eitaa logo
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
202 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
196 ویدیو
23 فایل
ما مهاجــریم... هجـرٺ ڪـرده‌ایم...، از جهالٺ ڪوفیان عصـر...، به اصل ڪـــــربلای خویش...🍃 #رَحـــــیل🕊 انتقادات و پیشنهادات: @javane_enghelabi118 تبادلات: @Hossein_vesali74
مشاهده در ایتا
دانلود
|آسمآن غرقِ خیآل است ڪجآیے آقآ؟! اولین جمعہِ سآل است ڪجآیے آقآ؟!♡| |یڪ نفس عآشق اگر بود زمین مےفهمید عآشقے بے تو محآل است، ڪجایے آقآ؟!♡| 🕊 @mohajeran_ir
12.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👏🏻🌹 {تولد،تولد،تولدت مبارڪ اے تولد دوباره زندگیـــم💖} 💜 مشـتاق زیـارتِ‌ حسن بود، حسـین این بود ڪه شـش‌ ماهہ به دنیـا آمد😍 🕊 @mohajeran_ir
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
#رایحه_حضور #پارت_۲۱ #سنا_لطفی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ امون از چشم های تو ،
۲۲ نگاهی به روستا کردم خیلی زیبا تر از عکس هایش است ! یک سمت جاده ، رودخانه ای پر آب موجود بود که آن ورش،خانه های شیروانی دلنواز مخصوص شمال بود . پشت خانه ها هم دشت بود ، یک دشت سر سبز که آدم را یاد داستان های فانتزی می انداخت ! حدود دو ماهی مهمان این روستا بودم، برای عکاسی قانونی از همه جا ، مجوز را باید تحویل دهیاری می دادم . بعد کمی پرسش و پاسخ و شنیدن لهجه زیبای مازندرانی اشان، مقابل دهیاری توقف کردم ! شال لیمویی رنگم را مرتب کردم ، با نگاهی به آینه جلوی ماشین و چک کردن آرایش کمرنگم مجوز را بر می دارم و پیاده می شوم . بعد کمی صحبت و معطلی به طرف ماشین می روم که نگاهم درگیر مدرسه خیلی کوچک روستا شد . مردی قد بلند و سر به زیر از پله های مدرسه پایین آمد با تعجب نگاهش کردم، به تیپ و چهره اش نمی خورد که مال خود این روستا باشد . کنجکاوی امانم را برد ، جلوتر رفتم و سلام کردم! با آرامش بدون نگاه جواب سلامم را داد ! صدایش جذاب و مردانه بود ! _شما معلم هستین اینجا ؟! شمرده پاسخ می دهد : بله ! نگاهی میکنم ، دوست دارم نامش را بدانم خوش آهنگ می گوید : نواب هستم دلم می خواهد نام کوچکش را بدانم، اما حرفش مانعم می شود : با اجازتون یا علی مات رفتنش می شوم ، تازه صحبت من گل انداخته بود خوب ! ترسید بخورمش؟! یا علی آخر حرفش را با خود زمزمه میکنم ! سوار ماشین می شوم : خوب دختر فضول مگه مجبوری نرسیده پاشی بری ، که اینطوری سنگ رو یخ بشی ؟! دستم را جلوی دهانم گرفتم : عه عه بچه پرو ؛ ادایش را در آوردم "نواب هستم " میخوااام صد سال نباشی اصلا ! به راه افتادم و با کمی پرس و جو منزلی که دانشگاه برای دو ماه اجاره اش کرده بود پیدا کردم . یک خانه نقلی سقف شیروانی ، با یک حیاط کوچک اما زیبا ! بوی دریا را قشنگ میشد حس کرد از اینجا ! وسایلم را جا به جا کردم و داخل خانه گذاشتم . مواد خوراکی را هم درون یخچال کوچک قرار دادم . ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ 💙کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست💙 پیشنهادات و انتقادات: @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
۲۳ بعد کمی استراحت و صحبت تلفنی با مادرم آماده شدم تا به ساحل بروم ، ساحل شنی اش جان می داد برای نشستن و زل زدن به دریا و عکس هنری گرفتن ! به زباله هایی که در ساحل و کنار دریا بود با تاسف نگاه کردم، یک انسان تا چه حد می توانست بی فرهنگ و بی فکر باشد ؟! دیدن اینگونه منظره ها همیشه آزارم می داد . این طبیعت جان داشت ، این طبیعت برای همه بود و نگهداری و مراقبت از آن وظیفه همه . مشغول سر تکان دادن بودم که زنی آن طرف تر ، قوطی آب‌میوه را از دست فرزندش گرفت و به طرف ساحل پرت کرد ! چشمانم گرد شد ، کودکی که زیر دست چنین مادری بزرگ میشد ، در آینده تبدیل می شد به چه نوع انسانی ؟! به یاد حرف های مادرم افتادم : "اولین و مهم ترین وظیفه یک زن مادری است ، مادری تنها رسیدگی به غذا و لباس بچه نیست ، مادری یعنی تربیت صحیح فرزندت .." آن وقت میشد نام این زن را اصلا مادر گذاشت ؟! نفسم را بیرون دادم ، کاری نمیشد کرد برای چنین آدم هایی ! کمی در امتداد دریا قدم زدم و چند عکس گرفتم ، بعد هم چند دقیقه ای بی صدا خیره دریای مواج امشب شدم . موقع برگشت به طرف خانه هم با چند زن همسایه صحبت کردم ، خونگرم و مهربان بودند ، هنگام حرف زدن احساس می کردی سال هاست که می شناسی آنها را ! میان حرف هایشان هم از آقای معلمی حرف می زدند که دیدار اولمان چندان دوستانه نبود ؛ خیلی تعریفش را می کردند اما ! در راه برگشت هم که بودم سعید زنگ زد ، کمی با او حرف زدم ، مثل قبل دیگر با شنیدن صدایش آنقدر ها هم ذوق نمی کردم ؛ بی تاب تماس هایش هم نبودم ! اگر چند ماه قبل این احساس را داشتم خوشحال کننده بود اما حالا که او نامزدم بود ، حسی آزار دهنده بود که از صدای نامزدت هیچ حسی نگیری ! بعد برگشت به خانه ، آنقدر خسته بودم که بدون خوردن شام سرم به بالش نرسیده خوابم برد . ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ❤کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست ❤ پیشنهادات و انتقادات: @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
۲۴ ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ صبح با انرژی زیادی از خواب برخاستم ، شاید منشاء آن  آب و هوای بی نظیر اینجا باشد ! چون حال و هوای الان کجا و حال شب موقع خوابم کجا؟! بعد یک صبحانه مفصل که تقدیم خودم کردم ، راهی بیرون شدم ! امروز را همینطور معمولی می گشتم و بعد با یک برنامه ریزی مفصل به خدمت مناظر می رفتم . خانه ای که من در آن مستقر بودم در کوچه منتهی به مدرسه بود . آرام و سر به زیر قدم می زدم ، چشم که باز کردم خود را میان همان دشت پشت خانه ها دیدم . سر که بر می گرداندی فقط درخت بود و رنگ سبز ! دوربینم را بالا آوردم و از چند زاویه عکاسی کردم ، بعد هم با دوربین گوشیم عکس سلفی گرفتم . سبزی زمین و اطراف آنقدر نشاط بخش بود که حال پروانگی به آدم دست می داد . اینکه بدون دغدغه بدوی ...یاد سرزمین عجایب می افتادی اینجا ! فکر کنم شبیه آلیس گم شده بودم ! اما نه در جنگل بلکه در خودم ! دو ساعتی را همینطور قدم زدم و خوب حواس بود که زیاد از خانه ها دور نشوم ، بعد هم همانطور که راهی خانه شدم ، سعید زنگ زد : بله! _ سلام عزیز دلم ، خوبی؟! چیکارا می کنی ؟! سنگی که جلوی پایم بود را با ضربه ای محکم چند قدم جلو تر انداختم : سلام ممنون ، هیچی رفتم کمی از اطراف عکاسی کردم . صدایش خندان شد : منم خوبم ، دارم شهر رو می گردم ! چپ چپ نگاه کردن لازمش بود شدید : خوش بگذره ! _ همین ؟! آدم با نامزد عزیزش اینطوری حرف میزنه ؟! نفسم را با صدا بیرون دادم : چه گیری تو دادی حالا ؟! _ آفرین واقعااا! کاری نداری ریحانه ؟! از اولم کاری نداشتم واقعا ! : نه مرسی ، خدا حافظ صدایش با کمی تاخیر آمد : خواهش ، بای گوشی را قطع کردم ، معلوم بود که حسابی ناراحت شده اما دست خودم نبود که ! یکی از خانم هایی که شب با او حرف زده بودم ، از روبرو آمد: سلام گل دختر ! خوبی؟! سعی کردم لبخند بزنم ، درگیری من که به این مهربان های شیرین زبان ربطی نداشت ! : سلام ممنون ، شما خوبین؟! با لبخند ظرف در دستش را جا به جا کرد : الحمدالله بعد هم اضافه کرد : داشتم ناهار می بردم برای آقای نواب ابرویم بالا رفت : مگه خودش نمیتونه بپزه؟! لحن عجول من به خنده اش انداخت : اتفاقا مادر یه دست پختی داره که نگو ،ولی امروز یکی از اردک ها رو سر بردیم ، یه ذره از اون میخوام براش ببرم ! نتوانستم کنجکاویم را مهار کنم : خانوادش اینجا نیستن ؟! _ نه عزیزم ، خودش هم مال اینجا نیست که ! اوهوم آرامی زمزمه کردم : مزاحمتون نشم دیگه فعلا شیرین اخم کرد : این چه حرفیه کیجا ؟! هر وقت هم حوصلت سر رفت بهم سر بزن منم تنهام دیگه لبخند زدم به این خونگرمی شان : ای به چشم ! ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ 💜کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 💜 انتقادات و پیشنهادات: @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
❤️🍃°•| |•°🍃❤️ مردان بی ادعا...👏 مردان خونی...🤕 مردان خاکی...☺️ مردان بی‌وقت...🌹 مردان شجاع...🤛 مردان قوی...💪 مردان مرد...😇 مردان عشق...😍 دلیر مردان روزگار...♥️ مالک اشتر ها و ابوذر های زمان..‌.✌️ 🔹شهید بهشتی: پاسداران آگاهانه انتخاب میکنند،👌 شجاعانه میجنگند،👊 غریبانه زندگی میکنند، 😢مظلومانه شهید میشوند😔 و بی‌شرمانه مورد توهین قرار میگیرند.😒 🕊 @mohajeran_ir