#رایحه_حضور
#پارت_۲۳
#سنا_لطفی
بعد کمی استراحت و صحبت تلفنی با مادرم آماده شدم تا به ساحل بروم ، ساحل شنی اش جان می داد برای نشستن و زل زدن به دریا و عکس هنری گرفتن !
به زباله هایی که در ساحل و کنار دریا بود با تاسف نگاه کردم، یک انسان تا چه حد می توانست بی فرهنگ و بی فکر باشد ؟!
دیدن اینگونه منظره ها همیشه آزارم می داد .
این طبیعت جان داشت ، این طبیعت برای همه بود و نگهداری و مراقبت از آن وظیفه همه .
مشغول سر تکان دادن بودم که زنی آن طرف تر ، قوطی آبمیوه را از دست فرزندش گرفت و به طرف ساحل پرت کرد !
چشمانم گرد شد ، کودکی که زیر دست چنین مادری بزرگ میشد ، در آینده تبدیل می شد به چه نوع انسانی ؟!
به یاد حرف های مادرم افتادم :
"اولین و مهم ترین وظیفه یک زن مادری است ، مادری تنها رسیدگی به غذا و لباس بچه نیست ، مادری یعنی تربیت صحیح فرزندت .."
آن وقت میشد نام این زن را اصلا مادر گذاشت ؟!
نفسم را بیرون دادم ، کاری نمیشد کرد برای چنین آدم هایی !
کمی در امتداد دریا قدم زدم و چند عکس گرفتم ، بعد هم چند دقیقه ای بی صدا خیره دریای مواج امشب شدم .
موقع برگشت به طرف خانه هم با چند زن همسایه صحبت کردم ، خونگرم و مهربان بودند ، هنگام حرف زدن احساس می کردی سال هاست که می شناسی آنها را !
میان حرف هایشان هم از آقای معلمی حرف می زدند که دیدار اولمان چندان دوستانه نبود ؛ خیلی تعریفش را می کردند اما !
در راه برگشت هم که بودم سعید زنگ زد ، کمی با او حرف زدم ، مثل قبل دیگر با شنیدن صدایش آنقدر ها هم ذوق نمی کردم ؛
بی تاب تماس هایش هم نبودم !
اگر چند ماه قبل این احساس را داشتم خوشحال کننده بود اما حالا که او نامزدم بود ، حسی آزار دهنده بود که از صدای نامزدت هیچ حسی نگیری !
بعد برگشت به خانه ، آنقدر خسته بودم که بدون خوردن شام سرم به بالش نرسیده خوابم برد .
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
❤کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست ❤
پیشنهادات و انتقادات:
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
#رایحه_حضور
#پارت_۲۴
#سنا_لطفی
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
صبح با انرژی زیادی از خواب برخاستم ، شاید منشاء آن آب و هوای بی نظیر اینجا باشد ! چون حال و هوای الان کجا و حال شب موقع خوابم کجا؟!
بعد یک صبحانه مفصل که تقدیم خودم کردم ، راهی بیرون شدم !
امروز را همینطور معمولی می گشتم و بعد با یک برنامه ریزی مفصل به خدمت مناظر می رفتم .
خانه ای که من در آن مستقر بودم در کوچه منتهی به مدرسه بود .
آرام و سر به زیر قدم می زدم ، چشم که باز کردم خود را میان همان دشت پشت خانه ها دیدم .
سر که بر می گرداندی فقط درخت بود و رنگ سبز !
دوربینم را بالا آوردم و از چند زاویه عکاسی کردم ، بعد هم با دوربین گوشیم عکس سلفی گرفتم .
سبزی زمین و اطراف آنقدر نشاط بخش بود که حال پروانگی به آدم دست می داد .
اینکه بدون دغدغه بدوی ...یاد سرزمین عجایب می افتادی اینجا !
فکر کنم شبیه آلیس گم شده بودم !
اما نه در جنگل بلکه در خودم !
دو ساعتی را همینطور قدم زدم و خوب حواس بود که زیاد از خانه ها دور نشوم ، بعد هم همانطور که راهی خانه شدم ، سعید زنگ زد : بله!
_ سلام عزیز دلم ، خوبی؟! چیکارا می کنی ؟!
سنگی که جلوی پایم بود را با ضربه ای محکم چند قدم جلو تر انداختم : سلام ممنون ، هیچی رفتم کمی از اطراف عکاسی کردم .
صدایش خندان شد : منم خوبم ، دارم شهر رو می گردم !
چپ چپ نگاه کردن لازمش بود شدید : خوش بگذره !
_ همین ؟! آدم با نامزد عزیزش اینطوری حرف میزنه ؟!
نفسم را با صدا بیرون دادم : چه گیری تو دادی حالا ؟!
_ آفرین واقعااا! کاری نداری ریحانه ؟!
از اولم کاری نداشتم واقعا ! : نه مرسی ، خدا حافظ
صدایش با کمی تاخیر آمد : خواهش ، بای
گوشی را قطع کردم ، معلوم بود که حسابی ناراحت شده اما دست خودم نبود که !
یکی از خانم هایی که شب با او حرف زده بودم ، از روبرو آمد: سلام گل دختر ! خوبی؟!
سعی کردم لبخند بزنم ، درگیری من که به این مهربان های شیرین زبان ربطی نداشت ! : سلام ممنون ، شما خوبین؟!
با لبخند ظرف در دستش را جا به جا کرد : الحمدالله
بعد هم اضافه کرد : داشتم ناهار می بردم برای آقای نواب
ابرویم بالا رفت : مگه خودش نمیتونه بپزه؟!
لحن عجول من به خنده اش انداخت : اتفاقا مادر یه دست پختی داره که نگو ،ولی امروز یکی از اردک ها رو سر بردیم ، یه ذره از اون میخوام براش ببرم !
نتوانستم کنجکاویم را مهار کنم : خانوادش اینجا نیستن ؟!
_ نه عزیزم ، خودش هم مال اینجا نیست که !
اوهوم آرامی زمزمه کردم : مزاحمتون نشم دیگه فعلا
شیرین اخم کرد : این چه حرفیه کیجا ؟! هر وقت هم حوصلت سر رفت بهم سر بزن منم تنهام دیگه
لبخند زدم به این خونگرمی شان : ای به چشم !
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
💜کپی حتی با ذکر نام نویسنده مورد رضایت نیست 💜
انتقادات و پیشنهادات:
@BanoyDameshgh
@mohajeran_ir
MiladSardaranKarbala1398[01].mp3
5.53M
#مولودے😌😉
ما همه سپاهی ثاراللهیم...💪🏻🌱
🎙با نوای: #حاج_میثم_مطیعی
#میلاد_امام_حسین
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
❤️🍃°•| #روز_پاسدار |•°🍃❤️
مردان بی ادعا...👏
مردان خونی...🤕
مردان خاکی...☺️
مردان بیوقت...🌹
مردان شجاع...🤛
مردان قوی...💪
مردان مرد...😇
مردان عشق...😍
دلیر مردان روزگار...♥️
مالک اشتر ها و ابوذر های زمان...✌️
🔹شهید بهشتی:
پاسداران آگاهانه انتخاب میکنند،👌 شجاعانه میجنگند،👊 غریبانه زندگی میکنند، 😢مظلومانه شهید میشوند😔 و بیشرمانه مورد توهین قرار میگیرند.😒
#روز_پاسدار
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
مردُمِ عالـَم ؛
امـٰام عآلمیـٖݩ آمَـد✋🏻💚🌱
#باباے_رقیہ_خاتون_تولدتون_مبارڪ...:)
#تبریڪ_بہ_اهل_بیت_پیام_آور_مهربانےها🍃
#رَحیــــل🕊
@mohajeran_ir
📖📚
📚
#یڪقاچکتاب
💔..خداحافظ سردار ..💔
✍..| سید قاسم ناظمی
موضوع:
روایتی حماسه عاشقانه فاتح میدان های ستیز و پایداری
سردار سرلشکر پاسدار شهید مهندس مهدی باکری
فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا
••|برشے از کتاب|••
عزیز جعفری به جلو می آید و در کنار دجله پیدایم می کند:
سعی کنید جنازه آقا مهدی رو پیدا کنید
امروز تلخ ترین بعد از ظهر زندگانیم را پشت سر گذاشته ام
و حال و دماغ هیچ کاری را ندارم
تصمیم گرفته ام تا پیکر آقا مهدی پیدا نشود از اینجا تکان نخورم
جستجو بی فایده است
مهدی باکری ، فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا
به دریا پیوسته و از او نشانی جز چند خط وصیت نامه عاشقانه
چیزی نمانده است ..
آب ، خس ، خاشاک را به ساحل می زند
و گوهر را با خود به دریا می برد
از ازل طبیعت آب جز این نیست !
✏️ /... @mohajeran_ir
📖
📚
#حجاب
سوال🙄 حالا که به فرض ما قبول کردیم حجاب قانون کشوره‼️
ولی مگه باید قانون کشور برای ما تصمیم بگیره چه طور پوششی داشته باشیم⁉️
😍البته که کشور با قانونی که مشخص کرده برای یک نفر یا یک گروه نیست کل مردم جامعه مد نظر هستن می خواد کل جامعه به سعادت برسه 🌹
یکی با بی مسئولیتی خودش اگر حجاب رو رعایت نکنه و دیگر ی رو به مشکل بندازه حکومت باید با او برخورد داشته باشه📜 البته نه اون حجابی که حکومت خوشش بیاد بلکه اونی که خدا حکم کرده 🔖
📖باید این قانون همگانی باشه تا همه آرامش داشته باشند در مواقعی که فرد نه حواسش به خودش هست نه به دیگران اون موقع قانون باید تصمیم بگیرد
تا مسئولیت رو به او گوش زد کنه
📚 منبع: خلاصه بخشی از کتاب پانزده گفتار
#پرسش_پاسخ
#قانون
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
حآج حسین یکتآ:
توصیه میکنم
جوانها اگر بخواهند
از دستِ شیطان راحت شوند
••|عشق به شهادت|•• رآ
در وجود خود زنده نگه دارند...
بقولِ شهید حاج امینی
خُدایا بسیآر عاشقم کن...🙃❤️
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir
#حضرت_عـشق❤️
مےخواسـت نشان دهـد ادب را
یڪ روز پـــــس از برادر آمد😌❣
#سقاےآبوادب
#خوشآمدیسقا😌😇
#رَحیــــل 🕊
@mohajeran_ir