eitaa logo
"مونلایت-
368 دنبال‌کننده
235 عکس
38 ویدیو
3 فایل
Attends-moi یه‌چیزی‌خالیه شب و روز به آسمون خیره میشم،دست باد رو میگیرمو با بارون میرقصم ، من خودمو تو تموم شهر از اتوایل تا کنکورد رها کردم... شاید زیر آب‌ شاید‌ کنار ابر شایدم‌ تو شانزالیزه ،کسی‌چه‌میدونه
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتش شده همه چیزو جمع کن دستاتو یادت نره قشنگ همون رنگ پریده های زخمی ِ کشیده.
تا حالا تولد کسیو باهاش تو یه شرکت کوچیک نسبتا سرد جشن گرفتید؟ اینطوریه که باید مواظب باشید خیلی سر و صدا نکنید و بلند بلند نخندید البته اگه نصف شب باشه، البته که من اصل دومو با توجه به اینکه وقتی درو باز کرد و با تعجب زل زد تو چشامون رعایت نکردم جمع کوچیک 5 نفره ولی دوس‌داشتنی دیشب باعث میشه دلم از این تولدای عجیب غریب نصف شب توی شرکت بخواد، تولد خودم نبود ولی آخرش اینطوری بودم که قطعا دیدن لبخند خسته کسی که تا دیروقت داره کار میکنه باعث میشه اینکه تا ساعت 3 بخاطرش بیدار موندین درحالی که فرداش خیلی درگیرین کلا محو بشه:)))
چرا؟ چرا دقیقا همون موقعی که نبودم؟ میدونی که دلم خیلی برات تنگ میشه مگه نه؟ من حتی خداحافظیم نکردم...
شکوفه، خود را به نسیم سپرد تا به دیدار ماه برود. اما از سوزش آتش عشق پرپر شد. شکوفه، خود را پیشکش ماه کرد تا درخشان تر بتابد و شب های ظلمانی زمین را با پاره های نورش، نور باران کند. _سال نو مبارک پاره جگر ماه💙_
باید که درگیرم کنی.
"مونلایت-
باله اینطوریه که باید به قدری سرسخت باشی که بتونی کل وزن بدنتو روی نوک دو انگشت پا تحمل کنی، در عین سرسختی باید از عمق وجود احساسات و ظرافت به خرج بدی تا حرکات و حس توشون رو منتقل کنی... باله متناقضه، تشکیل شده از تناقض سرسختی و ظرافت ماهم متناقضیم، تشکیل شده از تناقض درد و لذت، سختی و لبخند تناقض بد نیست، تناقض سرشته، تناقض خَمیره، تناقض وجوده ما اینجا نیستیم که یه جور و یه شکل و همیشه هم عقیده باشیم حتی تو ارتباط با خودم، ممکنه با خودم تناقض داشته باشم و این کاملا عادیه انسان، انسانِ تناقضه و منی که دارم این تناقض پاتیل کننده رو از سطح سفید و صاف و نازک پوست حس میکنم تا عمق استخون محکم و ناشکن منی که لمسش میکنم منی که جاری میشم منی که دستامو میفشارم منی که بلندش میکنم این من... منی که دیگه توی کلمات و توصیفات جا نمیشه ولی این من، منه غیر از اینه؟
امروز با آدمی صحبت کردم که مجبور شده بود بخاطر شرایط از آرزوهاش دست بکشه خیلی درد آور بود میخندید ولی اون حس حسرتی که تو صداش بود داد میزد که که این حسرت جبران نا پذیره از برنامه هام میگفتم و اون از گذشته اش... از اینکه چقدر رویاها و برنامه های مشابه به من داشته و الان به هیچکدوم نرسیده میگفت که چقدر دلش میخواد برگرده به جایی که من الان هستم، از شرایط سخت گذشتش میگفت و منم سعی میکردم در وقارمندانه ترین حالت ممکن سر تکون بدم و بگم بله بله میفهمم، درست میفرمایید فکر که میکنم میبینم به این آدما زیاد برخوردم، سعی کردم خودمو جاشون بزارم و تو ۳٠ سال آینده تصور کنم... بهم گفت امیدوارم به برنامه ای که برای زندگیت داری برسی، ولی آمادگی داشته باش چون آینده غیرقابل پیش بینیه و با تصورت ازش زمین تا آسمون فرق داره طبق معمول لبخند زدم، ولی چیزی نگفتم. اون از کجا میخواست بدونه که خیلی وقته دارم آمادگیشو به دست میارم و خودمو آماده زندگی ای که مسئولیتش با منه میکنم؟