برقراری امنیت
همه مردم در امنیت بسر خواهند برد؛ چنانچه امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: دشمنی از دلها زدوده می شود؛ درندگان و چهارپایان با یکدیگر سازش می کنند، یک زن طبقی بر سر گذارده از عراق تا شام (از شرق تا غرب) تنها سفر می کند، همه جا قدم بر سرزمین سبز و خرم می گذارد، در حالی که درنده ای او را نمی آزارد و دچار ترس و وحشت نمی شود.[۱۱]
از صحف حضرت ادریس علیه السلام نقل شده است که: «در زمان خروج قائم آل محمد علیه السلام به زمین امنیّت بخشیده می شود، ضرر رسانیدن به هم، و ترس از یکدیگر از بین می رود». [۱۲]
تا جایی که حتی هیچکس کوچکترین ضرری به دیگری وارد نخواهد کردامام محمدباقر علیه السلام می فرمایند: مهدی علیه السلام راه های اصلی را توسعه می دهد، بالکن هایی را که به خارج جاده ها آمده و از دیگران سلب آزادی کرده است و ناودان هایی را که به کوچه ها می ریزد، از بین می برد.[13
رشد عقول و گسترش دانش در میان مردم
امام صادق علیه السلام فرمود: «علم بیست و هفت حرف است. همه معارفی که پیامبران علیهم السلام آورده اند، فقط دو حرف است. وقتی که قائم ما قیام کند بیست و پنج حرف دیگر علم را ابراز کند و آن را در بین مردم گسترش دهد». [۱۴]
امام باقر علیه السلام فرمود: «وقتی قائم ما قیام کند، خداوند دست بر سر بندگان نهد و عقول آنان را جمع کند و سامان بخشد و فکر و اندیشه آنان را کامل گرداند». [۱۵]
نزول برکات آسمانی و آشکار شدن گنجهای زمین
در عصر ظهور، برکات آسمانی نازل می شود. چنانچه در حدیث آمده است: زمین چیزی از بذرهای خود را نگه نمی دارد، جز این که آن را بیرون می فرستد و آسمان چیزی از باران رحمتش را نگه نمی دارد جز این که سیل آسا بر بندگان خود فرو می ریزد.[۱۶]
همچنین زمین گنج های پنهان خود را آشکار می کند. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در این زمینه می فرماید: در آن زمان ... زمین پاره های جگرش (گنج های پنهان و باارزش خود) را بیرون می ریزد... پاره های جگر زمین ستون هایی از طلا و نقره است.[۱۷]
ایجاد برادری میان همه انسانها
ایجاد برادری و مواسات میان انسان ها از دیگر آثار ظهور است. چنانچه امام محمدباقر علیه السلام می فرمایند: هنگامی که قائم ما قیام کند، دوران برابری و برادری فرامی رسد. در آن زمان یک مسلمان آنچه نیاز داشته باشد، از جیب برادر مسلمانش برمی دارد و او مانع نمی شود. [۱۸] و امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «لَوْ قَدْ قامَ قائِمُنا... لَذَهَبَتِ الشَّحْناءُ مِنْ قُلُوبِ الْعِبادِ»؛ اگر قائم ما قیام کند،... کینه و ستیزه و جدل از دل های بندگان برود [۱۹]
1. مکیال المکارم، ج ۱، ص ۵۷.
2. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۴۰.
3. مکیال المکارم، ج ۱، ص ۸۱.
4. نهج البلاغه، خطبه ۱۳۴.
5. منتخب الاثر، ص ۴۹۷.
6. عقد الدرر، ص ۴۰.
7. ینابیع المودّه، ص ۴۴۸.
8.صحیح البخاری، ج۲، ص۱۳۶.
9. اعلام الوری، ص ۴۳۳.
10. الحاوی للفتاوی، ج۲، ص۸۲.
11. بشاره الاسلام، ص ۲۳۶.
12. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۸۴.
13. ارشاد مفید، ص ۳۶۵.
14. بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۶.
15. منتخب الاثر، ص ۴۸۳، به نقل از کافی.
16. المستدرک علی الصحیحین، ج ۴، ص ۵۱۴.
17. المستدرک علی الصحیحین، ج ۴، ص ۵۴۱.
18 .بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۷۲.
19. مکیال المکارم، ج ۱، ص ۱۰۱.
#سلام
مولای من
هر روز را با سلام بر شما آغاز میکنیم!
#سلام بر شما... که صاحباختیار مایید!
السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا مُبَلِّغاً عَنِ اللَّهِ
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ
| رفته بودیم #اردوی مشهد🚎
من فقط تونسته بودم هزینه اردو رو #فراهم کنم، یه روز بچه ها برای خرید سوغاتی به بازار رفتن👜
#علی_آقا اومد پیش من و گفت : تو نمی ری بازار؟
گفتم : #راستش من فقط تونستم هزینه اردو رو فراهم کنم و #پولی برای خرید #سوغاتی ندارم❌
گفت: باشه و رفت✋
یکی دو #ساعت بعد اومد و گفت : من می خوام برم بازار #خرید، بیا با هم بریم
رفتیم بازار، #علی_آقا کلی سوغاتی👝 خرید و برگشتیم حسینیه
فردا صبح هم به #طرف تهران حرکت کردیم🚎
وقتی رسیدم خونه، در #ساکمو که باز کردم دیدم #تمام اون سوغاتی ها توی ساک منه و علی #اونهارو برای من گرفته بود و حتی به روی #منم نیاورده بود.✨
#شهید_امر_به_معروف_علی_خلیلی
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
منتظران گناه نمیکنند
رمان جذاب و آموزنده ســـرباز قسمت هشتادوچهارم پویان متوجه منظورش شد. -بسیار خب،هرطور شما راحتین.
رمان جذاب و آموزنده ســـرباز
قسمت هشتادوپنجم
پویان به حاج محمود که با لبخند نگاهش میکرد،نگاه کرد.حاج محمود هم به پویان دست داد و تبریک گفت.
پویان از اینکه افشین با همچین خانواده خوب و مهربانی میخواست وصلت کنه،خوشحال شد.
حاج محمود و امیررضا کنارهم نشسته بودن و باهم صحبت میکردن.افشین بهشون نزدیک میشد که حاج محمود متوجه ش شد.سؤالی و با تعجب و اخم به افشین نگاه میکرد.
امیررضا رد نگاه پدرش رو گرفت،
وقتی افشین رو دید،تعجب کرد.افشین با احترام سلام کرد.حاج محمود هنوزم همونجوری نگاهش میکرد و سرد جواب سلام شو داد.
امیررضا گفت:
_سلام،شما از طرف عروس دعوت شدید یا داماد؟
از حاج محمود چشم گرفت و به امیررضا نگاه کرد.
-سلام،از طرف داماد دعوت شدم.
-با داماد چه نسبتی دارید؟
از اینکه امیررضا با خشم و نفرت نگاهش نمیکرد و با احترام باهاش حرف میزد،هم شرمنده شد و هم امیدوار.
پویان نزدیک رفت و گفت:
_افشین بهترین دوست منه،برادرمه.
تعجب و ناراحتی حاج محمود بیشتر شد و خیره نگاهش میکرد.افشین سرشو انداخت پایین.پویان و امیررضا هم به حاج محمود و افشین و همدیگه نگاه میکردن.افشین همونجوری که سرش پایین بود،گفت:
_با اجازه.
نگاهی به حاج محمود انداخت و بعد به امیررضا و رفت.
پویان خواست چیزی بگه،
ولی حاج محمود اونقدر ناراحت بود که هرچی میگفت بدتر میشد.افشین جایی که تو دید حاج محمود نباشه،نشست. پویان هم کنارش نشست.
-پویان جان،من خوبم.برو به مهمونات برس.
پویان با مکث بلند شد و رفت.
ولی میدونست تو دلش چه خبره.افشین بغض داشت.یک سال از خاستگاری گذشته بود.شش ماه بود که هرروز میرفت جلوی مغازه حاج محمود.ولی حاج محمود همیشه باهاش سرد رفتار میکرد.
خیلی از مهمان ها رفته بودن.
افشین پیش پویان رفت و خداحافظی کرد.بعد پیش حاج محمود و امیررضا رفت،خداحافظی کرد و رفت.
فاطمه و خانواده ش هم به خونه برگشتن.
حاج محمود روی مبل نشست و به فاطمه گفت:
_بشین.
امیررضا گفت:
_بابا،الان فاطمه خسته ست.
فاطمه به حاج محمود و بعد به امیررضا نگاهی کرد.حدس زد قضیه چیه.حاج محمود جدی گفت:
_بشین.
فاطمه نشست و به پدرش نگاه میکرد.
-تو چرا برای بهترین دوست افشین خواهری میکنی؟
فاطمه با آرامش شروع به تعریف کرد...
بانـــو «مهدی یارمنتظرقائم»