جنگیدم ، بهش گفتم نزار به اینجا برسه ، قلبم ترک خورد ، رنجیدم ، باریدم و در نهایت رفتم .
دِراز کشیده بود رو نیمکت ِ پارک
از چهرش معلوم بود خیلی آشُفتس
سیگار تو دستاش میلرزید ؛
یه کام میگرفت به آسمون خیره میشد زمزمه میکرد
من نیاز دارم یه چَند روزی آدمارو بالا بیارم . .
گفتم پریشونی ؟ چیشده باز .
پوزخندِ تلخی زد و ادامه داد
فکرمیکنیم همه قلبشون مثلِخودمونه
و این چیزیه که دمار از روزگارمون در میاره ..