eitaa logo
منجی آخرالزمان
202 دنبال‌کننده
2هزار عکس
564 ویدیو
53 فایل
تلاشی برای یاری ولیعصر شناخت مدعیان دروغین،نشانه های ظهور،روشهای یاری امام ، آخرالزمان ،قرآن،حدیث 👈🏻ارتباط با ادمین 🌱 @Panjahomin_nafar 🌱 @moheb_alhoseini کانال حدیث و احکام @hadiahk14 کانال کودکان پاک @koodakepak کانال حسینیه آل الله @ghadiriam
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ ▫️خراسانی بود، شغلش تجارت، دلش دوستدار اهل بیت. آمد پیش خدمتکار امام. گفت: بیا جایمان را عوض کنیم؛ از امروز، من خدمتکار امام، تو صاحب همه دارایی من. قبول؟! خدمتکار گفت: باید اجازه بگیرم. صبر کن تا خبرش را بیاورم. آمد پیش امام. گفت: اگر روزی خدا شرایط خوبی پیش رویم بگذارد، شما مخالفت خواهید کرد؟ شنید: من حتی از اموال خودم به تو میبخشم، پس چطور مانع بخشش دیگران شوم؟! خدمتکار اصل قصه را تعریف کرد. امامش قبول کرد. خوشحال رفت تا خبر را به تاجر خراسانی بدهد؛ هنوز بیرون نرفته بود که باز صدای امام زمانش را شنید: «به پاس خدمت هایت، پندی به تو می دهم. بعد باز هم اگر خواستی بروی، برو! » برگشت، دوباره نشست تا پند مولایش را بشنود. امام صادق علیه السلام فرمود: « ... روز قیامت، شیعیان ما وابسته به ما هستند. آن روز، هر کجا که ما برویم، آن ها هم خواهند آمد.» خدمتکار گفت: «پس من از پیش شما جای دیگری نخواهم رفت. تا حالا خدمتکار شما بوده ام، از این به بعد هم خدمتکار شما خواهم بود.» این را گفت و برگشت پیش تاجر خراسانی. تاجر از همان نگاه اول، فهمید خبری شده. گفت: ظاهرت خبر می دهد منقلب شده ای. حال برگشتنت همان حال وقت رفتن نیست. قصه را گفت، دو تایی آمدند محضر امام. امام دوستی تاجر خراسانی را پذیرفت. هزار سکه هم به خدمتکار وفادارش بخشید. 📚 بحارالانوار ج ۵۰ ص ۸۷. علیه السلام @monjiedonya
‍ ▫️از آفریقا آمده بود برای دیدن امامش؛ امام حال رفیقش را پرسید؛ گفت: حالش خوب است؛ سلامتان را رساند! شنید: خدا رحمتش کند! از دنیا رفت، دو روز بعد از اینکه تو راهی سفر شدی! مرد آفریقایی غرق حیرت شد؛ گفت: بخدا او سالم بود! امام فرمود: مگر هرکس میمیرد بخاطر بیماری میمیرد؟! مرد آفریقایی که رفت ابابصیر پرسید: این مرد که بود؟ امام باقر علیه‌السلام فرمود: او از دوستان ماست؛ خیال میکنید شما از چشم و گوش ما دور هستید؟! چه بد خیالی! " والله هیچ چیز از اعمال شما بر ما مخفی نیست! " ما را همیشه حاضر بدانید؛ و عادت کنید به کارهای خیر... 📚بحارالانوار ج۴۶ ص۲۴۳. @Elteja
‍ ▫️با هزار زحمت آمده بودم مدینه، مهمانِ خانه امام شدم. حضرت برایم از ظهور گفت؛ از اینکه انتظار ظهور مثل جهاد در رکاب رسول خداست. صحبت که به اینجا رسید، غریبه‌ای وارد شد. امام حرفش را قطع کرد. حسرتش ماند روی دلم. تا وقتی مدینه بودم، یازده بار دیگر هم آمدم خانه‌ی امام، اما نشد! نشد که امام دست از تقیّه بردارد و سخنش را کامل کند. یک سال گذشت؛ دوباره آمدم مدینه. باز هم مهمان خانه حضرت. امام صادق علیه السلام کلامش را این طور کامل کرد: «مهدی ما خواهد آمد؛ غم‌ها را از شیعیانش خواهد زدود، پس از سختی‌های بسیار، پس از روزگار آزمایش‌های طولانی، پس از زمانه‌ی اندوه و هراس... خوش به حال کسی که آن زمان را درک کند.» 📚 برگرفته از کمال الدین، ج۲، ص۳۳۴. @Elteja
‍ 🏴 به مناسبت سالروز شهادت امام کاظم علیه السلام: ▪️به شوق دیدار امام، مسافر بغداد شده بود. به هر زحمتی بود، خودش را رساند. امام، تازه از نماز عصر فارغ شده بود. نشسته بر سجاده، رو به قبله، دست‌هایش سمت آسمان. مناجات امام را می‌شنید: «خدایا!... در فرج منتقم شتاب کن! و آنچه را به او وعده داده‌ای، به انجام رسان!» با خودش گفت: «امام چه کسی را دعا می‌کند؟ تحقق کدام مژده را از خدا می‌خواهد؟» سوالش را پرسید. امام کاظم علیه‌السلام فرمود: «او، مهدی ما آل محمّد است... پدرم فدای او باد! صورتی گندم‌گون دارد؛ اما با این حال، زردی شب‌زنده‌داری در چهره‌اش پیداست!... شب‌هایش با رکوع و سجود به صبح می‌رسند... اوست چراغ روشنِ تاریکی‌ها... پدرم فدای او باد که روزی به امر خدا قیام خواهد کرد...» 📚فلاح السائل ص۲۰۰. 📚بحارالانوار ج۸۳ ص ۸۰.
▪️به مناسبت سالروز وفات سید بن طاووس (پنجم ذیقعده)؛ ‍ ▫️شبِ چهارشنبه‌، نزدیک اذان صبح، آمده بود سامرا برای زیارت. رفت سرداب مقدس، ناگهان صدای آشنایی شنید. انگار کسی مشغول دعا بود. شنید: "وَ أَحْيِهِمْ فِي عِزِّنَا وَ مُلْكِنَا... خدایا، در دوران حکومت و عزّت من، به آن‌ها عمری دوباره ببخش! " امام زمان علیه السلام مشغول دعا برای شیعیانش بود، سید بن طاووس هم مشغول شنیدن و آمین گفتن. 📚 مهج الدعوات، ص۲۹۶. 🤝عهد می‌بندم دعاگوی کسی باشم که او در قـنوت‍ـش هر سَـحَـر نام مـرا هـم می‌بـرد
▪️مسافر بودیم مسافر خانه‌ی خدا، بین راه یکی از منزلها ناامن بود، شبانه از منزل قبلی راه افتادیم، یک فرسخ نرفته برف گرفت، رفقا سرعتشان را زیاد کردند. من جا ماندم! همه جا تاریک، راه را هم بلد نبودم. از اسب پیاده شدم، متحیر و مضطرب، باغی به چشمم آمد؛ باغبان جلو آمد و پرسید: کیستی؟ قصّه را گفتم. فرمود: نافله بخوان تا راه را پیدا کنی. نافله شب را خواندم. دوباره آمد و پرسید: چرا نرفتی؟ گفتم: راه را بلد نیستم. گفت: زیارت جامعه بخوان. نه آن وقت، نه بعد از آن، جامعه را حفظ نبودم، ولی خواندم، از حفظ هم خواندم!!! باز آمد و پرسید: نرفتی؟ اشکم سرازیر شد و گفتم: راه را بلد نیستم. فرمود: عاشورا بخوان! آن را هم حفظ نبودم، ولی خواندم از حفظ، با همه‌ی لعن‌ها و سلام‌ها و دعای علقمه. برای بار آخر هم آمد. مرا روی مرکب خودش سوار کرد. دست روی زانوی من گذاشت و فرمود: " چرا نافله نمی‌خوانید؟ نافله، نافله، نافله... چرا جامعه نمی‌خوانید؟ جامعه، جامعه، جامعه... چرا عاشورا نمی‌خوانید؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا؛ " چند لحظه بعد رفقایم را نشان داد. داشتند برای نماز صبح وضو می‌گرفتند. از مرکب پیاده شدم. به خودم آمدم. با خودم گفتم: این آقا کیست؟ این حوالی نه فارسی زبانی پیدا می‌شود نه مسلمانی! همه مسیحی هستند و ترک زبان! سربرگرداندم اما دیگر کسی را ندیدم. 📚نجم الثاقب، ج۲، ص۷۱۲. 📚مفاتیح الجنان، ذیل زیارت جامعه کبیره. 📲 ایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام @Elteja