••|📜🖋|••
نزد يكي از دوستانم كه مدير كارخانه بزرگي در اصفهان بود سفارش پسر جواني را براي استخدام در قسمت حسابداري كارخانه كردم.
پسر جوان در كارخانه مشغول كار شد و پس از دو هفته نزد من آمد و گفت: «مگر قرار نبود در قسمت حسابداري مشغول كار شوم؟»
گفتم: «چرا.»
گفت: «اكنون دو هفته است كه در سالن توليد كنار كارگران مشغول كارهاي طاقت فرسا هستم و ديگر به كارخانه نخواهم رفت.»
پس از مدتي دوست كارخانه دار خود را ديدم و جريان را از وي سوال كردم كه جواب داد: «كارمندي كه مي خواهد در قسمتهاي دفتري كارخانه من كار كند بايد بداند كارگران خط توليد چگونه و با چه مشقتي كار مي كنند، همانطور كه خودم قبلا اينگونه بوده ام.»
☆یه زمان هایی تا جای دیگران قرار نگیریم نمی دونیم اوضاشون چطوره☆
🏖•••|↫ #حـکآیت
🏖••#پایگاه_اجتماعی_مجردان_انقلابی
@mojaradan
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لطفا هر جا واستون ارزش
قائل نبودن، هرجا بودن
یا نبودنتون فرقی نداشت،
هر جا حالتون خوب نبود،
هر جا حس کردین جایی ندارید،
چه تو دل یه شخص؛
چه تو یه رابطه ی عادی؛
یا اصلا هرجا ..!
برای خودتون ارزش قائل شید
و اونجا رو ترک کنید ...
"هر جا هوا مطابق میلت نشد، برو !
فرق تو با درخت ؛ همین پای رفتن است..."
#انگیزشی
@mojaradan 💚
مجردان انقلابی
#مکیال_المکارم 👌یک دقیقه به یاد مهدی فاطمه ی زهرا سلام الله علیهما ... 🔴مطالعهی کتاب شریف "مکیال
#مکیال_المکارم
👌یک دقیقه به یاد مهدی فاطمه ی زهرا سلام الله علیهما ...
🔴مطالعهی کتاب شریف "مکیال المکارم" کتابی که به سفارش امام زمان ارواحنا فداه، نوشته شد ...
📍قسمت صد و سوم
✅ تکالیف بندگان نسبت به آن حضرت علیه السلام
💠 تصمیم قلبی بر یاری کردن آن جناب در زمان حضور و ظهور او علیه السلام
حضرت أميرالمؤمنين علی علیه السلام در نهج البلاغه فرمودند:
« در جای خود قرار گیرید و بر بلا و سختی صبر کنیدو دستها و شمشیرهای خود را در پی هوسهایی که بر زبان می رانید به حرکت نیاورید، و در آنچه خداوند آن را زود برایتان نیاورده، شتابزدگی مکنید، که هر یک از شما هرگاه حق پروردگار و حق رسول خدا صلی الله علیه و آله و خاندان او را شناخته باشد، چنانچه بر رختخواب خود بمیرد، شهید مرده است، و پاداش او با خداست، و شایستگی ثواب عمل صالحی را که در نیتش بوده خواهد یافت، و این نیت به جای شمشیر کشیدن او خواهد بود، و به درستی که هر چیزی را مدت و زمان معینی است».
💠 صله شیعیان و دوستان صالح امامان علیهم السلام به وسیله مال
...امام صادق علیه السلام فرمودند:« هر کس نتواند ما را صِله نماید، باید صله کند دوستان [ شیعیان] صالح ما را که ثواب صله ما برای او نوشته می
شود، و هر کس نتواند ما را زیارت کند، صالحین از دوستانمان را دیدار نماید، ثواب زیارت ما برایش نوشته می شود».📚منبع: مکیال المکارم 🌱ای دل شده ای که یارمهدی باشی 🍃یک عمر در انتظار مهدی باشی 🌱امروز در این جمع مشو غافل از او 🍃شاید که تو در کنار مهدی باشی 📍با مرور کتاب مکیالالمکارم با ما همراهباشید. #اللهمعجـللولیڪالفـرج #کلاس_مهدویت ✨ 💚 الّلهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَـ الْفَرَج🤲 💚 @mojaradan
@Ostad_Shojaeانسان شناسی ۸۲.mp3
زمان:
حجم:
11.6M
#انسان_شناسی ۸۲
#استاد_شجاعی
#حجهالاسلام_قرائتی
- باهوشترین انسانها
- موفقترین انسانها
- سنگین وزنترین انسانها در نظام ابدی
- مورد اعتمادترین انسانها در نگاه خدا
- محبوبترین انسانها در نگاه اهل بیت علیهمالسلام و ...
📌چه کسانی هستند؟
و چه ویژگیهایی دارند؟
@mojaradan
خواستند با ترورِ ۶ تیر حذفش کنند ولی خدا خواست از انفجارِ ۷ تیر حفظش کند
حکمت خداست دیگه ...
پن ۱ : ششم تیر سالروز ترور آیت الله خامنهای در مسجد قبا
پن ۲ : هفتم تیر سالروز ترور آیت الله بهشتی و ۷۲ تن از یاران انقلاب بدست منافقین خلق در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی که اگر آیت الله خامنهای در مسجد قبا ترور نمیشدند و در بیمارستان بستری نمیشدند، فرداش در کنار شهید بهشتی بصورت حتمی ترور میشدند...
#هفتم_تیر_شهادت_شهید_بهشتی_۷۲_تن _
💚♡@mojaradan 💚
━⊰❀❀❀💚💚❀❀❀⊱━
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالروز شهادت شهید والا مقام آیت الله بهشتی و هفته قوه قضاییه گرامی باد🌹
️️ــــــــــــــ❁ــــ ـــ ــ ـ
❁❴@mojaradan ❵❁
مجردان انقلابی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان فتاح💖 قسمت چهل و نه آقای صولتی کیف اش را در دستش جابه جا می کند و می گوید: - مشکلی پی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان فتاح💖
قسمت پنجاه
روزها می گذرند
و زندگی رو به جلو در حرکت است...
با مادر قدم زنان به سمت
امامزاده ی محله می رویم..
هوای دل انگیزیست....
مادر کنار دیوار می ایستد
+مامان جان چی شد ؟
_پاهام درد گرفت..
+زیاد از خونه دور نشدیم
میخای برگردیم ؟
_نه...یکم صبر کن
شاید دردش بیافته..
+باشه
زمین از برگ های پاییزی پوشیده شده
چندقدمی از مادر فاصله می گیرم
و به یاد بچگی و البته رسم همیشگی در فصل پاییز پاهایم را روی برگ های افتاده بر زمین می گذارم..
و صدای خش خش زیبایی به گوشم می رسد...
ماشینی کنار مادر می ایستد
راننده پیاده می شود
ونزدیک مادر می شود
پشت اش به من است ...
با تعجب من هم نزدیک مادر می شوم
مادر لبخند زنان رو به مرد می گوید:
-خوبی پسرم؟
_ممنونم..اتفاقی افتاده براتون اینجا ایستادین؟
_نه داشتیم با رمیصا می رفتیم امامزاده که پاهای من درد گرفت..
_ای داد..پس بفرمایید سوار شین که برسونمتون
رو به مرد که تا این لحظه ندیدمش سلام می دهم :
+سلام.
برمی گردد بله خودش است..
آقای این روزهای ذهن مشغولی های من
_سلام رمیصا خانم
چقدر موهایش پریشان است
و چهره اش مثل همیشه خندان نیست..
جدی می گویم :
+خیلی ممنون از لطف شما..
_لطف نیست وظیفه است
منم مثل پسر مادرتون هستم
روبه مادر می گوید:
_مادرجان بفرمایید سوار شین
مقصدمون یکیه منم میام امامزاده.. نذر دارم
در ماشین را باز می کند.
_دستت درد نکنه پسرم
عاقبت بخیر بشی.
در را برای مادر باز می کند
مادر با پا درد به سختی سوار میشود
و من تنها نگاه می کنم
در را برای مادر می بند
و با لحن شیطنتی می گوید :
_منو مادر که رفتیم
بقیه هم خواستن سوار شن
نخواستن تا امامزاده پیاده بیان..
لبخندی از روی شیطنت روی لبش نقش می بندد و بی توجه به من سوار ماشین می شود
❤️ فدایی بانو زینب جان ❤️
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان فتاح💖
قسمت پنجاه و یک
چاره ای نیست بی هیچ صحبتی ناچارا
کنار مادر روی صندلی عقب می نشینم.
ماشین را روشن می کند و با مادر شروع به گفتگو و بگو بخند می کند
انگار نه انگار من هم انجا هستم
مادر با شوق برایش خاطرات
تعریف می کند.
و او هم با دقت گوش می دهد
و بعد باصدای مردانه اش بلند می خندد...
نمی داند این خنده هایش دلم را زیر و رو می کند عجب رمیصا بانو مگه نشنیدی مامانش چی می گفت
تو حق نداری وابسته ی خنده هاش باشی فهمیدی!!
چقدر این مدتی که
ندیدمش دلتنگ بودم...
چهره ی سیمین جلوی چشمان نقش می بندد
عجب حس بدی نسبت به او در دلم دارم
....
چادرم را محکم می گیرم
و شروع به ذکر گفتن می کنم...
❤️فدایی بانو زینب جان ❤️
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان فتاح 💖
قسمت52
( از زبان امیرارشیاء)
با مادرش غرق صحبت هستیم
او اما انگار اینجا نیست و از پنجره بیرون را تماشا می کند جلوی امامزاده نگه می دارم
پیاده می شوم و در ماشین را برای مادرش
باز می کنم تشکر می کند و پیاده می شود.
در را باز نگه می دارم تا او هم پیاده شود
بی توجه به من از در سمت خودش پیاده می شود انگار نه انگار برایش در را نگه داشته ام
بدون هیچ سبک رفتاری در ماشین را می بندد
چادرش را محکم می گیرد و از کنارم عبور می کند:_ تشکر
همین؟چه خشک و بی روح
چرا اینگونه میکنی با من....
دست مادرش را می گیرد
و به راه می افتند
کتم را از روی صندلی بر میدارم
در ماشین را می بندم
و پشت سرشان می روم
میرسم به در ورودی امامزاده
درست همان جایی که اولین بار
با چادر دیدمش ....
❤️ فدایی بانو زینب جان ❤️
#ادامه_دارد
@mojaradan
🌸🌸🌸🌸🌸🌸