🌹←حیا→، جلوی شیطان درونت را میگیرد تا جنایت نکنی!!
⛔️وقتی که «حیا» رفت، ایمان و انسانیت میرود چون؛↓
#حیا_پوششی_برای_ایمان_است
⚠️ آنوقت هرچه حیوان
درونی ات، شیطان درونی ات (هوای نفست)میگوید، انجام میدهی!!
همه رقم جنایت میکني...!!✔️
«آیت الله مجتهدی تهرانی»
#حیا
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
🌱
وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ
بشنو صدای مرا
وقتی که در تنهایی مبهمِ
پس کوچه های زندگی فریاد میزنم ...
#مناجات_شعبانیه
#خدا
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
#رایحه_حضور #پارت_۳۶ #سنا_لطفی نیم ساعتی با هم حرف زدیم، از برادر شیری گفت که برادر شوهرش بود و پ
#رایحه_حضور
#پارت_۳۷
#سنا_لطفی
بعد هم برای کاری به دم در رفت موقع برگشت با حرفش تعجب کردم : ریحانه جان یه آقایی جلوی در خونه است با شما کار داره انگار !
ابرویم را بالا دادم و به حیاط رفتم ، به فردی که پشت به من روبروی در خانه ام ایستاده بود نگاهی کردم ، نا مطمئن جلو رفتم و با برگشتنش شوکه شدم
_سلام عزیززززم !
نفس عمیقی کشیدم : سلام ، چه بی خبر !
بلند خندید : گفته بودم که میخوام سوپرایزت کنم .
لبخندی مصنوعی روی لبم نشست : خیلیییی سوپرایز شدم
بعد هم کلید خانه را به دستش دادم و خودم برای خداحافظی سراغ گل بی بی رفتم و برایش گفتم که نامزدم است و به شدت تعجب کرد، او هم فردا مهمان داشت فاطمه اش داشت بر می گشت !
وارد خانه شدم و در دل گفتم:
خب که چی ؛ سهم تو از عشق همین سعید هست ، پس قانع باش و سعی کن با این افکار چرت خودت رو نابود نکنی ، به خودم قول دادم دوباره دوستش داشته باشم و سعی کنم دوباره عاشقش شوم !
لباسم را تعویض کردم و روبرویش نشستم :
شما مگه کار نداشتی ؟!
خمیازه ای کشید : تو این چند روز فشرده تر کار کردم، با استاد هم حرف زدم پروژه را تایید کرده یه خرده کاری هایی مونده که تا دو هفته دیگه تمومه ، گفتم بیام یه سر هم به تو بزنم .
_ چه خوووب ! من هنوز اساسی کار دارم.
به چشمانم خیره شد : ریحانه وسطای اردیبهشت وقت این پروژه تمومه، بعد اون باید درست و حسابی تصمیم بگیریم
ایستادم و به طرف آشپزخانه رفتم : برای چی؟!
چپ چپی نگاهم کرد : اومدی اینجا فراموشی گرفتی؟!
واسه عقد و عروسی دیگه ، این که نشد زندگی !
این بغض نمیدانم از کجا آمد و نشست درست وسط گلویم :
حالا فکر می کنیم براش
چند دقیقه ای گذشت و صدایی نیامد تا اینکه پشت سرم حسش کردم ، دستانش که روی پهلویم نشست و صدایش که بلند شد جان کندم که بغضم تبدیل به اشک نشود :
یعنی چی حالا فکر می کنیم براش ؟! ریحانه به خدا فکر پیچوندن من بیاد سراغت با خودم طرفی ، ایندفعه هم دیگه قضیه فقط ختم به عکس پخش کردن نمیشه ، چرا نمی فهمی دوست دارم ؟!
نا خودآگاه پوزخندی روی لبم نشست : دوست داشتن؟!
تا جایی که میدونم هیچ عاشقی ، طاقت عذاب دادن معشوقش رو نداره !
دستانش حلقه شدند دور کمرم : حاضر شو بریم کنار دریا ، حرف هم می زنیم اونجا
.........................
💜کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 💜
پیشنهادات و انتقادات
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#رایحه_حضور
#پارت_۳۸
#سنا_لطفی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
شب های دریا دیدنی بود ، جایی که ما ایستاده بودیم خلوت ترین جای این ساحل بود ، تنشی که در آن چند دقیقه میانمان به وجود آمده بود ، داغم کرده بود ، پیشنهاد خوبی بود بیرون آمدن
در خانه ماندن بیشتر وضعیت را وحشتناک می کرد ...
_ ریحانه تو اصلا میدونی چی میخوایی؟!
نمی دانستم! : نه ، مگه تو میدونی ؟!
ابرو های گره شده اش ترسناک بود کمی:
آره ، من تو رو میخوام
دندان هایم را روی هم فشردم :
قبلا نمی خواستی که
_ قبلا هم که دوست بودیم می خواستمت نه به این شدت ولی می خواستمت
جلو تر از او روبروی دریا ایستادم:
نسترن رو هم می خواستی ؟!
دستی به صورتش کشید :
میشه بحثش رو میون نکشی ، اون موقع هم بهت گفتم این چیزا عادیه ، سعی کن برای تو هم عادی بشه !
بی توجه به شالی که روی شانه هایم لیز خورده بود قدمی دیگر به جلو برداشتم :
عادی نمیشه برام سعید نمیشه ، نمی خوامم بشه !
از پشت بغلم کرد و من به خود لرزیدم :
اینکه دوستت دارم برات مهم نیست؟!
چشمانم را با درد بستم :
تا وقتی که اونا هستن نه ، نیست
از کدوم دوست داشتن حرف میزنی هاان؟!
فشاری به بازویم داد :
دوست داشتن اینکه اون روز ، وقتی جلو اون همه آدم چرت و پرت گفتی و سیلی زدی، یه کشیده نثارت نکردم !
دوست داشتن یعنی تو اون چند ماه نیومدم سراغت تا فراموش کنی !
دوست داشتن یعنی به جای عکس پخش کردن ، اومدم خواستگاریت !
دوست داشتن یعنی تو این یه ماه و خورده ای با تموم کنایه هات و پس زدنات کنار اومدم و دم نزدم !
مرا به سمتش خودش بر گرداند :
ریحانه می فهمی اینا رو ؟!
من یه مَردم ..از اول هم مرده و غرورش ...می فهمی؟!
مستقیم به چشمانش زل زدم :
انتظار داری الان برات کف بزنم و بگم خیلییی ممنونم ازت عزیزدلم
که عکس هامون رو پخش نکردی و داری زجرکشم میکنی ؟!
میخوایی کف بزنم و بگم ایول بابا به مردونگیت؟!
هنوز هم در آغوشش بودم ، هنوز هم چشمانم مستقیم در نگاهش بود، یک ربعی در همان حالت گفت و گفتم !
هنوز هم لرزشم قطع نشده بود ، شاید تا حدودی قانع شده بودم اما باز هم تردید میان قلبم بود ...
با همان خستگی میان جان هر دویمان راهی خانه شدیم و آن شب سعی کردم بی فکر بخوابم و از همان شیوه تلقین که فردا روز قشنگیه ! و همش فراموش میشه استفاده کردم...
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
💙کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست💙
پیشنهادات و انتقادات
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#رایحه_حضور
#پارت_۳۹
#سنا_لطفی
صبح بعد صبحانه ای که در سکوت کامل سپری شد و راهی بیرون شدیم ، به دستانم که درون دستانش بود خیره شدم ، هنوز هم با هر تماس فیزیکی بدنم روی ویبره بود اما باید عادت می کردم خوب!
به پیشنهاد من سری به چادر های گروه جهادی زدیم ، با خانم دکتر خوش و بش کردیم و سعید هم با آقای دکتر و آقای نواب آشنا شد.
آراگل مرا داخل چادر کشید و مشغول صحبت شدیم
بعد هم با شیطنت گفت : نگفته بودی نامزد داری؟!
با خنده تلخی گفتم : حرفش پیش نیومده بود !
دستم را کشید و بلندم کرد :
تا از نامزدت نگی من ولت نمیکنم که
خندیدم ایندفعه از ته دل ، این دختر منبع انرژی بود ، خوش به حال آقای دکتر که داشت این فرشته را :
اونوقت باید شما هم از آشناییتون با آقای دکتر بگی !
خندید : چشمممم!
_ اووم ، اسمش سعیده ، هم دانشگاهیمه! فعلا صیغه محرمیت بینمون هست بعد برگشت و تموم شدن این پروژه ببینیم چیکار می کنیم !
با ذوق خندید :
ای جاااانم ، یک زوج عکاس !
_ خب خانم دکتر الان باید شما بگی !
صدایش همراه ذوق بغض دار شد :
مال من به همین سادگی مثل شما نبود ..
پسر عمم بود عاشقش شدم ، عاشقم شد ، اومد خواستگاری محرم شدیم و بعد مخالفت کردند و مجبوری یه مدت آراد برگشت فرانسه ، مدتی که نبود یه اتفاقاتی افتاد ، موقعی که برگشت عروسی من بود
بعدشم القصه کلی کشید تا غرور آقا ترمیم بشه و بتونیم دوباره کنار هم قرار بگیریم !
چشمانم گرد شد قصه ای به این پر ماجرایی ، قطعا کاملش جالب تر بود ! : چه قدر سخت !
آهی کشید : خیلییی ولی ارزشش رو داشت !
با کنجکاوی گفتم : خانم دکتر چجوری فهمیدید عاشقشون شدید ؟!
چشمانش ستاره باران شد :
سوم دبیرستان بودم ، آراد تازه از فرانسه برگشته بود به خاطر درسش اونجا بود ، اصلا ازش خوشم نمی اومد ولی خدا کاری کرد بدون اون دیگه نتونم نفس بکشم !
یه مدت برای خوندن درس و کنکورم پیشش می رفتم ، قلبم نمی زد وقتی اونطوری جدی میشد ، استاد فوق العاده ای بود!
می دیدمش ضربان قلبم می رفت رو هزار ، اصلا قدم که می زد چشمم به قد و بالاش که می افتاد دلم می ریخت ، صداش هم که نگم غش می کردم یعنی ! ولی اصلش وقتی بود که برای اولین بار چشمم در حد چند ثانیه به نگاهش افتاد ، انگار بند دلم پاره شد
اصلا انگار روز های قبل آراد وجود نداشت
انگار هیچکس چشماش مشکی نبود ..
بعد هم خندید : خیلی دیگه فیلم هندیش کردم !
با لذت و بغض خندیدم : خیلی خوشگل بود توصیفات! شما باید دبیر ادبیات می شدی نه دکتر ؟!
دلم رفته بود پای جملاتش ....کاش میشد تجربه اش کرد !
آن روز کلی عکس گرفتم ، بعد هم از سعید همراه دکتر و نواب هم عکاسی کردم ،از چادر ها و پرستار های همراهشان ..
تا عصر همان جا ماندیم ، آراگل اینا فردا بر می گشتند و خوب من دلم برای این دختر عجیب تنگ میشد ، شماره ام را گرفت و شماره اش را هم داد ، در این دو سه بار عجیب مهرش به دلم نشسته بود
..............................
🌸کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست🌸
پیشنهادات و انتقادات
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
نفسِ بادِ صبا
مُشڪ فشان خواهد شد ؛
حضرت صاحبِ ما نیز عیان خواهد شد
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#واجعلنا_من_انصاره_و_اعوانه
#رَحیــــل 🕊
+جهان بدون تو در غم و گرفتاری است...💔
@mohajeran_ir
#حـۻـرٺــ_مـوعـود 💙🍂
لعنت به چشم هایے
ڪه باید تورا ببیـند♥️
ولے هر چه غیر تو اسـت
را میبینـد
وتـورا
نہ....🥀💔
#یابقیهالله
#رَحیــــل 🕊
💫 @mohajeran_ir
📝✨| #یکخط_وصیت...
✍همسرتـ
براے #خودتـ استــ
نہ براے#نمایش دادن جلوےدیگران
میدانے چقدر
ازجوانان بادیدن همسر
# بےحجابــ شما بہ #گناه میفتند؟✨
#شهید_ابراهیم_هادی🥀🕊
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
#غیرت_مرد
🔆پشت هر زن بی حجاب یا بدحجاب یڪ مرد بی غیرت یا ڪم غیرت قرار دارد و دشمن قبل از اینڪه حجاب زن را نشانه رفته باشد ، غیرت مرد را نشانه رفته است.
#عکس_را_باز_کنید
#غیرت_علوی
#حیای_فاطمی
#استاد_عالی
#رَحیــــل 🕊
+بایدبلندگو به دست بگیریم و بگوییم آقا! غیرت! آقا! غیرت...‼️
@mohajeran_ir