eitaa logo
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
202 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
196 ویدیو
23 فایل
ما مهاجــریم... هجـرٺ ڪـرده‌ایم...، از جهالٺ ڪوفیان عصـر...، به اصل ڪـــــربلای خویش...🍃 #رَحـــــیل🕊 انتقادات و پیشنهادات: @javane_enghelabi118 تبادلات: @Hossein_vesali74
مشاهده در ایتا
دانلود
💙🍂 لعنت به چشم هایے ڪه باید تورا ببیـند♥️ ولے هر چه غیر تو اسـت را میبینـد وتـورا نہ....🥀💔 🕊 💫 @mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📝✨| ... ✍همسرتـ براے استــ نہ براے‍ دادن جلوےدیگران میدانے چقدر ازجوانان بادیدن همسر # بےحجابــ‍ شما بہ میفتند؟✨ 🥀🕊 🕊 @mohajeran_ir
🔆پشت هر زن بی حجاب یا بدحجاب یڪ مرد بی غیرت یا ڪم غیرت قرار دارد و دشمن قبل از اینڪه حجاب زن را نشانه رفته باشد ، غیرت مرد را نشانه رفته است. 🕊 +بایدبلندگو به دست بگیریم و بگوییم آقا! غیرت! آقا! غیرت...‼️ @mohajeran_ir
حاج احمد آرام دستش را بالا آورد و به انتهاے افق اشاره ڪرد و گفت: "بسیجے آنجا انتهاے افق است... من و تو باید پرچم خود را در آنجا در انتهاے افق برافرازیم. هر وقت پرچم را آنجا زدے زمین، آن وقت بگیر و راحت بخواب... ولے تا آن وقت نه!!!"💚🍃 +حاج احمد تولدت مبآرڪ❤️🍃 -حاجے هوامونو داشتہ باش✨ ×ڪاش زودتر خبرے ازت برسہ💔🍃 🕊 @mohajeran_ir
•|رَځــــــیٖݪ|•🕊
#رایحه_حضور #پارت_۳۹ #سنا_لطفی صبح بعد صبحانه ای که در سکوت کامل سپری شد و راهی بیرون شدیم ، به د
۴۰ ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ یک هفته دیگر سپری شد ، سعید بعد دو روز برگشته بود کاشان این روزا انگار معلق بودم، همه چیز خوب بود اما یک چیز را کم داشتم و نمی دانستم آن چیست؟! مانتوی آبی رنگم را با شال و شلوار سفید پوشیدم امروز تصمیم داشتم سری به مدرسه بزنم ، حال و هوای قشنگی داشت انگار ! نمیدانم چرا اما دوست داشتم بیشتر راجب معلم امیر علی نام بدانم ، دم ظهر بود و نیم ساعت مانده بود تا پایان مدرسه شیفت دوم هم تقویتی برای بچه های راهنمایی بود .. صدای دخترانه ای به گوش می رسید ، داخل شدم از معلم خبری نبود علتش را جویا شدم : موقع امتحان بعد بررسی اشکالات میرن پشت مدرسه، به گل و اینا میرسن چشمانم از این گرد تر نمیشد : چرا حالا ایشون؟! _آخه درخت های اون پشت رو خودشون اینجا کاشتن با مسولیت خودشون .. تعجبم بیشتر شد : آخه اینا دارن امتحان میدن ؟! لبخندی روی لبش نشست : گه گاهی این کار رو میکنن! نفسم را با کلافگی بیرون دادم ، من اعتراف میکنم این مرد را نمی فهمم ! نگاهم به طرف تخته می افتد *و هو معكم أين ما كنتم والله بما تعملون بصير * عربی ام بد نبود اما معنای نهفته در عبارت را درک نمی کردم با کلی کنجکاوی راهی پشت مدرسه شدم ، چشمانم از دیدن آن منظره گرد که سهل است بیضی می شود ! درختان سبز به فلک کشیده دست کمی از جنگل ندارد کنار آن رودی پر آب در جریان است ، صدای برخورد قطرات آب به سنگ های ریز و درشت مسیرش شنیدنی است ! و اما آن مرد سفید پوش سجاده باز کرده میان آن همه زیبایی دل را می لرزاند! بی درنگ دوربین روی گردنم را بالا آوردم ؛صدای چلیکش در فضای بهشتی آنجا پیچید! جلوتر رفتم ، هنوز در دیدش نبودم، بی اختیار روی چمن های معطر نشستم ، زانو هایم را در آغوش گرفتم و دست بر چانه زدم و محو تماشای آنجا شدم ، لحن خواندن آن جملات عربیش یک جورایی به دل نشست ! بعد مدتی آن سنگ قهوه ای رنگ ، مُهر نام را برداشت و قصد رفتن کرد که با منِ مات آوار شده روی چمن ها مواجه شد چشمانش با زمین بود سلامی داد و دوباره قصد رفتن کرد . ........... 🌸کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست🌸 پیشنهادات و انتقادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
۴۱ که خود را از زمین کندم و گفتم : سوال دارم ازتون با صدای ملایم و آرامی گفت : چه سوالی؟! نزدیک تر شدم : درباره نماز بی درنگ گفت: براتون کتاب و سایت معرفی میکنم نمی گذارم حرفش را تکمیل کند : فقط چند تا سواله! زمزمه وار شنیدم : بفرمایید! از مبتدی ترین سوال شروع کردم ، سوالی از نظر دیگران پیش پا افتاده و چرت: چرا نماز می خونید؟! لبخند محو رو به زمینش را دیدم ، با همان لبخند مانده گفت : به خاطر تشکر از نعمت های خدا اخم در هم کشیدم: خدای شما مگه به این چیزا نیاز داره ؟! صدای متعجبش را شنیدم : خدای ما ؟! مگه فرقی داره ؟! نه به این چیزا احتیاج نداره ، بزارید براتون کامل تر توضیح بدم اگه فردی کمکی هر چند کوچیک به ما بکنه ، مقابلش چیکار می کنیم ما؟! خونسرد و دست به سینه ایستادم : خوب معلومه ، ازش تشکر می کنیم لبخندش عمیق تر شد و چال گونه پنهانش ، آشکار : خوب کسی که خالق نعمت های دور و اطراف ماست نباید ازش تشکر کرد؟! تردید میان صدایم افتاد : بله باید کرد خوب فقط همین ؟! دستی به ته ریش مشکی اش کشید : مطمنا نه ! و اما جواب سوال قبلیتون؛مگه اون فردی که کمک میکنه به تشکر ما نیاز داره ؟! نه مطمئنی گفتم و او ادامه داد : دومی به خاطر آرامشی هست که داره زمزمه کردم : آرامش؟! _ بله آرامش ، می تونید امتحان کنید و اما سومی برای خلوت با خداست ، خلوت با کسی که ما رو آفریده و می تونیم بهش تکیه کنیم ، دلایل خیلی زیاد و مختلفی هست براش اینا فقط گزیده اون دلایل بود ، فعلا یا علی مانند نسیم بهاری از کنارم گذشت و من مات حرف هایش ماندم قسم میخورم کسی تا حالا برایم اینگونه فلسفه نبافته بود ، میان حرف های مادر فقط از احادیث شنیده بودم و ارکان دین و آتش جهنم ...بعد هم دستم را جلوی دهانم گذاشتم : عه عه قرار بود دلیل این کار تو کلاسش و اون جمله رو ازش بپرسم هااا.. ...................... 🌺کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست🌺 پیشنهادات و انتقادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
۴۲ با عجله به سمت مدرسه رفتم ، بعد به طرف کلاس ورقه ها را از دست بچه ها جمع کرده بود ، جلو رفتم و سوالم را پرسیدم، همانطور که ورقه ها را مرتب می کرد پاسخم را داد : معنی اون آیه میشه *و او همراه شماست هر کجا که باشید و خدا به آنچه انجام می دهید آگاه است * و اما تفسیرش روی خود معنی هست ، یعنی از هر کسی پنهون کنی کارت رو از من نمیتونی بکنی ، هر کاری که بکنی من می بینم ! من تا حالا چند باری این کار رو کردم که بگم تقلب فقط به ضرر خودشونه برا من فرقی نداره که ، خودش یاد نمی گیره، خودش بعدا پشیمون میشه ، تقلب حق الناس هم هست ! خواستم یاد بگیرن اگه از منم پنهون بمونه تقلب کردنشون از خدا نمی مونه و این کار من طی چند باری که انجام میشه این حس رو القا میکنه که من بهشون اعتماد دارم و همین ها باعث میشه خود اون دانش آموز آماده سر کلاس حاضر بشه ! مقابل توضیحاتش مات میمانم ، این معلم باید روانشناس میشد ! بعد هم سر پا ایستاد : خوب اگه سوالی نیست من از خدمتتون مرخص بشم ؟! چشمانم دوباره متعجب شدند ، از من اجازه می گرفت ! واقعا خنده دار بود! : ممنون ، خدا نگهدار بعد او من هم از کلاس خارج می شوم ، واقعا که زیاد پیچیده بود این نواب ! آدم را گیج می کرد شبیه یک معادله چند مجهولی که حل نمیشد آخرش! به طرف خانه رفتم و برای آزاد کردن فکرم کمی با سارا حرف زدم ، او هم از ویلا های لواسانات و صاحبانشان گفت ، این دختر یک جا بند نبود ! بعد هم احوال پرسی با سعید کردم ، تصمیم به صلح داشتم . سخت بود اما شدنی اش می کردم من ؛ مهرش هنوز به دلم مانده بود اما تردید ها اجازه رشد به آن مهر را نمی دادند و در جا خشکش می کردند! بعد تلفنی حرف زدن هایم ، کمی با لپتاپم ور رفتم و برای رهایی از حرف های سنگین نواب آهنگی برای خودم گذاشتم ، این شیوه من بود برای آرام شدن هر چند بعد ها فهمیدم آنقدر ها هم شیوه به درد بخوری نیست ! ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ❤️کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست ❤️ انتقادات و پیشنهادات @BanoyDameshgh @mohajeran_ir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
الهے و ربے من لے غیرڪ، پروردگارا،جز تو ڪہ را دارم؟!💔🍃 🕊 @mohajeran_ir
أنا أحبُّك بروحِي...، والرّوح لاتتوقَّف أبداً و لاتنسي! من با روحم دوسِت دارم...، و روح هیچ وقت نه متوقف میشه و نه فراموش میکنه🙃💕🍃 🕊 @mohajeran_ir
•|🌸|• هَر وَقت بَعد از اون گُناه...! خُدا انقدر زِنده نِگَهِت داشت ڪه وضو بِگیری وایستی جلوشو نَماز بِخونی... یَعنی پَذیرفتَتِت خُدا از طُ نا اُمید نیست🙃🍃 🕊 @mohajeran_ir