eitaa logo
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
202 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
196 ویدیو
23 فایل
ما مهاجــریم... هجـرٺ ڪـرده‌ایم...، از جهالٺ ڪوفیان عصـر...، به اصل ڪـــــربلای خویش...🍃 #رَحـــــیل🕊 انتقادات و پیشنهادات: @javane_enghelabi118 تبادلات: @Hossein_vesali74
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹←حیا→، جلوی شیطان درونت را میگیرد تا جنایت نکنی!! ⛔️وقتی که «حیا» رفت، ایمان و انسانیت میرود چون؛↓ ⚠️ آنوقت هرچه حیوان درونی ات، شیطان درونی ات (هوای نفست)میگوید، انجام میدهی!! همه رقم جنایت میکني...!!✔️ «آیت الله مجتهدی تهرانی» 🕊 @mohajeran_ir
🌱 وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ بشنو صدای مرا وقتی که در تنهایی مبهمِ پس کوچه های زندگی فریاد میزنم ... 🕊 @mohajeran_ir
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
#رایحه_حضور #پارت_۳۶ #سنا_لطفی نیم ساعتی با هم حرف زدیم، از برادر شیری گفت که برادر شوهرش بود و پ
۳۷ بعد هم برای کاری به دم در رفت موقع برگشت با حرفش تعجب کردم : ریحانه جان یه آقایی جلوی در خونه است با شما کار داره انگار ! ابرویم را بالا دادم و به حیاط رفتم ، به فردی که پشت به من روبروی در خانه ام ایستاده بود نگاهی کردم ، نا مطمئن جلو رفتم و با برگشتنش شوکه شدم _سلام عزیززززم ! نفس عمیقی کشیدم : سلام ، چه بی خبر ! بلند خندید : گفته بودم که میخوام سوپرایزت کنم . لبخندی مصنوعی روی لبم نشست : خیلیییی سوپرایز شدم بعد هم کلید خانه را به دستش دادم و خودم برای خداحافظی سراغ گل بی بی رفتم و برایش گفتم که نامزدم است و به شدت تعجب کرد، او هم فردا مهمان داشت فاطمه اش داشت بر می گشت ! وارد خانه شدم و در دل گفتم: خب که چی ؛ سهم تو از عشق همین سعید هست ، پس قانع باش و سعی کن با این افکار چرت خودت رو نابود نکنی ، به خودم قول دادم دوباره دوستش داشته باشم و سعی کنم دوباره عاشقش شوم ! لباسم را تعویض کردم و روبرویش نشستم : شما مگه کار نداشتی ؟! خمیازه ای کشید : تو این چند روز فشرده تر کار کردم، با استاد هم حرف زدم پروژه را تایید کرده یه خرده کاری هایی مونده که تا دو هفته دیگه تمومه ، گفتم بیام یه سر هم به تو بزنم . _ چه خوووب ! من هنوز اساسی کار دارم. به چشمانم خیره شد : ریحانه وسطای اردیبهشت وقت این پروژه تمومه، بعد اون باید درست و حسابی تصمیم بگیریم ایستادم و به طرف آشپزخانه رفتم : برای چی؟! چپ چپی نگاهم کرد : اومدی اینجا فراموشی گرفتی؟! واسه عقد و عروسی دیگه ، این که نشد زندگی ! این بغض نمیدانم از کجا آمد و نشست درست وسط گلویم : حالا فکر می کنیم براش چند دقیقه ای گذشت و صدایی نیامد تا اینکه پشت سرم حسش کردم ، دستانش که روی پهلویم نشست و صدایش که بلند شد جان کندم که بغضم تبدیل به اشک نشود : یعنی چی حالا فکر می کنیم براش ؟! ریحانه به خدا فکر پیچوندن من بیاد سراغت با خودم طرفی ، ایندفعه هم دیگه قضیه فقط ختم به عکس پخش کردن نمیشه ، چرا نمی فهمی دوست دارم ؟! نا خودآگاه پوزخندی روی لبم نشست : دوست داشتن؟! تا جایی که میدونم هیچ عاشقی ، طاقت عذاب دادن معشوقش رو نداره ! دستانش حلقه شدند دور کمرم : حاضر شو بریم کنار دریا ، حرف هم می زنیم اونجا ......................... 💜کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 💜 پیشنهادات و انتقادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
۳۸ ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ شب های دریا دیدنی بود ، جایی که ما ایستاده بودیم خلوت ترین جای این ساحل بود ، تنشی که در آن چند دقیقه میانمان به وجود آمده بود ، داغم کرده بود ، پیشنهاد خوبی بود بیرون آمدن در خانه ماندن بیشتر وضعیت را وحشتناک می کرد ... _ ریحانه تو اصلا میدونی چی میخوایی؟! نمی دانستم! : نه ، مگه تو میدونی ؟! ابرو های گره شده اش ترسناک بود کمی: آره ، من تو رو میخوام دندان هایم را روی هم فشردم : قبلا نمی خواستی که _ قبلا هم که دوست بودیم می خواستمت نه به این شدت ولی می خواستمت جلو تر از او روبروی دریا ایستادم: نسترن رو هم می خواستی ؟! دستی به صورتش کشید : میشه بحثش رو میون نکشی ، اون موقع هم بهت گفتم این چیزا عادیه ، سعی کن برای تو هم عادی بشه ! بی توجه به شالی که روی شانه هایم لیز خورده بود قدمی دیگر به جلو برداشتم : عادی نمیشه برام سعید نمیشه ، نمی خوامم بشه ! از پشت بغلم کرد و من به خود لرزیدم : اینکه دوستت دارم برات مهم نیست؟! چشمانم را با درد بستم : تا وقتی که اونا هستن نه ، نیست از کدوم دوست داشتن حرف میزنی هاان؟! فشاری به بازویم داد : دوست داشتن اینکه اون روز ، وقتی جلو اون همه آدم چرت و پرت گفتی و سیلی زدی، یه کشیده نثارت نکردم ! دوست داشتن یعنی تو اون چند ماه نیومدم سراغت تا فراموش کنی ! دوست داشتن یعنی به جای عکس پخش کردن ، اومدم خواستگاریت ! دوست داشتن یعنی تو این یه ماه و خورده ای با تموم کنایه هات و پس زدنات کنار اومدم و دم نزدم ! مرا به سمتش خودش بر گرداند : ریحانه می فهمی اینا رو ؟! من یه مَردم ..از اول هم مرده و غرورش ...می فهمی؟! مستقیم به چشمانش زل زدم : انتظار داری الان برات کف بزنم و بگم خیلییی ممنونم ازت عزیزدلم که عکس هامون رو پخش نکردی و داری زجرکشم میکنی ؟! میخوایی کف بزنم و بگم ایول بابا به مردونگیت؟! هنوز هم در آغوشش بودم ، هنوز هم چشمانم مستقیم در نگاهش بود، یک ربعی در همان حالت گفت و گفتم ! هنوز هم لرزشم قطع نشده بود ، شاید تا حدودی قانع شده بودم اما باز هم تردید میان قلبم بود ... با همان خستگی میان جان هر دویمان راهی خانه شدیم و آن شب سعی کردم بی فکر بخوابم و از همان شیوه تلقین که فردا روز قشنگیه ! و همش فراموش میشه استفاده کردم... ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ 💙کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست💙 پیشنهادات و انتقادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
۳۹ صبح بعد صبحانه ای که در سکوت کامل سپری شد و راهی بیرون شدیم ، به دستانم که درون دستانش بود خیره شدم ، هنوز هم با هر تماس فیزیکی بدنم روی ویبره بود اما باید عادت می کردم خوب! به پیشنهاد من سری به چادر های گروه جهادی زدیم ، با خانم دکتر خوش و بش کردیم و سعید هم با آقای دکتر و آقای نواب آشنا شد. آراگل مرا داخل چادر کشید و مشغول صحبت شدیم بعد هم با شیطنت گفت : نگفته بودی نامزد داری؟! با خنده تلخی گفتم : حرفش پیش نیومده بود ! دستم را کشید و بلندم کرد : تا از نامزدت نگی من ولت نمیکنم که خندیدم ایندفعه از ته دل ، این دختر منبع انرژی بود ، خوش به حال آقای دکتر که داشت این فرشته را : اونوقت باید شما هم از آشناییتون با آقای دکتر بگی ! خندید : چشمممم! _ اووم ، اسمش سعیده ، هم دانشگاهیمه! فعلا صیغه محرمیت بینمون هست بعد برگشت و تموم شدن این پروژه ببینیم چیکار می کنیم ! با ذوق خندید : ای جاااانم ، یک زوج عکاس ! _ خب خانم دکتر الان باید شما بگی ! صدایش همراه ذوق بغض دار شد : مال من به همین سادگی مثل شما نبود .. پسر عمم بود عاشقش شدم ، عاشقم شد ، اومد خواستگاری محرم شدیم و بعد مخالفت کردند و مجبوری یه مدت آراد برگشت فرانسه ، مدتی که نبود یه اتفاقاتی افتاد ، موقعی که برگشت عروسی من بود بعدشم القصه کلی کشید تا غرور آقا ترمیم بشه و بتونیم دوباره کنار هم قرار بگیریم ! چشمانم گرد شد قصه ای به این پر ماجرایی ، قطعا کاملش جالب تر بود ! : چه قدر سخت ! آهی کشید : خیلییی ولی ارزشش رو داشت ! با کنجکاوی گفتم : خانم دکتر چجوری فهمیدید عاشقشون شدید ؟! چشمانش ستاره باران شد : سوم دبیرستان بودم ، آراد تازه از فرانسه برگشته بود به خاطر درسش اونجا بود ، اصلا ازش خوشم نمی اومد ولی خدا کاری کرد بدون اون دیگه نتونم نفس بکشم ! یه مدت برای خوندن درس و کنکورم پیشش می رفتم ، قلبم نمی زد وقتی اونطوری جدی میشد ، استاد فوق العاده ای بود! می دیدمش ضربان قلبم می رفت رو هزار ، اصلا قدم که می زد چشمم به قد و بالاش که می افتاد دلم می ریخت ، صداش هم که نگم غش می کردم یعنی ! ولی اصلش وقتی بود که برای اولین بار چشمم در حد چند ثانیه به نگاهش افتاد ، انگار بند دلم پاره شد اصلا انگار روز های قبل آراد وجود نداشت انگار هیچکس چشماش مشکی نبود .. بعد هم خندید : خیلی دیگه فیلم هندیش کردم ! با لذت و بغض خندیدم : خیلی خوشگل بود توصیفات! شما باید دبیر ادبیات می شدی نه دکتر ؟! دلم رفته بود پای جملاتش ....کاش میشد تجربه اش کرد ! آن روز کلی عکس گرفتم ، بعد هم از سعید همراه دکتر و نواب هم عکاسی کردم ،از چادر ها و پرستار های همراهشان .. تا عصر همان جا ماندیم ، آراگل اینا فردا بر می گشتند و خوب من دلم برای این دختر عجیب تنگ میشد ، شماره ام را گرفت و شماره اش را هم داد ، در این دو سه بار عجیب مهرش به دلم نشسته بود .............................. 🌸کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست🌸 پیشنهادات و انتقادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفسِ بادِ صبا مُشڪ فشان خواهد شد ؛ حضرت صاحبِ ما نیز عیان خواهد شد 🕊 +جهان بدون تو در غم و گرفتاری است...💔 @mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💙🍂 لعنت به چشم هایے ڪه باید تورا ببیـند♥️ ولے هر چه غیر تو اسـت را میبینـد وتـورا نہ....🥀💔 🕊 💫 @mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📝✨| ... ✍همسرتـ براے استــ نہ براے‍ دادن جلوےدیگران میدانے چقدر ازجوانان بادیدن همسر # بےحجابــ‍ شما بہ میفتند؟✨ 🥀🕊 🕊 @mohajeran_ir
🔆پشت هر زن بی حجاب یا بدحجاب یڪ مرد بی غیرت یا ڪم غیرت قرار دارد و دشمن قبل از اینڪه حجاب زن را نشانه رفته باشد ، غیرت مرد را نشانه رفته است. 🕊 +بایدبلندگو به دست بگیریم و بگوییم آقا! غیرت! آقا! غیرت...‼️ @mohajeran_ir