30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ماجرای_عروسی_جهادی😍
🌸در آذر ماه 98 "علیرضا شارعی" و "کوثر عابدینی"، ساکن قماند؛ زوج طلبه ای که سبک زندگی خاصی را برای خودشان انتخاب کردهاند، آنهم، آغاز زندگی جهادی! آنها بهترین و نابترین لحظات زندگیشان را با مردمان شریف امّا نیازمند جنوب تهران تقسیم کردند، زوج جوانی که پیش از مراسم ازدواجشان، پایشان به شهرها و مناطق محروم کشورمان باز نشده بود.
🌼نتیجه این تصمیم علیرضا و همسرش حالا تجربه حضور کنار آدمهایی است که گرچه دستشان تنگ است امّا دلشان بهاندازه یک دریاست؛ آنقدر که رشته محبت بین آنها هیچ وقت قطع نمیشود.
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی 😍
✼═══┅💖💖┅═══✼
💞 @mojaradan
#دلبسته_کردن_همسر
🌸 راز سوم 🌸
💖 در برخورد و ارتباط با همسرتان دقت به خرج دهید.
💞 اکثر ما در بین اقوام و دوستان می دانیم چطور با احترام برخورد کنیم اما نسبت به نزدیکترین که همسرمان هست بی تفاوت هستیم.
💝 پس شنونده خوبی باشید و با گوش دل به حرف های او گوش دهید نه گوش سر.
💕 همچنین هدیه ای را که از همسرتان می گیرید را استفاده کنید.
💞💖💝💕💞💖
📘هفت راز دلبسته کردن همسر- فاطمی
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
😍 @mojaradan
😍 چیستان امروز 😍
کدام ذکر بزرگ است كه اصلاً نقطه ندارد ؟ ؟ ؟
.
.
.
😋 جواب : ???
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
😍 @mojaradan😍
#تفاوت_زن_و_مرد
شماره ۸
💝 احساس موفقیت در زنان، زمانی حاصل می شود که مورد تایید و تصدیق قرار گیرند حتی اگه به هدف نرسند .
💞 ولی مردان زمانی خود را موفق و باارزش می دانند که به هدف هایشان برسند و اعتماد به نفس آنان زمانی بالاست که در انجام کارها موفق عمل کرده و خود را ثابت کرده باشند.
💖 پس آقای عزیز خانمت را تایید و تشویق کن و خانم گرامی برای به هدف رسیدن همسرت تلاش کن.
🍀💝🌸💞🌺💖☘
📚تفاوت زنان و مردان ص۷ شعیبی
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
🌸 @mojaradan
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 نقطهی استراحت
🎥 انتشار نخستینبار فیلم بیانات رهبر انقلاب در مراسم قرائت خطبهی عقد
#ازدواج_ساده
#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
🔴 @mojaradan
مجردان انقلابی
#داستان_شب ⚜قسمت هفتاد و چهارم⚜ بهشتِ عمران 🌾 در باز شد و قادر به هادی اومدند توی اتاق. پروین از
#داستان_شب
⚜قسمت هفتاد و پنجم⚜
بهشتِ عمران 🌾
چشمامو باز کردم و بابا رو دیدم که سرش و گرفته بود توی دستاش و روی سرم نشسته بود
آروم صداش زدم :بابا؟
نگاهش افتاد روی منو و گفت :بیدار شدی بابا جان؟ حالت چطوره پسرم؟
احساس بهتری میکردم. تکیه دادم به دیوار و گفتم :بهترم
بابا سری تکون داد و رفت توی فکر
بهش گفتم :چیزی شده؟
تا خواست جوابمو بده صدای در بلند شد. بی رمق به سمت در رفت.
ناخودآگاه استرس بدی به جونم افتاد
در باز شد و چهره اسدالله نمایان شد
اینجا چه خبر بود؟
به سمت در رفتم که صدای اسداله اومدم
_شرمنده تم ایوب، نمیدونم چه گناهی پیش خدا کردم که این دختر اینطوری ناخلف دراومده
وقتی منو دید سرش و انداخت پایین و گفت :من از این بیشتر نمیتونم تو چشماتون نگاه کنم
و دوید و رفت
به بابا پرسشی نگاه کردم که دیدم یه برگه دستشع
چندباری صداش زدم اما اون انگار این حوالی نبود
برگه رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوندن
شکایت نامه بود! بابت سفته هاشون
ناباور دوباره خوندم... از بابا بابت بدهی که به خاطر رهن دادیم شکایت کرده بود!
آخه چرا؟ ما بهش اعتماد کردیم
نگاهی به بابا انداختم که سر خورد و نشست
نشستم روبه روش و گفتم :بابا... این چیه؟ یعنی چی؟
بابا نگاهم کرد و گفت :، تو برو عمران.. من خودم جوابش و میدم تو فقط برو
_برم؟ یعنی چی؟ تو پدر منی کجا بزارم برم؟ میدونی اگه پات باز شه به کلانتری و بفهمن برگه اقامت نداری برت میگردونن افغانستان، بابا من به حمایتت نیاز دارم برای پیدا کردن بهشته
+برای همین میگم برو.. فقط اینطوری میتونم کمکت کنم که به بهشته برسی
از جا پاشدم و با انگشتم زدم به برگه و گفتم :این برگه چه ربطی به حرف من داره؟
_اسدالله گفته به یه شرط از شکایتش میگذره!
+چه شرطی؟
_تو گلی رو به عقد خودت دربیاری
+چیکار کنم؟
بابا ساکت شد و نگاهش روی من ثابت موند
مثل ماهی که از تنگ آبش جدا شده باشه لب هام به هم میخورد اما صدایی ازش بیرون نميومد
نمیدونستم این چه مصیبت دیگه ایی بود که نصیب من شد
نشستم وسط اتاق که بابا اومد روی سرم و دستش و گذاشت روی شونه هام و گفت :نگران حرفش نباش بابا هیچ غلطی نمیتونه بکنه، به فکر من نباش امشب وسایلت و بردار و برو تهران دنبال بهشته، بامن پیرمرد نمیتونه کاری بکنه، نهایتش اینه که برمیگردم افغانستان پیش چند تا فامیل و منتظر تو و عروسم میشینم
و با لبخندی ساختگی نگام کرد
+چی میگی بابا؟ کدوم فامیل؟ اونا موقعی که بهشون نیاز داشتی کمکت نکردن الان میخان بهت پناه بدن؟ بعدشم با این مریضی و ضعفی که داری من نمیتونم اسیر پاسگاه و دادگاه ت کنم برای من کشوری وجود نداره، تموم دار و ندارم الان تویی بابا حرفشم نزن که بزارم برم
دستش و گذاشت زیر چونه مو و گفت :پس بهشته چی؟
تا اسمش و گفت قلبم لرزید. سرمو انداختم پایین تا اشکامو نبینه
_نمیدونم... شاید قسمت این باشه که...
پرید توی حرفم و گفت :نه بابا تو قول دادی تسلیم نشی، نمیزارم دلت داغ ببینه، داغ یه زندگی با عشق و بابا
دستای گرمش و گرفتم و گفتم :داغمو بیشتر نکن با حرفات بابا، تو دیگه ولم نکن، نمیخام از دستت بدم
و خودمو انداختم توی آغوشش و گریه کردم
کی گفته مرد گریه نمیکنه؟
گریه ماله مرده!
وقتی که دنیا علیه ش قصد جنگ کرده!
آره...
گریه ماله مرده
#ادامه_دارد.....
@mojaradan
#داستان_شب
⚜قسمت هفتاد و ششم ⚜
بهشتِ عمران 🌾
گوشی پروین شروع کرد به زنگ خوردن. نگاهی به بچه ها کردم که خواب بودن.میدونستم سالاره
گفته بودم صبح ها همین حدود زنگ بزنه
آروم پتو رو کنار زدم و دویدم طرف گوشی
خودش بود !گوشی و برداشتم و آروم گفتم :یه لحظه گوشی..
و رفتم بیرون و در و آروم بستم و گفتم :سلام
_سلاممم بانو... حالتون چطوره؟
+خوبم، تو چطوری؟
_از احوال پرسی های شما خوبم!
حرفش بوی گلایه داشت. آخه بابت حرف قادر نمیخواستم به درد سر بیوفته برای همین دیشب جواب زنگش و نداده بودم
میخاست دوباره صحبت کنه که پریدم توی حرفش و گفتم :سالار تو رو خدا دیگه این اطراف پیدات نشه، قادر قسم خورده اگه ببینتت یه بلایی سرت میاره
_چی میگی آوا؟ درست حرف بزن ببینم چیشده
تموم اتفاقات و براش گفتم.حدس میزدم چیکار کنه. از پشت گوشی شروع کرد به عربده زدن برای تهدید قادر. دست آخرم دلش آروم نشد و گفت :میکشم مرتیکه رو، الان ميام اونجا
قبل اینکه بخام جلوشو بگیرم قطع کرد
خدایا چرا اینطوری کرد ؟ اگه بیاد اینجا حتما یه اتفاق بدی میوفته
چندباری شماره شو گرفتم اما جواب نمیداد
گریه م گرفته بود. دویدم طرف اتاق و داد زدم :پروین؟ پروین جون مادرت بلند شو
پروین مثل جن زده ها از خواب پاشد
و گفت :چیشده؟ چرا صداتو انداختی سرت؟
زانو زدم و نالیدم :سالار... سالار داره میاد اینجا
اندیشه که گره روسری شو محکم میکرد محکم زد روی گونه شو وگفت :یا خدا چه غلطی کردی آوا؟
هق هق گریه م به اوج رسید پروین چهار دست و پا اومد سمتم و شونه هامو تکون داد و گفت :درست حرف بزن ببینم چیشده!
_بهش گفتم چیشده، گفتم نياد اما عصبی شد و فکر کنم داره میاد اینجا
پروین شونه هامو ول کرد و گفت :چه غلطی کردی آوا ؟ اون بیاد اینجا خون راه میوفته
مثله آدمای بیچاره شروع کردم به گریه کردن که بم گفت :آبغوره نگیر، در و نباس باز کنیم همین
اندیشه با خنده گفت :باز نکنیم؟ چه ساده ایی تو ها. قادر امروز خونه است شک نکن میفهمه
تا خواستم چیزی بگم صدای در بلند شد
یعنی خودش بود؟
به این سرعت رسیده بود؟
شکمون تبدیل به یقین شد وقتی ضربات محکم به در میخورد
از جامون سیخ شدیم و نگاهمون دوخته شد به در
خدایا کمکم کن
نمیخام بلایی سرش بیاد...
#ادامه_دارد
@mojaradan
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام زمان(عج) غریبم 💔
شبتون خدایی❣️
التماس دعای فراوان دارم ✨
درقنوت نماز شبتون حتما بیاد تک تک شیعیان باشید ✨
می دانم همیشه در فکر مایید و ما در فکر دیگری 🥀
مارا ببخشید که یاران خوبی نیستیم .♥️
به دعای شما محتاجیم 🍂😞
✨✨✨✨✨✨
#تڪحࢪف 📌💌
اۅنجاڪہخدامیگہ:
﴿ قــالَلاتَخافاً،إنَّنِي
مَعَكُماأسمَـعُوأري ﴾🌙
«نٺࢪسید؛خۅدم هۅاتۅنۅۅ داࢪم..!»
–چقدࢪدݪ♡آدمقࢪص میشہ!!! :)🌱
[ #خۅכسازے♡ ]💌
°•|°•🎀•°|°•🎀•°|•°
رفقا ❣️🌟🌙
#شبتون_مهدوی😴🌙💫✨
#نماز_شب 🌿 فراموش نشه...🌸🍃
🍂🌼
#التماس_دعا🎈
فعالیت امروزمون تموم شد☹️🙁😕
بمونید باهامون🌹🗝❣
#شبتون_پر_از_ارامش_خدا
#یاعلی
°•○●♢____☆____♢____♡____♢●○•°