eitaa logo
ملانصرالدین👳‍♂️
241.6هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
1.6هزار ویدیو
65 فایل
🔹تبلیغ ⬅️ کانون تبلیغاتی قاصدک @ghaasedak 🔴تبادل نظر https://eitaayar.ir/anonymous/vD91.b53
مشاهده در ایتا
دانلود
روزي زني عقربي را ديد درون آب دست و پا مـيزند ...! تصميم گرفت عقرب رانجات دهد؛ اما عقرب انگشت او را نـيش زد ؛ زن باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون بكشد، اما عقرب بار ديگر او را نـيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : براي چه اصرار داري عقربي را كه مدام تو را نـيش ميزند نجات دهي؟ زن پاسخ داد : اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من *عـــشق ورزيدن* است؛ تقديم به كساني كه نيش عقربها را خوردند و باز هم *عـــشق* ورزيدند!👌🏻👌🏻👌🏻 👳 @mollanasreddin 👳
💡آدم ها را نه در کلام، که در عمل بشناسیم... یکی از اتفاقات رایج در روابط این است که افراد بسیار خوب صحبت می کنند، کلمات، عبارات و جملات دلنشینی به کار می برند که بر دل هم می نشیند و تاثیر گذار است. با کلامشان می توانند افراد را متقاعد کنند و خوب فکر می کنند و تحلیل می کنند. اما همین افراد به ندرت پیش می آید که وقتی پای عمل می رسد، درست و سالم و سازگارانه و بالغانه رفتار کنند. اینجاست که تصویری که از طرف مقابل داشتیم در هم می شکند و فرو می ریزد و ما می مانیم و شوکی بزرگ از آنچه تا کنون شنیدیم و آنچه به واقع دیدیم. آنچه که حائز اهمیت است عمل، رفتار، واکنش و عملکرد افراد در موقعیت های مختلف است. در ابتدای رابطه اگر دیدید دلتان دارد می لرزد و‌ می رود، همانجا ترمز دستی احساس تان را بکشید و عقل و دل را توامان کنید... با دل لذت آن لحظه را ببرید و تجربه اش کنید، با عقل بگویید شناخت آدمیان در امتداد زمان و بر اساس رفتار و عملکردشان است. مهم توامان کردن این دو باهم است. بدون نادیده گرفتن جنبه دیگری. می توان گفت منظور از عقل، خودآگاهی، و شناخت جنبه های آشکار و پنهانِ خویشتن است. در ابتدای رابطه با سر پرواز نکنید، چون ممکن است همانطور هم با سر سقوط کنید در واقعیت های تلخ. "اگر به‌ سراغ تفکر می‌روید، قلب خویش را نیز با خود ببرید. اگر به نزد عشق می‌روید، سر خود را نیز با خویش همراه کنید. چون عشق بی‌حضور عقل تهی‌ و عقل بدون عشق پوچ و توخالی‌ست". 👳 @mollanasreddin 👳
فروتنی یعنی پذیرفتن معایب خود قوی باشیم، اما نه گستاخ... مهربان باشیم، اما نه ضعیف...... جسور باشیم، اما نه زورگو...... فروتن باشیم، امانه ترسو... مغرور باشیم، اما نه خودبین ... بی توقع مثل خـــدا مهربان باشیم با هـــمہ ...♥️ ⁩ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌ 👳 @mollanasreddin 👳
‌ 📚تلخکامی دنیا،شیرینی آخرت،و شیرینی دنیای حرام،تلخی آخرت است. اشاره به اين ‌كه بسيارى از طاعات و عبادات و انجام دادن دستورات الهى تلخ ‌كامى‌هايى دارد؛جهاد فى سبيل الله،جهاد با هواى نفس و...تلخى‌ها و مشكلاتى براى انسان دارد؛ولى به يقين اين تلخى‌ها سبب شيرينى در سراى آخرت و بهشت برين است.نعمت‌هايى كه نه چشمى آن را ديده و نه گوشى سخنى از آن شنيده و نه به خاطر انسانى خطور كرده است.به عكس،بسيارى از گناهان ممكن است لذت‌ بخش باشد.پيروى از هوا وهوس و عيش و نوش‌هاى گناه‌آلود و اموال فراوانى كه از طرق نامشروع تحصيل مى‌شود براى صاحبان آن‌ها لذّتى دارد؛ولى اين لذّات، تلخ ‌كامى‌هايى را در آخرت به دنبال دارد عذاب‌هايى كه بسيار شديد و طولانى است و حتى يك روز آن را نمى‌توان تحمل كرد تا چه رسد به ساليان دراز. 📚حکمت۲۵۱ 👳 @mollanasreddin 👳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃🌺 ✨اشتباهاتم را دوست دارم.. آن ها همان تصمیماتی هستند که خودم گرفته ام و نتیجه اش را هر چه باشد می پذیرم 💫اشتباهاتم را گردن کسی نمی اندازم می پذیرم که انسانم و اشتباه می کنم نه فرشته ام و نه شیطان و نه انسان کامل تا زنده ام برای انتخاب راه درست فرصت است.. 💫وقتی زمین میخورم ،بلند میشوم خود را می تکانم و ادامه می دهم اشتباهاتم را دوست دارم…. آنها حباب شیشه ای غرورم را می شکنند هر زمان به اشتباهاتم پی بردم بزرگتر شده ام 💫اشتباهاتم را دوست دارم….. آنها گران ترین تجربه هایم هستند ، چرا که برایشان هزینه گزافی پرداختم.💝 👳 @mollanasreddin 👳
📚احمق تر از احمق در زمان قديم پيرزنى بود که يک پسر داشت. وقتى که پسر بزرگ شد پيرزن براى او زن گرفت و بزغاله‌اى را نيز براى او خريد. روزى زن داشت کار مى‌کرد و در حين کار اشتباهى از او سر زد. به مادر شوهرش گفت: اين بزغاله ديده است که من چه اشتباهى کرده‌ام به همين خاطر به شوهرم مى‌گويد. چه کار کنم؟ پيرزن گفت: بهتر است لباس‌هايت را به بزغاله بدهى تا حرف نزد. آنها نيز لباس‌ها را به تن بزغاله کردند. غروب که پسر برگشت ديد به تن بزغاله لباس پوشيده‌اند پرسيد: چرا اين کار را کرده‌ايد؟ آنها گفتند: ما کار اشتباهى کرديم. ترسيديم که بزغاله به تو بگويد. اين لباس‌ها را به او داديم تا حرف نزند. پسر آنقدر عصبانى شد که نمى‌دانست چه کار کند، به مادر و زنش رو کرد و گفت: من از دست شما فرار مى‌کنم و تا زمانى که آدم‌هائى احمق‌تر از شما پيدا نکردم برنمى‌گردم. اين را گفت و به راه افتاد. رسيد به‌جائى در کنار رودخانه و پيرزنى را ديد که پارچه سياهى را روى سنگى گذاشته بود و با سنگ ديگرى روى آن مى‌کوبيد! به او گفت: مادر! چه کار مى‌کني؟ پيرزن گفت: مى‌خواهم اين پارچه را بشورم تا سفيد شود. جوان با خود گفت: اين يک احمق. جوان از آنجا حرکت کرد. رفت و رفت تا رسيد به روستائي. ديد دختر تازه عروسى کنار جوى آب نشسته و دارد کله‌پاچه را تميز مى‌کند. در حين تميز کردن کله‌پاچه، کله گوسفند از دستش به داخل جوى آب افتاد. زن وقتى اين وضعيت را ديد فورى رفت و مقدارى علف چيد و جلوى کله گوسفند که آن را آب مى‌برد گرفت و مرتب مى‌خواست که کله گوسفند برگردد، به خيال اينکه گوسفند به هواى دسته علف از آب بيرون مى‌آيد، جوان وقتى اين موضوع را ديد با خود گفت: خدا را شکر که احمق‌تر از مادرم و زنم کسان ديگرى را ديدم. به همين دليل راه افتاد و به خانه‌اش برگشت. 👳 @mollanasreddin 👳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صبح است بيا تا كه غزل ساز تو باشم مست مى آن نرگس شيراز تو باشم 👳 @mollanasreddin 👳
📘 ‏تمام دانش‌آموزان سخت معتقد بودند که نظام سوسیالیستی بهترین روش برای اداره یک کشور است زیرا در آن نه فقیر و نه ثروتمندی وجود دارد و همه به‌طور برابر زندگی خواهند کرد. پروفسور پیشنهاد کرد : از این به بعد تمام نمرات به‌طور ميانگين حساب و داده می‌شود و همه یک نمره را دریافت می‌کنند. ‏به این ترتیب نه کسی ٢٠ می‌گیرد و نه کسی تجدید می‌شود. پس از امتحان اول نتایج جالب بود. میانگین نمرات ١۶ شد. درس‌خوان‌ها و پرتلاش‌های کلاس که برای امتحان خود را به‌خوبی آماده کرده بودند از نمرهٔ ١۶ بسیار ناراحت بودند و در عوض تنبل‌ها ابراز شادمانی کردند. ‏در امتحان بعدی معلوم شد آن‌ بچه درس‌خوان‌هایی که ساعت‌ها پی مطالعه و یادگیری بودند از تلاش خود کاسته و یک پله پایین‌تر آمدند و آن‌هاکه کم‌تر درس می‌خواندند تقریباً درس را رها کردند زیرا از تجدید نشدن خاطر جمع بودند. میانگین نمرات به ١٢ کاهش پیدا کرد. ‏در امتحان سوم اما همه‌چیز تغییر کرد. مشخصا خیلی‌ها درس خواندن را رها کرده بودند و آن بچه درس‌خوان‌ها آن‌قدر از دوران اوج خود فاصله گرفته بودند که حتی اگر می‌خواستند نیز دیگر قادر به کسب نمرات سابق نبودند. تمام کلاس نمرهٔ ٧ دریافت کرد. حالا همه با هم تجدید شدند. ‏همه به پرفسور اعتراض کردند و خواستند که از این به بعد همچون سابق نمرات به‌طور مجزا محاسبه شود اما پروفسور اجازه نداد و گفت : هرکس این سیستم را قبول نداشته باشد از دانشگاه اخراج می‌شود! دانش‌آموزان سکوت کردند و سپس پروفسور افزود : حالا علت شکست نظام‌های سوسیالیستی را فهمیدید؟ ‏در آخر باید گفت که بدون حمایت از کوشش‌گران و ارج نهادن استعداد‌ها، و همچنین با توزیع ناشیانه ثروت بدون برنامه‌ای برای تولید ثروت،نه رفاهی وجود خواهد داشت و نه سیستمی اجتماعی که بتواند از مستمندان حمایت و برایشان تولید اشتغال کند. در نتیجه همه قرار است که بد باشند و بد زندگی کنند. 👳 @mollanasreddin 👳
دنیای هر کس مطابق دیدش نسبت به اطرافشه همین تفاوت دید باعث خلق موقعیتها برای افراد متفاوت میشه پس هر چه پخته تر باشیم و دیدمون عمیقتر باشه موقعیتهای بهتریو میبینیم... 👳 @mollanasreddin 👳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
چای باید خوب دم بکشه! تا عطر و رنگ واقعیشو بفهمی... زود برش داری عطر و رنگش اصل نیست، دیر برداری میجوشه! چای اگه بجوشه که خوردنی نیست! ولی اگه دم بکشه، بشینی کنارِ ایوون، بارون بزنه، فنجونتو بگیری دستت، گرماشو حس کنی، اونوقته که لذت داره...! دوست داشتنم همینه! عجله نکن، لِفتش هم نده، بذار خـوب دَم بکشه:) 👳 @mollanasreddin 👳
📚آه دختر کوچک بازرگان بازرگانى بود که شش دختر داشت. روزى مىخواست به سفر برود. هر يک از دخترها از او چيزى خواست. دختر کوچکتر از پدر خود خواست که براى او يک دسته گل بياورد. بازرگان به سفر رفت. هنگام بازگشت، نزديک منزل به يادش آمد دسته گلى را که دختر کوچک او خواسته بود، فراموش کرده است بياورد. ناراحت شد و از ته دل آه کشيد. در همين موقع مردى کوتاهقد حاضر شد و گفت: من آه هستم. بگو چه مىخواهي؟ مرد بازرگان ماجراى خود را گفت. آه گفت: بهشرطى دسته گل را برايت مىآورم که وقتى دختر بيست ساله شد او را به من بدهي. بازرگان پذيرفت. آه يک دسته گل به او داد. سالها گذشت و دختر بيست ساله شد. يک روز وقتى بازرگان در کوچهاى مىرفت آه را ديد. آه دختر را از او خواست. بازرگان گفت: براى اينکه دختر از دست من نارحت نشود بهتر است او را بدزدي. پس از سه روز دختر را دزديد و به قصرى بزرگ برد.دختر شروع کرد به گريه کردن. ولى فايدهاى نداشت. روزها دو کنيز مىآمدند و به او خدمت مىکردند.شب هم آه مىآمد، يک استکان چاى به او مىداد و دختر بلافاصله به خواب مىرفت. يک روز دختر تصميم گرفت چاى را نخورد و خود را به خواب بزند تا بفهمد در آن قصر چه مىگذرد. شب، از فرصتى استفاده کرد و چاى را از پنجره بيرون ريخت. انگشت پاى خود را هم بريد و روى آن نمک ريخت و خود را به خواب زد. نيمههاى شب ديد جوانى تنومند و بسيار زيبا وارد اتاق شد و کنار او نشست و شروع کرد به سخن گفتن با او. دختر چشمان خود را باز کرد. و به اين ترتيب راز مرد جوان که ارباب آه بود برملا شد. آنها فرداى آن شب با يکديگر عروسى کردند و براى گردش به دشتى رفتند که پر از درخت سيب بود. پسر سيب مىچيد. دختر ديد برگ سيبى روى شانهد پسر افتاده با دست به شانهٔ پسر زد تا برگ بيفتد. ناگهان سر جوان از تنيش جدا شد و گوشهاى افتاد. دختر گريه و زارى کرد و آه کشيد. آه ظاهر شد و به او گفت بايد بگردى و چسبى پيدا کنى که بشود با آن سر جوان را به تنش چسباند. دختر رفت و رفت تا به شهرى رسيد. در آن شهر کلفت بازرگانى شد. ديد همهٔ آنها عزادار هستند. پرس و جو کرد و فهميدکه پسر بازرگان چند روزى است که گم شده. دختر از غصهٔ شوهر خود شبها خوابش نمىبرد. يک شب صدائى شنيد. نگاه کرد ديد يکى از کلفتها کليدى برداشت و بيرون رفت. دختر بهدنبال کلفت راه افتاد و فهميد که او پسر بازرگان را زندانى کرده تا مجبورش کند با او عروسى کند. راز کلفت را بر ملا کرد. بازرگان پسر خود را پيدا کرد و از دختر خواست تا با پسر او عروسى کند.دختر نپذيرفت و از خانهٔ بازرگان رفت تا چسب را پيدا کند. دختر پيش آسيابانى مشغول کار شد.اژدهائى بو که هميشه به ده حمله مىکرد و مردم را اذيت مىکرد.مردم بسيار ناراحت بودند اما نمىدانستند چه کند. روزى دختر گفت: من مىتوانمن اژدها را بکشم. از مردم خواست تا چالهاى کندند و درون آن را پر از خار کردند و دوروبرش را هيزم گذاشتند. دختر رفت و به اژدها گفت: من ناهار امروز شما هستم. اژدها به او حمله کرد، دختر خود را درون چاله انداخت. ازژدها هم داخل چاله رفت خارها به بدن او فرو رفت. دختر بيرون آمد و دستور داد هيزمها را آتشبزنند. آتش زدند. اژدها آتش گرفت و مرد. مردم بسيار خوشحال شدند و از دختر خواستند آنجا بماند و با آسيابان ازدواج کند. دختر قبول نکرد و از آنجا رفت. رفت و رفت تا به شهر ديگرى رسيد. در خانهٔ مرد ثروتمندى کلفت شد. زن اين مرد هر شب سر شوهرش را مىبريد و بعد مىرفت با دزدان دريائى به عيش و نوش مىپرداخت و نزديکىهاى سحر برمىگشت و چسبى سر مرد را به تن او مىچسباند. دختر پى به راز زن برد و همه چيز را براى مرد گفت. يک شب وقتى زن سر شوهر خود را بريد و خارج شد.. دختر سر مرد را به تن او چسباند و با کمک مرد به دزدان دريائى حمله کرد. زن را هم دستگير کردند. مرد ثروتمند از دختر خواست زن او بشود. دختر قبول نکرد. چسب را از او گرفت و رفت به جائى که شوهر او افتاده بود. سر شوهر خود را به تن او چسباند. مرد دوباره زنده شد و آنها سالها بهخوبى و خوشى زندگى کردند. 👳 @mollanasreddin 👳
🐭اقا موشه موشى بود که نمیتوانست به سوراخ برود. جاروئى هم به دم خود بست آمد به سوراخ برود اما دم او کند شد. موش رفت پيش دولدوز و گفت: "دولدوز دم مرا بدوز". دولدوز گفت: "برو از جولا نخ بگير و براى من بياور تادم تو را بدوزم" موش نزد جولا رفت. جولا به موش گفت: "برو براى من تخممرغ بياور" موش نزد مرغ رفت. مرغ گفت: "برو از علاف برايم ارزن بگيرد تا بخورم و به تو تخم بدهم". موش نزد علاف رفت. علاف گفت: "برو از کولى غربيل بگير". موش رفت نزد کولي. کولى گفت: "برو از بز روده بگير تا غربيل درست کنم". موش نزد بز رفت. بز گفت: "برو از زمين علف بگيرد". موش نزد زمين رفت. زمين گفت: "برو از ميراب آب بگير". موش رفت سر جو، ديد يک قورباغه توى آب بالا و پائين مىپرد و غورغور مىکند. به گمان اينکه قورباغه ميراب است. گفت: "قورباغه آب بده". قورباغه جوابى نداد و فقط غورغور کرد و بالا و پائين پريد. موش هم اوقاتش تلخ شد و پريد روى قورباغه و آب او را برد. به نقل از فرهنگ افسانه های مردم ایران 👳 @mollanasreddin 👳