هدایت شده از هیـرش】
اولبار ٫ تو ازدحامِجمعیت تو حرم
پسرایِایرانی ، مردایِایرانی
تا ما رو میدیدن
راه و باز میکردن جلو مردایِعرب
و میگرفتن که به ما نخورن .
داد میزدن نیاین جلو مگه نمیبیند
زن و بچهیِمردم داره رد میشه ؟
دومبار ٫ رفتم لباسامونو بدم
خشکشوییِموکب روبرویی
خیلی شلوغ بود همهم آقا بودن
مسؤلش تا من و دید ب مردا گفت
آقا برید کنار ، همه کنار !
برید تا این خانم بیاد ، لباسا رو
دادم و برگشتم .
سومبار ٫ یه پسرِایرانی تیشرتِآستین
کوتاه پوشیده بود اومدم از کنارش
رد شم ، دستم خورد به دستش
خودشو کشید کنار گفت شرمندم خانم
ببخشید
چهارمبار ٫ تو مسیر از بابام عقب موندم
و کوله دستم مونده بود
آقایی تا دید خیلی بار تو دستمه
ازم خواست بذارم کمکم کنه یه مسیرِطولانی
کوله ها رو برد تا رسیدم به بابام
کولهها رو داد و رفت ..
و هزاربارِدیگه که با خودم گفتم کاش
این مردایِناموسپرستِغیرتی
اونروز تو بازار بودن
کاش بودن کاش بودن
کاش این مردایی که میرن حرمِآقامعبّاس
و ازش سرمشقِغیرت میگیرن
تو شام بودن
کاش بودن :)
هدایت شده از -ࢪوحاء !:)
یه روزی که حالم خوب شد برات تعریف میکنم چی بهم گذشت .
هدایت شده از ثاقِــب | Sagheb
تراپی؟..
نه ممنون میرم هیئت با رفیقام :)❤️🩹