دِراز کشیده بود رو نیمکت ِ پارک
از چهرش معلوم بود خیلی آشُفتس
سیگار تو دستاش میلرزید ؛
یه کام میگرفت به آسمون خیره میشد زمزمه میکرد
من نیاز دارم یه چَند روزی آدمارو بالا بیارم . .
گفتم پریشونی ؟ چیشده باز .
پوزخندِ تلخی زد و ادامه داد
فکرمیکنیم همه قلبشون مثلِخودمونه
و این چیزیه که دمار از روزگارمون در میاره ..
51.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنگ بزن بگو دوستش داری !
کاری از مجموعه فرهنگی هنری شهید مصطفی خمینی(ره) - مسجد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها-مسکن ویژه تهرانسر