هدایت شده از سید کاظم روح بخش
24.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ویژه برنامه: داستان مادر⭕️
برای حضرت زهرا چه اتفاقاتی افتاد؟
واقعیت ماجرا چی بود؟
در قالب یک داستان روان
💬ویژه کودک و نوجوان
🔹قسمت اول: این داستان
عید غدیر و تبریک مسلمانان به امیرالمومنین
کانال رو دنبال کن از قسمت بعدی جا نمونی👇
#سیدکاظم_روحبخش #داستان_مادر #فاطمیه
https://eitaa.com/joinchat/2334982163C65bbc6af0d
هدایت شده از سید کاظم روح بخش
24.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ویژه برنامه: داستان مادر⭕️
برای حضرت زهرا چه اتفاقاتی افتاد؟
واقعیت ماجرا چی بود؟
در قالب یک داستان روان
💬ویژه کودک و نوجوان
🔹قسمت دوم: این داستان
تشکیل سقیفه بعد از شهادت پیامبر ص
سقیفه چی بود؟ چه تصمیمی گرفته شد؟
🔹قسمت اول : عید غدیر
کانال رو دنبال کن از قسمت بعدی جا نمونی👇
#سیدکاظم_روحبخش #داستان_مادر #فاطمیه
https://eitaa.com/joinchat/2334982163C65bbc6af0d
هدایت شده از سید کاظم روح بخش
49.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ویژه برنامه: داستان مادر⭕️
برای حضرت زهرا چه اتفاقاتی افتاد؟
واقعیت ماجرا چی بود؟
در قالب یک داستان روان
💬ویژه کودک و نوجوان
🔺قسمت سوم: این داستان
بیعت اجباری از مسلمانان
بیعت اجباری از امیرالمومنین ع
🔹قسمت اول : عید غدیر
🔹قسمت دوم: جریان سقیفه
⭕️ کیفیت اصلی در سایت👇
https://roohbakhshac.ir/course/course-155
کانال رو دنبال کن از قسمت بعدی جا نمونی👇
#سیدکاظم_روحبخش #داستان_مادر #فاطمیه
https://eitaa.com/joinchat/2334982163C65bbc6af0d
از صبح که بیدار شد
اون زهرای قبلی نبود..!
زخماشرو شستشو داد..
لباس نو به تن کرد..
بسترش رو جمع کرد..
فرمود:
فضه دست به هیچ كاری نمیزنی!
گفتم چشم خانم
خیلی خوشحال شدم ؛
دیدم خیلی حالش خوب شده..
خداروشكر كردم!
با خودم گفتم :
دعای علی گرفته❤️:))
حالش مساعد شده..
فرمود:
خودم خونه رو جارو میكنم..
بچه هام رو یك یك بیار..
زینبین رو آوردم..
شروع كرد سر و بدن اینها رو شستن
حسنین رو آوردم..
دیدم با همون دست لاغرش
داره بدن رو میشوره..
[نمیدونم لرزش بدن دیدی یا نه:)!؟]
فضه میگه:
بچهها گریه نمی كردن،
حتما با خودشون میگفتن
یه ماه بود مادرمون كاری
نمیتونست انجام بده..!
مامان حالش خوب شده❤️
پیشمون میمونه❤️
یك یك بدن بچه هاش رو شست..
سر بچه هاش رو شانه زد..
به فضه گفت:
چون چند روز من نیستم،
تا حالشون تغییر كنه،
تنور رو روشن كن،
دیدم آروم آروم اومد كنار تنور آتش گرفته،
نان با همون دست شكسته اش💔طبخ کرد
نان هارو كنار گذاشت،
كار خونه تموم شد...
گفت:
زینبینم رو ببرید خونه ی دختر عموم..
دخترا رو بردن..
پسرها رو گفت:
برید سمت باباتون،
مادر می خواد راحت جون بده..
بچه ها بیرون رفتند..
ام سلمه میگه:
فرمود:
بستر من رو وسط حجره ی اتاق بنداز..!
بسترش رو انداختند.
ام سلمه میگه:
دستش رو زیر صورتش گذاشت..
[فک کنم صورت مادر درد میکنه💔]
دیدن سرش رو گذاشت رو این دستش و
دیگه صداش نمیآد..
#ای_مادر
ام سلمه یا اسماء میگه:
من هرچی صدا زدم حبیبه ی خدا
قرة عین الرسول
فاطمه جان❤️
اومدم روپوش رو زدم كنار..
دیدم كار تمومه..!
اسماء میگه:
من اومدم سمت مسجد..
یه وقت دیدم حسنین دارن میان!
دیدم هراسانن
تا سلام كردم جواب سریع دادند..!
فرموند:
اَینَ اُمی!؟
مادرم كجاست!؟
گفتم:
مادرتون!؟
استراحت میكنه..
گفت:
نه اسماء بخدا تا حالا ندیدم مادرمون
این موقع شب بخوابه..💔
گفتم:
براتون غذا تهیه كرده ؛ حسن جان❤️
امام مجتبی فرمود:
اسماءتو این مدت كه تو این خونه هستی،
تا حالا كی دیدی ما بی مادر غذا بخوریم..!؟
عرض كردم:
آقازاده ها یه خواهشی ازتون دارم
برید باباتون رو تو مسجد خبر كنید..
تو یه مقتل دیگه میگه:
فضه اومد در مسجد
امیر المؤمنین، سلمان، دیگران، نشسته بودند! سلمان میگه دم در مسجد شلوغ شد..
دیدم صدای گریه میاد..
بلند شدم ایستادم ببینم چه خبره..!
دیدم فضه داره داد میزنه..
حسنین اومدند💔
آقا متوجه شد بلند شد..
اومد جلو ؛ پرسید چه خبره!؟
عرض كردند:
آقاجان اگه میخواهید فاطمه رو زنده ببینید، نگفتند:
از دنیا رفته كه!
زود بیا..
تا این جمله رو شنید..
یه نگاهی به حسنین كرد💔
روایت داره از پشت افتاد
دیدن هی داره صدا میزنه
وَمَن العزا..!؟😭
كیه من و آروم كنه تو این غصه..!؟
از مسجد تا خانه راهی نبوده..!
چندین بار عبا پیچیده شد دور پاهاش....💔
رسید بالاسر خانوم❤️
فرمود:
من علی ام..
پاشو،پاشو..
من علی ام..
یهو بدن رجعت كرد..
صدای فاطمه با علی خوشه:))
صدای علی ام با زهرا خوشه:))
جون داده ، دوباره برگشت..
گفت:
کلمینی زهرا💔
بامن حرف بزن