eitaa logo
مُنیب .
1هزار دنبال‌کننده
249 عکس
260 ویدیو
2 فایل
هوالباقي 🌿 ؛ ‌‌ بازگشته‌ام به سویت ، یا من کل شئ منیب إليه .. ‌ - متکی بر اول روانشناس عالم ، علی‌ع . - متون ِمکتوب را به روح بسپارید ! ‌‌‌ في آغوش الله /*
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خسته¡
السلام‌علیک‌یا‌مولے‌الموحدین‌یاامیرالمؤمنین💚 به مناسبت ولادت مولا علے (ع) مسابقه‌ای برگذار میگردد. از مدیران کانال‌های ایتا و دیگر اعضای ایتا برای شرکت در این مسابقه دعوت به عمل می‌آید، در پایان مسابقه به قید قرعه سه نفر جایزه نقدی تقدیم میگردد. برای شرکت در این مسابقه ادامین محترم این پیام رو داخل کانال های خودتون فوروارد کنید و زیر این پیام یک بیت شعر یا غزل و یا یک خط جمله در مدح امیرالامؤمنین علی ( ع)، که مورد پسندتون هست را ارسال بفرمایید. همچنین ممبرهای عزیز میتوانند برای شرکت در مسابقه یک بیت شعر یا غزل و یا یک خط جمله در مدح امیرالامؤمنین علی ( ع) را به آیدی گذاشته شده ارسال بفرمایند. آیدی جهت ارسال : - @YaAliM0lA . ‌
مُنیب .
السلام‌علیک‌یا‌مولے‌الموحدین‌یاامیرالمؤمنین💚 به مناسبت ولادت مولا علے (ع) مسابقه‌ای برگذار میگردد.
‌ همه پناه بگیرند در زمان بلا ؛ مرا پناه ‌‌به‌غیر علی‌ع ، ‌در عالم ‌نیست .
بسم‌الله .
‌ دخترم هر چه در این عالم فکر می‌کنم و کرده‌ام که بتوانم کار دیگری بکنم تا شما را کمتر نگران کنم ، دیدم نمی‌توانم و این به دلیل علاقه‌ی من به نظامی‌ گری نبوده و نیست . به دلیل شغل هم نبوده و نخواهد بود . به دلیل اجبار یا اصرار کسی نبوده است و نیست . نه دخترم من هرگز حاضر نیستم به خاطر شغل ، مسئولیت ، اصرار یا اجبار حتی یک لحظه شما را نگران کنم ، چه برسد به حذف یا گریاندن شما . من دیدم هر کس در این عالم راهی برای خود انتخاب کرده است یکی علم می‌آموزد و دیگری علم می‌آموزاند . یکی تجارت می‌کند کسی دیگر زراعت می‌کند و میلیون‌ها راه یا بهتر است بگویم به عدد هر انسان یک راه وجود دارد و هر کس راهی را برای خود برگزیده است . من دیدم چه راهی را می‌بایست انتخاب کنم . با خود اندیشیدم و چند موضوع را مرور کردم و از خود پرسیدم اولاً طول این راه چقدر است انتهای آنها کجاست ، فرصت من چقدر است و اساساً مقصد من چیست ؛ دیدم من موقتم و همه موقت هستند . چند روزی می‌مانند و می‌روند . بعضی‌ها چند سال برخی‌ها ده سال اما کمتر کسی به یکصد سال می‌رسد . اما همه می‌روند و همه موقتند ! دیدم تجارت بکنم عاقبت آن عبارت است از مقداری سکه براق شده و چند خانه و چند ماشین ؛ اما آنها هیچ تأثیری بر سرنوشت من در این مسیر ندارد . فکر کردم برای شما زندگی کنم دیدم برایم خیلی مهم‌اید و ارزشمندید به طوری که اگر به شما درد برسد همه‌ی وجودم را درد فرا می‌گیرد . اگر بر شما مشکلی وارد شود من خودم را در میان شعله‌های آتش می‌بینم . اگر شما روزی ترکم کنید بند بند وجودم فرو می‌ریزد . اما دیدم چگونه می‌توانم حلّال این خوف و نگرانی‌هایم باشم . دیدم من باید به کسی متصل شوم که این مهم مرا علاج کند و او جز خدا نیست . این ارزش و گنجی که شما گل‌های وجودم هستید با ثروت و قدرت قابل حفظ کردن نیست . وگرنه باید ثروتمندان و قدرتمندان از مردن خود جلوگیری کنند و یا ثروت و قدرت‌شان مانع مرض‌های صعب العلاج‌شان شود و از در بستر‌افتادگی جلوگیری نماید . من خدا را انتخاب کرده‌ام و راه او را . اولین بار است که به این جمله اعتراف می‌کنم ؛ هرگز نمی‌خواستم نظامی شوم ، هرگز از مدرج شدن خوشم نمی‌آمد . من کلمه‌ی زیبای قاسم را که از دهان پاك آن بسیجی پاسدار شهید برمی‌خاست بر هیچ منصبی ترجیح نمی‌دهم . دوست داشتم و دارم قاسم بدون پسوند یا پیشوندی باشم . لذا وصیت کردم روی قبرم فقط بنویسید سرباز قاسم ، آن هم نه قاسم سلیمانی که گنده گویی است و بار خورجین را سنگین می‌کند . عزیزم از خدا خواستم همه‌ی شریان‌های وجودم را و همه‌ی مویرگ‌هایم را مملو از عشق به خودش کند . وجودم را لبریز از عشق خودش کند . این راه را انتخاب نکردم که آدم بکشم ، تو می‌دانی من قادر به دیدن بریدن سر مرغی هم نیستم . من اگر سلاح به دست گرفته‌ام برای ایستادن در مقابل آدمکشان است نه برای آدم کشتن . خود را سرباز در خانه هر مسلمانی می‌بینم که در معرض خطر است و دوست دارم خداوند این قدرت را به من بدهد که بتوانم از تمام مظلومان عالم دفاع کنم . نه برای اسلام عزیز جان بدهم که جانم قابل آن را ندارد ، نه برای شیعه‌ی مظلوم که ناقابل‌تر از آنم ، نه نه ... بلکه برای آن طفل وحشت‌زده بی‌پناهی که هیچ ملجأیی برایش نیست ، برای آن زن بچه‌به‌سینه چسبانده هراسان و برای آن آواره در حال فرار و تعقیب ، که خطّی خون پشت سر خود بر جای گذاشته است می‌جنگم . عزیزم من متعلّق به آن سپاهی هستم که نمی‌خوابد و نباید بخوابد . تا دیگران در آرامش بخوابند . بگذار آرامش من فدای آرامش آنان بشود و بخوابند . دختر عزیزم شما در خانه من در امان و با عزت و افتخار زندگی می‌کنید . چه کنم برای آن دختر بی پناهی که هیچ فریادرسی ندارد و آن طفل گریان که هیچ چیز ... که هیچ چیز ندارد و همه چیز خود را از دست داده است . پس شما مرا نذر خود کنید و به او واگذار نمایید . بگذارید بروم ، بروم و بروم . چگونه می‌توانم بمانم در حالی که همه قافله من رفته است و من جا مانده‌ام . دخترم خیلی خسته‌ام . سی سال است که نخوابیده‌ام اما دیگر نمی‌خواهم بخوابم . من در چشمان خود نمک می‌ریزم که پلک‌هایم جرأت بر هم آمدن نداشته باشد تا نکند در غفلت من آن طفل بی‌پناه را سر ببرند . وقتی فکر می‌کنم آن دختر هراسان تویی ، نرجس است ، زینب است و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سربریده‌شدن است حسینم و رضایم است از من چه توقعی دارید ؟ نظاره‌گر باشم ، بی‌خیال باشم ، تاجر باشم ؟ نه من نمی‌توانم اینگونه زندگی بکنم . « برشهایی‌ازنامهٔ‌سردارسلیمانی‌به‌دخترش‌فاطمه »