الان به غرور و تعصب تموم شده تو دستم خیره شدم و ذهنم درگیره، دارسی و الیزابت،
غرور و تعصب
دارسی و نگاه های زیرچشمی مغرورانه اما ملتمسانه
دارسی ای که از دلبستگی میترسید، و دارسی ای که در اوج غرور خودشو ملزم به توضیح دادن و متقاعد کردن میدونست
چرا؟
اوه این کاملا مشخصه، چون دارسی محبوس بود
محبوس احساساتش، محبوس الیزابت
و الیزابت...
لیزی ای که از دارسی متنفر بود، لیزی ای که مردد بود، لیزی که با خودش کلنجار میرفت
لیزی ای که یه روز علاقهمند به دارسی بود یه روز متنفر ازش و یه روز بیحس بهش
بعضی مواقع دارسی رو بی دلیل میپذیرفت درحالی که درونش نمیخواست، درون دارسی لیزی رو میخواست ولی غرورش نمیخواست
بحث میکردن، همدیگه رو تحقیر میکردن، قضاوت میکردن، تنفر میورزیدن
و نهایتا هردو اونها متقابلا محبوس همدیگه بودن
یه جایی دارسی یا همون غرور میگه "بسیار تلاش کردم تا احساساتم را تغییر بدهم ولی موفقیتی حاصل نشد، هرگز چنین اتفاقی نمیافتد، نمیتوانم احساساتم را کنترل کنم"
و لیزی؟ اوه اون فقط از اینکه تحسین شده بود لذت میبرد، احساسات خوشحالی و تنفر و پوزخندش باهم ترکیب شده بودن
از اینا که بگذریم لیزی در نهایت به دارسی علاقه مند میشه، اما اون دلخسته دارسی نمیشه اون فقط تنفرو کنار میزاره و با دارسی کنار میاد
اون هیچوقت دلخسته دارسی نمیشه
و نهایتا غرور زانو زده جلوی تعصب ناچیز به نظر میاد، میدونی چرا؟
چون تو محبوس حقیقی ای جناب دارسی
چون تو کسی هستی که نمیتونه احساساتشو تغییر بده
تو پذیرفتی پس باید پوزخند ببینی
چون تو گیر کردی جناب دارسی، بله جناب دارسی ِ گیر کرده، بله جناب دارسی.
"مونلایت-
هات چاکلت و نگاه کردن بارون از پشت پنجره؟؟ حس زندگی میده :))))
همچنان:))))))))))))))))))
بیا باز دوباره بدون اطلاع دادن بهم، واسه شب برنامه ریختن و الان من شدم مونلایتی که تا ته تو عمل انجام شده گیر کرده، گیر نه ها، گیرررر:::))))))))))
"مونلایت-
اگه در حال حاضر تو قرن 19 پاریس، یا تهران سال ۱۳۳۵ زندگی میکردم
الان احتمالا تو شهر تو همین ساعت پاتیل وار داشتم تو خیابونایی که با نور کم سوسو میزنن قدم میزدم و بازار مکاره رو زیر لب زمزمه میکردم، شایدم فریادش میزدم و همراهش بلند بلند قهقهه میزدم
مدهوش سیاهی شب و آسمون یهدست تیره میشدم و میخوندم " دل دیوونه رو اما نبردن، اگه بردن دوباره پس اوردن
دل دیوونه شیدایِ رونده رو دست صاحب باچاره مونده"
ای بابا حالا بیا وسط
"مونلایت-
بعدش بابا کرمیم اضافه میکردم و باید میخوندم "امشب که مست مستم، دست و پای غم رو بستم
امشب که لول لولم، از من نپرس چی هستم
حالا
ساقی امشب می بده، پیمونه پیمونه
همینه
دست غم کوتاهه از دل، کنج مِیخونه
آنقَدَر مستم بکن تا من ببینم باز
هر چه عاقل، مثل خود دیوونه دیوونه":)))))))))))))))))))))))))
نهایتا هم کلاه شاپومو رو سرم محکم میکردم و خندون و تلوتلو خوران برمیگشتم خونه و خودمو پرت میکردم رو تخت
راستی، کت آبی تیره فراموش نشه همرَه سمفونی لبخند ِ قشنگ.