eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
79 دنبال‌کننده
62 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد. نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد؛ دلت را بچسب...(: @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. تاریخ... این کلیشه که همه جا می‌گویند تاریخ مدام در حال تکرار است را دیگر همه شنیده‌اند. من نمی‌خواهم متن بلندی بنویسم که های فلان اتفاق از عصر پیامبر تا امروز انقدر تکرار شده است و حواسمان باید به دشمن باشد و اینها... من فقط سرم را چرخاندم و صحنه‌ای در تاریخ برایم دوباره تداعی شد. تاریخی که حتی اگر در آن زندگی نکرده بودم، به اندازه‌ای در روضه های فاطمیه در موردش شنیده بودم که بتوانم تصورش کنم. این یکی دو هفته، مشغول مصاحبه گرفتن از مُبلّغانی بودم که سفری به میناب داشتند. نکتهٔ مشترکی که همهٔ آنها برایشان مهم بود و در گفتگوها به آن اشاره کردند، حال و هوای میناب بود. می‌گفتند: «تو می‌ری اونجا، قبر خودتو می‌کنی، خودتو چال می‌کنی و برمی‌گردی...!» می‌گفتند: «چنان غم سنگینی فضای شهر رو گرفته که تو بیشتر از یکی دو ساعت نمی‌تونی طاقت بیاری...» دیروز پریروزها داشتم قدم‌زنان سمت حرم شاه عبدالعظیم می‌رفتم، چشمم به بنر های مسلمیه افتاد. حرف زیادی شلوغ بود و من تا ورودی بازار فقط توانستم بروم! مسلمیه... چقدر آشناست برایم... تاریخ برایم تکرار شد. یاد داستان راوی‌های میناب افتادم... در میناب، خانم معلمی بوده است که با بچهٔ اگر اشتباه نکنم ۶ ماهه درون شکمش شهید می‌شود. از این مادر فقط یک مچ دست پیدا می‌شود که از حلقهٔ انگشترش شناسایی می‌شود. تاریخ همان است. فاطمیه همان است. میناب فاطمیه است. آتش کشیدن در همان است. مادری که پشت در ماند هم همان است. ولی جنس آن آتش فرق کرده است. آتش های الان می‌توانند از راه دور بیایند، از آسمان بیایند، با شتاب بیایند و دو سوم ساختمان مدرسه را به طور کامل بسوزانند... و اینجا هم مادری پشت در ها مانده است... من الان نه می‌خواستم در مورد مادر حرفی بزنم و نه در مورد جنین داخل شکم. من با حال و هوای میناب و مدینه کار دارم. می‌دانید تاریخ الان چه فرقی کرده است؟ هر کس که پایش را داخل میناب می‌گذارد، غم فضا را حس می‌کند... همه در ناراحتی فاجعهٔ میناب می‌سوزند. ولی من کسی را می‌شناسم که فقط چاه های مدینه از حال دلش خبر دارند... الهی تمام عالم فدای مظلومیتت شود مولا جان که تنهایی چنین بار عظیمی را به دوش کشیدی... @morakkab .
. دارم قربونت میرم عزیزم... ( صحبت‌های گوسفند محترم خطاب به همسر محترمه روز قبل از عید قربان ) @morakkab .
. بلا... چند وقتی بود ذهنم درگیر شده بود. می‌خواستم متنی، مطلبی، پیامی چیزی اینجا بگذارم. حتی اگر شده پیامی بی محتواتر از آخرین پیام کانال بگذارم که اسم شریف گوسفند جان از آخرین مطلب کانال پاک بشه. خب الان کردم این کار را... چند وقتی بود ذهنم درگیر شده بود. می‌خواستم متنی، مطلبی، پیامی چیزی اینجا بگذارم. ولی زندگی یاری نمی‌مرد. مثل همین غلط تایپی که دیدید، زندگی هم مثل انگشت من یاری نمی‌کرد. من می‌خواستم بنویسم و دست سرنوشت می‌نوشت ننویسم. من می‌خواستم از خرابی های جنگ رمضان و حضور پر قدرت مردم بنویسم و او می‌نوشت لازم نکرده. من می‌خواستم از اتفاق های روزمره‌ام لااقل بنویسم و او می‌نوشت تنت می‌خارد!؟ من از ترس غلط تایپی های بیشتر در داستان زندگی‌ام نمی‌نوشتم و او می‌نوشت چقدر منفعل و بی انگیزه شده‌ای!! من ناله می‌کردم و او می‌نوشت چقدر صدایت روی مخ است و بلای جدیدی می‌فرستاد تا ساکت شوم. من ساکت می‌شدم و او می‌نوشت چقدر ساکتی و بلای جدیدی می‌فرستاد تا به حرف آیم! بلا... چقدر بلا شده است این زندگی. من که دیگر لمس شده‌ام. به جای خنده نوشت رنده و من خندیدم. به جای هوای ناب نوشت بلای ناب و من عمیق نفس کشیدم. به جای مَرد نوشت مُرد و من ریسه رفتم. آخر می‌دانید؟ زندگی عادت ندارد برایت اعراب بگذارد. او هم مرد نوشته بود. مَرد یا مُرد؟ برایم چای ریخت نشستیم دور هم چای و حلوا زدیم. حلوای خودم بود چون مَرد را مُرد خوانده بودم. بعد هم زد پشت کمرم: _ حاجی یه کوهمون نشه؟ گفتم بریم. امروز صبح با هم رفتیم کوه. کنار رود او به من آب می‌پاشید و من گریه می‌کردم که بس کن. بعدش هم صبحانه را زدیم بر بدن و آمدیم پایین. او می‌گفت خوش گذشت و من آه می‌کشیدم که خیلی خسته‌ و تشنه‌ام. البته ته دلم می‌گفت عجب کوهی بود! زندگی من را تا بالای کوه برد و اشکم را در آورد. بعدش هم با هم آمدیم پایین. تازه خوش هم گذشت! چقدر بلا شده است زندگی... @morakkab .
. به تاریخ برگرد... با اعصاب به هم ریخته زیر سنگ کوچکی میان شن های داغ صحرا لگد میزند. چند روز است که دارند راه رفته را برمی‌گردند. چرا؟ نمی‌دانند. فقط پیکی از طرف پیامبر آمده و گفته است برگردید؛ آنها هم دارند برمی‌گردند. فکر ذخیرهٔ آبشان است. با خودش فکر می‌کند الان که دارند برمی‌گردند و قرار است دوباره با جمعیت پشت سرشان همین مسیر را بروند، چگونه قرار است آب را تقسیم کنند؟ اصلا چگونه زیر این آفتاب دوام بیاورند؟ دیگر داغ کرده است. حرارت از شن ها بازتاب شده و تمام وجودش را در بر گرفته است. خیس عرق شده و ماهیچه های پایش درد می‌کند. صدای شخصی از بین جمعیت را می‌شنود و سرش را بالا می‌آورد. نور چشمش رو می‌زند. پیامبر کنار کسی ایستاده است و از دور چیزی می‌گوید و شخصی از بین جمعیت آن را تکرار می‌کند و دوباره چند نفری آن را فریاد می‌زنند تا صدا به آنها برسد: _ مَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَهٰذا عَلیٌّ مَولاه @morakkab .
. کمی عجیب نیست که دو هفته بعد از اعلام ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، باید فاجعهٔ کربلا در مورد پسرشان را زار بزنیم؟ بگوییم حسین جان فدای زخم های بدنت شوم؟... شاید سال این دو واقعه خیلی دور از هم باشند، ولی این دشمنی از همان لحظهٔ غدیر بود تا همین الان... @morakkab .
. مبارک باد... متن تبریک نوشتن هم سخت است ها. گفتنش که حتی سخت‌تر است. ولی من کارم را بلدم. دوستان عید غدیر سعیدتان مبارک باشد. یا یک همچین چیزی... امروز اعمال زیاد دارد. برویم غسل کنیم و زیارت امین الله و صلوات فراوان و نماز دو رکعتی قبل از نماز ظهر و از این قبیل مستحبات. ولی من امروز میخواهم از صبح تا شبش یا علی بگویم. ذکر علی عباده که می‌گویند همین است ها. عید غدیر سعید که فقط برای مهمانی ده کیلومتری و اینها نیست. یادم است که حدیثی از پیامبر خوانده بودم که حسابی مرا به وجد آورده بود. اینطور که خاطرم هست پیامبر فرموده بودند: _ ترس دارم از فضائل علی علیه السلام بیشتر از این بگویم و او را با خدا اشتباه بگیرند!! نویسندهٔ خوش ذوقی هم نوشته بود: _ در فضائل مولا همین بس که باید ثابت کنیم خدا نیست! به به. آدم حظ می‌کند اصلا. چنین آقایی پدری در حق ما کرده و حبّ خودش را در دل هایمان کاشته. اگر این محبت نسبت به آقا نبود، الان من هر سال نمی‌توانستم توی خیابان راه بروم و هندوانه بخورم. خوب است دیگر. بچه ها هم توی این سرسره بادی ها بازی می‌کنند و فیض می‌برند. مهمانی ده کیلومتری والا آنهایی را که حب اهل بیت ندارند هم می‌کشاند سمت‌شان. داشتم فکر می‌کردم از همین ساعت ها بروم تا خیابان ها خلوت است، چند تایی موکب خوب نشان کنم. شکم پرست هم خودتانید. من فقط مولایم خدا را می‌پرستم. چی شد؟ ترسیدید؟ عاشق حضرت هستیم ولی دیگر پرستیدنشان از ابلهی‌ است. احساس می‌کنم شور و هیجان روز غدیر عجیب من را گرفته است. هذیان می‌گویم. من بروم به مهمانی ده کیلومتری برسم... یعنی... منظورم این بود اعمال و عبادت های امروز را انجام بدهم (: @morakkab .
. روایت ده کیلومتری... ده کیلومتر؟ مرد حسابی کلا صد متر خودت رفتی صد متر هم جمعیت بردت که. انقدر سر آن موکب که توی ایتا در موردشان خوانده بودی معطل شدی که شب شد. یعنی اگر قرار بود ساعت ۶ رفته‌ای و ۷ برگردی، ساعت ۹ و نیم است و تو منتظر مترو نشسته‌ای. پاهایت که گزگز می‌کند، خیس عرق هم که هستی، تازه یک کوله پشتی سنگین هم که تمام مدت بین دو دستت جا به جا می‌شد، فقط با دویست متر این طرف و آن طرف شدن به این روز افتادی؟ البته هر کس دیگری هم اگر در فقط دویست متر، هم بندری می‌دید و هم بستنی و هم شربت و هیچکدام بهش نمی‌رسید، همین حال را داشت. درست مثل تو. یک ساعت. دقیقا یک ساعت توی صف ایستاده بودی تا شام بگیری. ولی واقعا خیلی بهت چسبید. به نظرت می‌ارزید. چقدر جالب که مترو انقدر زود آمد. نیشت را ببند مردک. تو که می‌دانی حتی اگر جای نشستن باشد باز هم نمی‌نشینی که اگر خسته‌تری هست او بنشیند. البته حق هم داری. خوشحالی که به متروی شلوغی که جلو چشمانت رفت نرسیدی؛ وگرنه باید گرمای داخل مترو را هم تحمل می‌کردی. حداقلش الان حتی اگر ایستاده‌ای، هوای واگن خنک است. خداروشکر کن. مثل همان موقعی که بعد از یک ساعت در صف ایستادن و خستگی و فکر و خیال که آیا غذا بهت می‌رسد و نکند صف اشتباه ایستاده باشی؟ مثل نیم ساعت پیشش که ایستادی و بعد از نیم ساعت شربت نصیبت شد. یادت هست وقتی غذا را گرفتی چگونه خداراشکر کردی؟ گشنه... گشنه‌ترین حالت ممکنت را هم دیدی. نشسته بودی و چنان گاز از لقمهٔ کتلت می‌زدی و با دست کاهو می‌خوردی که لحظه‌ای احساس کردی کارتن های رو به رویت تخت مناسبی به نظر می‌رسند. انقدر خسته‌ای که دقیقا قبل از بسته شدن در قطار بیرون می‌پری. اگر این ایستگاه را رد می‌کردی، به قول یکی از دوستانت، دیگر خدا هم نمی‌توانست کاری برایت انجام دهد، باید به حضرت عباس متوسل می‌شدی! وقتی به موقع از قطار بیرون آمدی، لبخند زدی. مثل همان موقعی که داشتی خودت را به سمت مترو می‌کشاندی و یک پسر کوچولوی گمشده دیدی که خواهرش را پیدا کرده و محکم به او چسبیده است. چقدر این جشن دویست متری غدیر برایت لحظات خوب داشت. خستگی‌اش هم توی سر دشمنانت بخورد. اگر خسته جانی بگو یاعلی... @morakkab .
. از آنها که خواندنش پیشنهاد نمی‌شود... ⚠️ میخواهم متنی مشوش بنویسم به قائدهٔ تشویش ذهنم. می‌خواهم قلمبه سلمبه‌ترین کلمات فارسی را که بلد نیستم بنویسم. میخواهم شعر بگویم. میخواهم... نه. شعاری دوست ندارم. حال و هوای درد و دل چه کاری با شعار دارد؟ میخوهام چرت و پرت‌ترین متن مفهومی دنیا را بنویسم...: _ با خودم آتش بسم، از همان ها که ایران و آمریکا دارند... حالا شاید از آن ترین ها در دنیا نباشد؛ ولی مفهومی بود. مفهومش هم که واضح است. دلم می‌گوید ما امشب تنگهٔ سیگنال های مغز را بمباران می‌کنیم. مغز هم سخنگوی مرکز خاتم العقلیا را می‌فرستد تا بگوید ارتش قلب مغلوب، به جزیره های هیپوفیز و تالاموس تجاوز کرده و سیگنال های آنها را با مشکل رو به رو کرده است. ارتش قلب عاشق بداند، ما از این جنایات نخواهیم گذشت و رگچه‌های آنان در سرتاسر آب های دماغ را قطع خواهیم کرد. آنها شاخ و شانه می‌کشند و من تیک عصبی‌اش را می‌گیرم. تیک عصبی؟: هیچی، دماغم می‌خارد. می‌دانید فرقش چیست؟ فرقش این است که چه عقل مغز را بزند و چه بلعکس، خودش هم ضرر می‌کند. قلب جوش بیاورد، مغز هم نعره می‌کشد و بدن اسکرین‌شات می‌گیرد. من چه گناهی کردم؟... گناه عاشقی؟ نه آقا گاز بگیر زبانت را... عه... حرف کم آوردم. فکر کنم دلم آرام شد. دل‌نوشته را نمی‌خواستم اینجا بزارم. ولی گفته‌اند: آنچه از دل برآید، بر دل نشیند... به قائدهٔ یک دل تا دل، دلتنگم...به قائده را تازه یاد گرفته‌ام. توجه نکنید(: @morakkab .
. تلاقی نگاه... _ من واقعا دوسش دارم... چادرم را محکم‌تر دورم پیچیدم و تکه‌ای از آن را زیر بغلم دادم تا سینی چای نیافتد. هانیه هنوز داشت با لب های ورچیده و چشمانی نگران نگاهم می‌کرد. سرم را چرخاندم و سینی را تا ایستگاه صلواتی بردم. مداح هنوز داشت دعا می‌کرد. ای‌کاش می‌توانستم چای را خودم ببرم سمت مردانه. این چند شب، هم در تجمعات دیده بودمش و هم الان در هیئت دیدمش. این چند باری که چشم تو چشم شدیم، تمام صورتم سرخ شد. لابد او هم سرخ شده است دیگر. نگاه‌های دزدکی‌اش را می‌فهمیدم. چرا مداح این جلسهٔ مسخره را تمام نمی‌کند؟ سینی چای را گذاشتم روی میز و جعبهٔ شیرینی را باز کردم. سماوری که برای اینجا آورده بودند و گازکشی هم کرده بودند خراب شده است. چقدر این محسن بنده خدا زحمت کشید. از محمد که کاری بر نمی‌آید. می‌خورد و می‌خوابد و یک‌سره به من می‌گوید: «تو میمون‌ترین خواهر دنیایی...!» حداقل این دوستش کمی غیرت سرش می‌شود و آمد کمک کرد این سماور را بستیم. الان هم که خراب شده است، باید چند بار تا خانهٔ خودمان بروم و دوباره تا اینجا بیایم. چقدر اصرار کردم که مجلس را خانهٔ خودمان بگیریم و عذرا خانم همسایه نگذاشت که نگذاشت. مامان می‌گفت قرص می‌خورد. حداقل دم این لیلا خانم گرم. محّب اهل بیتی است برای خودش. از همسایه ها که شنید ما می‌خواهیم روضه بگیریم، خانه‌اش را در اختیارمان گذاشت. مریم و یک دختر دیگری که کنارش ایستاده است دارند صحبت می‌کنند. صدایشان بین افکار و غرغرهای ذهنم پیچید. _ چند روز پیشا یکی به مامانم زنگ زده بود و دیروز اومدن خواستگاری... مریم ذوق زده گفت: _ راست می‌گی ریحانه جون؟ چرخیدم طرفشان و دستم خورد به سینی چای. چایی‌ها تکان خوردند و کف سینی پر از چای شد. کمی هم به دست من پاشید. جیغ را در دهانم خفه کردم و سریع سینی را گرفتم. چند هفته پیش که محسن آمده بود خواستگاری من، خیلی سر به زیر آنجا نشسته بود. آرام حرف می‌زد و وقتی از او سوالی می‌پرسیدم، دستی به ریش های کوتاهش می‌کشید و بعد جواب می‌داد. ولی من تمام مدت داشتم به همان پسری که در تجمعات دیده بودم فکر می‌کردم. وقتی به محسن نگاه می‌کردم، حرصم می‌گرفت و دلم می‌خواست زودتر این جلسه تمام شود. محسن هر سوالی که می‌پرسید، سربالا جواب می‌دادم. بعد از خواستگاری که مامان نظرم را پرسید و جواب رد شنید، از عصبانیت و تعجب تا گوش هایش هم قرمز شده بود. به آنها ربطی ندارد. من اگر نخواهم ازدواج نمی‌کنم. چند روزی دعوا های مفصل با مامان داشتیم و بابا هم فقط سعی می‌کرد ما را آرام کند. محمدی که همیشه آن گوشه می‌افتاد هم بلند شده بود و داد و بیداد که من الان جواب دوستم را چه بدهم و چگونه دیگر در چشمانش نگاه کنم. خب نگاه نکن. اینها که به من مربوط نیست. _ محمد هنوزم قهره... زیر لب زمزمه می‌کنم و آرام انگشتانم را روی آن تکه‌ای که چای ریخته بود می‌کشم. مریم و آن دوستش ریحانه جون نزدیک‌تر شده‌اند. _ خوبی سارا؟ سرم را تکان می‌دهم و می‌روم سمت در مردانه. حوصله‌شان را ندارم. نمی‌دانم حالا که صدای مداح هم نمی‌آید، چرا انقدر لفتش می‌دهند؟ بیایید بیرون دیگر. کنار در قدم می‌زنم. وقتی برمی‌گردم، همان پسر را می‌بینم. دارد به سمت من می‌دود. صورتم کاملا سرخ می‌شود و چشمانم گرد می‌شود. می‌خواهد بغلم کند؟ به سرعت از کنارم رد می‌شود و کیفم را با خودش می‌کشد و می‌برد و من مات و مبهوت نگاهش می‌کنم. نه جیغ می‌زنم و نه دنبالش می‌کنم. چند نفری از مرد ها دارند دنبالش می‌دوند و قلب من هم انگار می‌خواهد به دنبالش کنده شود. محکم می‌تپد و بی‌قراری می‌کند. _ چند روز... منو نگاه می‌کرد که... زبانم نمی‌چرخد. دنیا برایم تمام شد. @morakkab .
. نمیدونستم انقدر عاشقانه‌دوست داریم توی کانال... ناشناسا پر شد😄 عاشقانه زیادشم خوب نیست حالا ولی بیشتر مینویسم... ان‌شاءالله .
. فوتبالی نبوده‌، نیستم و نخواهم بود به احتمال زیاد. فقط بازی‌های تیم ملی را می‌دیدم که اینبار همان را هم ندیدم. فوتبال چنان هیجانی دارد که قلب من نمی‌کشد تا آخر بازی را ببینم. یا با هر تیرکی که می‌زنند، یک دور ایست قلبی می‌روم، یا با هر تیرکی که می‌خوریم یک دور خودم را برای برنامهٔ زندگی پس از زندگی آماده می‌کنم. ولی امان از این عشق به ایران که نمی‌گذارد آرامش خودم را حفظ کنم. گفتند گل اول را زده‌اند، گفتم به جهنم. گفتند مساوی کردیم، گفتم خب خدا را شُکر. گفتند یک گل دیگر خوردیم، جواب ندادم. گفتند گل مساوی را زدیم، نشستم پای تلوزیون... حالا انگار فهمیده‌اند من آمده‌ام. دو تا کرنر برای آنها و چند تایی موقعیت خوب برای ما و هیجان بازی تا سقف و بیرانوند جلوی دروازهٔ خودمان بازیکن دریبل می‌دهد و ضد حمله می‌زنیم و ضد حمله می‌خوریم و من بالا و پایین می‌پرم. دلم می‌خواست می‌رفتم وسط بازی و توپ را برمی‌داشتم و می‌گفتم مامانم گفته برم خونه... اگر هم اصرار می‌کردند می‌گفتم خب پشت گل آخر... بعدش هم با خیال راحت می‌رفتم می‌خوابیدم... حالا فوتبال دوست ها تحلیل فوتبالی می‌کنند و سیاست دوست‌ها هم می‌گویند اولین بردمان خواندن سرود ملی کف لس‌آنجلس بود و یکی دیگر پست می‌زند که فلان عکس را ببینید روی سکو ها عکس شهدای میناب است و یکی دیگر پست می‌زند که دیوانه‌خانه‌ای به نام استادیوم که چند نفری از این برعنداز ها، پرچم اسرائیل نجس را بین پرچم های ایران بلند کرده‌اند. بیشتر از چهل پنجاه میلیون نفر هم دنبال توپ می‌گردند بین بیست و چهار ورزشکاری که تمام زندگی‌شان دنبال کردن آن توپ است و زندگی‌شان هم به همان بسته است. من که عمرا این بازی ها را دنبال کنم... حالا بازی بعدی ایران چند شنبه است؟ @morakkab .