خدا می گوید :
نگو بدون آن نمی توانم زندگی کنم
تو را بدون آن هم زنده نگه می دارم
و فصل عوض میشود
شاخه درختانی که سایه می افکنند خشک می شوند
صبر لبریز می شود
یار را که جان و دلت بود ، غریبه می شود
و ذهنت متعجب می شود
دوستت تبدیل به دشمن می شود
دشمن برمی خیزد و تبدیل به دوستت می شود
دنیای غریبی ست
هر چیزی را که می گویی نمی شود اتفاق می افتد
می گویی نمی افتم ، می افتی ، سقوط می کنی
می گویی غافلگیر نمی شوم ، غافلگیر و متعجب می شوی
عجیب ترینش هم این است که
می گویی مُردم ، اما باز هم زنده می مانی :)
هدایت شده از بویِدلتنگی؛
هزاران بار بهت گفتم، بی توجهی آزارم میده ولی حس میکنم حرفامو جدی نگرفتی.
من خستم ، اونقدری خستم
ک میتونم همین الان وسیله هامو
بریزم تو کوله ام سیمکارتمو بشکونم ،
تمومِ پولمو بدم برای بلیت به دورترین
شهر ممکن و از همتوندورشم و برم یه زندگی جدید شروع کنم
و اونقدر درگیر روزمره جدید بشم
ک حتی خود الانمو یادم نیاد :)