، آنقدر خسته بودم که بدون خوردن شام سرم به بالش نرسیده خوابم برد .
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
❤کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست ❤
پیشنهادات و انتقادات:
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#رایحه_حضور
#پارت_۲۴
#سنا_لطفی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
صبح با انرژی زیادی از خواب برخاستم ، شاید منشاء آن آب و هوای بی نظیر اینجا باشد ! چون حال و هوای الان کجا و حال شب موقع خوابم کجا؟!
بعد یک صبحانه مفصل که تقدیم خودم کردم ، راهی بیرون شدم !
امروز را همینطور معمولی می گشتم و بعد با یک برنامه ریزی مفصل به خدمت مناظر می رفتم .
خانه ای که من در آن مستقر بودم در کوچه منتهی به مدرسه بود .
آرام و سر به زیر قدم می زدم ، چشم که باز کردم خود را میان همان دشت پشت خانه ها دیدم .
سر که بر می گرداندی فقط درخت بود و رنگ سبز !
دوربینم را بالا آوردم و از چند زاویه عکاسی کردم ، بعد هم با دوربین گوشیم عکس سلفی گرفتم .
سبزی زمین و اطراف آنقدر نشاط بخش بود که حال پروانگی به آدم دست می داد .
اینکه بدون دغدغه بدوی ...یاد سرزمین عجایب می افتادی اینجا !
فکر کنم شبیه آلیس گم شده بودم !
اما نه در جنگل بلکه در خودم !
دو ساعتی را همینطور قدم زدم و خوب حواس بود که زیاد از خانه ها دور نشوم ، بعد هم همانطور که راهی خانه شدم ، سعید زنگ زد : بله!
_ سلام عزیز دلم ، خوبی؟! چیکارا می کنی ؟!
سنگی که جلوی پایم بود را با ضربه ای محکم چند قدم جلو تر انداختم : سلام ممنون ، هیچی رفتم کمی از اطراف عکاسی کردم .
صدایش خندان شد : منم خوبم ، دارم شهر رو می گردم !
چپ چپ نگاه کردن لازمش بود شدید : خوش بگذره !
_ همین ؟! آدم با نامزد عزیزش اینطوری حرف میزنه ؟!
نفسم را با صدا بیرون دادم : چه گیری تو دادی حالا ؟!
_ آفرین واقعااا! کاری نداری ریحانه ؟!
از اولم کاری نداشتم واقعا ! : نه مرسی ، خدا حافظ
صدایش با کمی تاخیر آمد : خواهش ، بای
گوشی را قطع کردم ، معلوم بود که حسابی ناراحت شده اما دست خودم نبود که !
یکی از خانم هایی که شب با او حرف زده بودم ، از روبرو آمد: سلام گل دختر ! خوبی؟!
سعی کردم لبخند بزنم ، درگیری من که به این مهربان های شیرین زبان ربطی نداشت ! : سلام ممنون ، شما خوبین؟!
با لبخند ظرف در دستش را جا به جا کرد : الحمدالله
بعد هم اضافه کرد : داشتم ناهار می بردم برای آقای نواب
ابرویم بالا رفت : مگه خودش نمیتونه بپزه؟!
لحن عجول من به خنده اش انداخت : اتفاقا مادر یه دست پختی داره که نگو ،ولی امروز یکی از اردک ها رو سر بردیم ، یه ذره از اون میخوام براش ببرم !
نتوانستم کنجکاویم را مهار کنم : خانوادش اینجا نیستن ؟!
_ نه عزیزم ، خودش هم مال اینجا نیست که !
اوهوم آرامی زمزمه کردم : مزاحمتون نشم دیگه فعلا
شیرین اخم کرد : این چه حرفیه کیجا ؟! هر وقت هم حوصلت سر رفت بهم سر بزن منم تنهام دیگه
لبخند زدم به این خونگرمی شان : ای به چشم !
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
💜کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 💜
انتقادات و پیشنهادات:
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
MiladSardaranKarbala1398[01].mp3
5.53M
#مولودے😌😉
ما همه سپاهی ثاراللهیم...💪🏻🌱
🎙با نوای: #حاج_میثم_مطیعی
#میلاد_امام_حسین
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
❤️🍃°•| #روز_پاسدار |•°🍃❤️
مردان بی ادعا...👏
مردان خونی...🤕
مردان خاکی...☺️
مردان بیوقت...🌹
مردان شجاع...🤛
مردان قوی...💪
مردان مرد...😇
مردان عشق...😍
دلیر مردان روزگار...♥️
مالک اشتر ها و ابوذر های زمان...✌️
🔹شهید بهشتی:
پاسداران آگاهانه انتخاب میکنند،👌 شجاعانه میجنگند،👊 غریبانه زندگی میکنند، 😢مظلومانه شهید میشوند😔 و بیشرمانه مورد توهین قرار میگیرند.😒
#روز_پاسدار
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir