.
روایت ده کیلومتری...
ده کیلومتر؟ مرد حسابی کلا صد متر خودت رفتی صد متر هم جمعیت بردت که. انقدر سر آن موکب که توی ایتا در موردشان خوانده بودی معطل شدی که شب شد. یعنی اگر قرار بود ساعت ۶ رفتهای و ۷ برگردی، ساعت ۹ و نیم است و تو منتظر مترو نشستهای. پاهایت که گزگز میکند، خیس عرق هم که هستی، تازه یک کوله پشتی سنگین هم که تمام مدت بین دو دستت جا به جا میشد، فقط با دویست متر این طرف و آن طرف شدن به این روز افتادی؟ البته هر کس دیگری هم اگر در فقط دویست متر، هم بندری میدید و هم بستنی و هم شربت و هیچکدام بهش نمیرسید، همین حال را داشت. درست مثل تو. یک ساعت. دقیقا یک ساعت توی صف ایستاده بودی تا شام بگیری. ولی واقعا خیلی بهت چسبید. به نظرت میارزید. چقدر جالب که مترو انقدر زود آمد. نیشت را ببند مردک. تو که میدانی حتی اگر جای نشستن باشد باز هم نمینشینی که اگر خستهتری هست او بنشیند. البته حق هم داری. خوشحالی که به متروی شلوغی که جلو چشمانت رفت نرسیدی؛ وگرنه باید گرمای داخل مترو را هم تحمل میکردی. حداقلش الان حتی اگر ایستادهای، هوای واگن خنک است. خداروشکر کن. مثل همان موقعی که بعد از یک ساعت در صف ایستادن و خستگی و فکر و خیال که آیا غذا بهت میرسد و نکند صف اشتباه ایستاده باشی؟ مثل نیم ساعت پیشش که ایستادی و بعد از نیم ساعت شربت نصیبت شد. یادت هست وقتی غذا را گرفتی چگونه خداراشکر کردی؟ گشنه... گشنهترین حالت ممکنت را هم دیدی. نشسته بودی و چنان گاز از لقمهٔ کتلت میزدی و با دست کاهو میخوردی که لحظهای احساس کردی کارتن های رو به رویت تخت مناسبی به نظر میرسند. انقدر خستهای که دقیقا قبل از بسته شدن در قطار بیرون میپری. اگر این ایستگاه را رد میکردی، به قول یکی از دوستانت، دیگر خدا هم نمیتوانست کاری برایت انجام دهد، باید به حضرت عباس متوسل میشدی!
وقتی به موقع از قطار بیرون آمدی، لبخند زدی. مثل همان موقعی که داشتی خودت را به سمت مترو میکشاندی و یک پسر کوچولوی گمشده دیدی که خواهرش را پیدا کرده و محکم به او چسبیده است. چقدر این جشن دویست متری غدیر برایت لحظات خوب داشت. خستگیاش هم توی سر دشمنانت بخورد. اگر خسته جانی بگو یاعلی...
@morakkab
.
.
#دل_درد
از آنها که خواندنش پیشنهاد نمیشود... ⚠️
میخواهم متنی مشوش بنویسم به قائدهٔ تشویش ذهنم. میخواهم قلمبه سلمبهترین کلمات فارسی را که بلد نیستم بنویسم. میخواهم شعر بگویم. میخواهم... نه.
شعاری دوست ندارم. حال و هوای درد و دل چه کاری با شعار دارد؟ میخوهام چرت و پرتترین متن مفهومی دنیا را بنویسم...:
_ با خودم آتش بسم، از همان ها که ایران و آمریکا دارند...
حالا شاید از آن ترین ها در دنیا نباشد؛ ولی مفهومی بود. مفهومش هم که واضح است. دلم میگوید ما امشب تنگهٔ سیگنال های مغز را بمباران میکنیم. مغز هم سخنگوی مرکز خاتم العقلیا را میفرستد تا بگوید ارتش قلب مغلوب، به جزیره های هیپوفیز و تالاموس تجاوز کرده و سیگنال های آنها را با مشکل رو به رو کرده است. ارتش قلب عاشق بداند، ما از این جنایات نخواهیم گذشت و رگچههای آنان در سرتاسر آب های دماغ را قطع خواهیم کرد. آنها شاخ و شانه میکشند و من تیک عصبیاش را میگیرم. تیک عصبی؟: هیچی، دماغم میخارد.
میدانید فرقش چیست؟ فرقش این است که چه عقل مغز را بزند و چه بلعکس، خودش هم ضرر میکند. قلب جوش بیاورد، مغز هم نعره میکشد و بدن اسکرینشات میگیرد. من چه گناهی کردم؟... گناه عاشقی؟ نه آقا گاز بگیر زبانت را...
عه... حرف کم آوردم. فکر کنم دلم آرام شد. دلنوشته را نمیخواستم اینجا بزارم. ولی گفتهاند:
آنچه از دل برآید، بر دل نشیند...
به قائدهٔ یک دل تا دل، دلتنگم...به قائده را تازه یاد گرفتهام. توجه نکنید(:
@morakkab
.
.
تلاقی نگاه...
_ من واقعا دوسش دارم...
چادرم را محکمتر دورم پیچیدم و تکهای از آن را زیر بغلم دادم تا سینی چای نیافتد. هانیه هنوز داشت با لب های ورچیده و چشمانی نگران نگاهم میکرد. سرم را چرخاندم و سینی را تا ایستگاه صلواتی بردم. مداح هنوز داشت دعا میکرد. ایکاش میتوانستم چای را خودم ببرم سمت مردانه. این چند شب، هم در تجمعات دیده بودمش و هم الان در هیئت دیدمش. این چند باری که چشم تو چشم شدیم، تمام صورتم سرخ شد. لابد او هم سرخ شده است دیگر. نگاههای دزدکیاش را میفهمیدم. چرا مداح این جلسهٔ مسخره را تمام نمیکند؟ سینی چای را گذاشتم روی میز و جعبهٔ شیرینی را باز کردم. سماوری که برای اینجا آورده بودند و گازکشی هم کرده بودند خراب شده است. چقدر این محسن بنده خدا زحمت کشید. از محمد که کاری بر نمیآید. میخورد و میخوابد و یکسره به من میگوید: «تو میمونترین خواهر دنیایی...!» حداقل این دوستش کمی غیرت سرش میشود و آمد کمک کرد این سماور را بستیم. الان هم که خراب شده است، باید چند بار تا خانهٔ خودمان بروم و دوباره تا اینجا بیایم. چقدر اصرار کردم که مجلس را خانهٔ خودمان بگیریم و عذرا خانم همسایه نگذاشت که نگذاشت. مامان میگفت قرص میخورد. حداقل دم این لیلا خانم گرم. محّب اهل بیتی است برای خودش. از همسایه ها که شنید ما میخواهیم روضه بگیریم، خانهاش را در اختیارمان گذاشت. مریم و یک دختر دیگری که کنارش ایستاده است دارند صحبت میکنند. صدایشان بین افکار و غرغرهای ذهنم پیچید.
_ چند روز پیشا یکی به مامانم زنگ زده بود و دیروز اومدن خواستگاری...
مریم ذوق زده گفت:
_ راست میگی ریحانه جون؟
چرخیدم طرفشان و دستم خورد به سینی چای. چاییها تکان خوردند و کف سینی پر از چای شد. کمی هم به دست من پاشید. جیغ را در دهانم خفه کردم و سریع سینی را گرفتم. چند هفته پیش که محسن آمده بود خواستگاری من، خیلی سر به زیر آنجا نشسته بود. آرام حرف میزد و وقتی از او سوالی میپرسیدم، دستی به ریش های کوتاهش میکشید و بعد جواب میداد. ولی من تمام مدت داشتم به همان پسری که در تجمعات دیده بودم فکر میکردم. وقتی به محسن نگاه میکردم، حرصم میگرفت و دلم میخواست زودتر این جلسه تمام شود. محسن هر سوالی که میپرسید، سربالا جواب میدادم. بعد از خواستگاری که مامان نظرم را پرسید و جواب رد شنید، از عصبانیت و تعجب تا گوش هایش هم قرمز شده بود. به آنها ربطی ندارد. من اگر نخواهم ازدواج نمیکنم. چند روزی دعوا های مفصل با مامان داشتیم و بابا هم فقط سعی میکرد ما را آرام کند. محمدی که همیشه آن گوشه میافتاد هم بلند شده بود و داد و بیداد که من الان جواب دوستم را چه بدهم و چگونه دیگر در چشمانش نگاه کنم. خب نگاه نکن. اینها که به من مربوط نیست.
_ محمد هنوزم قهره...
زیر لب زمزمه میکنم و آرام انگشتانم را روی آن تکهای که چای ریخته بود میکشم. مریم و آن دوستش ریحانه جون نزدیکتر شدهاند.
_ خوبی سارا؟
سرم را تکان میدهم و میروم سمت در مردانه. حوصلهشان را ندارم. نمیدانم حالا که صدای مداح هم نمیآید، چرا انقدر لفتش میدهند؟ بیایید بیرون دیگر. کنار در قدم میزنم. وقتی برمیگردم، همان پسر را میبینم. دارد به سمت من میدود. صورتم کاملا سرخ میشود و چشمانم گرد میشود. میخواهد بغلم کند؟
به سرعت از کنارم رد میشود و کیفم را با خودش میکشد و میبرد و من مات و مبهوت نگاهش میکنم. نه جیغ میزنم و نه دنبالش میکنم. چند نفری از مرد ها دارند دنبالش میدوند و قلب من هم انگار میخواهد به دنبالش کنده شود. محکم میتپد و بیقراری میکند.
_ چند روز... منو نگاه میکرد که...
زبانم نمیچرخد. دنیا برایم تمام شد.
@morakkab
.
.
نمیدونستم انقدر عاشقانهدوست
داریم توی کانال...
ناشناسا پر شد😄
عاشقانه زیادشم خوب نیست حالا ولی بیشتر مینویسم... انشاءالله
.
.
فوتبالی نبوده، نیستم و نخواهم بود به احتمال زیاد. فقط بازیهای تیم ملی را میدیدم که اینبار همان را هم ندیدم. فوتبال چنان هیجانی دارد که قلب من نمیکشد تا آخر بازی را ببینم. یا با هر تیرکی که میزنند، یک دور ایست قلبی میروم، یا با هر تیرکی که میخوریم یک دور خودم را برای برنامهٔ زندگی پس از زندگی آماده میکنم.
ولی امان از این عشق به ایران که نمیگذارد آرامش خودم را حفظ کنم. گفتند گل اول را زدهاند، گفتم به جهنم. گفتند مساوی کردیم، گفتم خب خدا را شُکر. گفتند یک گل دیگر خوردیم، جواب ندادم. گفتند گل مساوی را زدیم، نشستم پای تلوزیون... حالا انگار فهمیدهاند من آمدهام. دو تا کرنر برای آنها و چند تایی موقعیت خوب برای ما و هیجان بازی تا سقف و بیرانوند جلوی دروازهٔ خودمان بازیکن دریبل میدهد و ضد حمله میزنیم و ضد حمله میخوریم و من بالا و پایین میپرم. دلم میخواست میرفتم وسط بازی و توپ را برمیداشتم و میگفتم مامانم گفته برم خونه... اگر هم اصرار میکردند میگفتم خب پشت گل آخر... بعدش هم با خیال راحت میرفتم میخوابیدم...
حالا فوتبال دوست ها تحلیل فوتبالی میکنند و سیاست دوستها هم میگویند اولین بردمان خواندن سرود ملی کف لسآنجلس بود و یکی دیگر پست میزند که فلان عکس را ببینید روی سکو ها عکس شهدای میناب است و یکی دیگر پست میزند که دیوانهخانهای به نام استادیوم که چند نفری از این برعنداز ها، پرچم اسرائیل نجس را بین پرچم های ایران بلند کردهاند. بیشتر از چهل پنجاه میلیون نفر هم دنبال توپ میگردند بین بیست و چهار ورزشکاری که تمام زندگیشان دنبال کردن آن توپ است و زندگیشان هم به همان بسته است. من که عمرا این بازی ها را دنبال کنم...
حالا بازی بعدی ایران چند شنبه است؟
@morakkab
.
༻مرکب قرمز༺
. داشتم فکر میکردم بعضی وقتا خودم که یک متنی رو میخونم یا یک کتابی رو شروع میکنم، دوست دارم اون ق
.
ناشناس جدید...
قبلیه سوخت
.
.
من که باشم؟
امسال اربعین نمیروم. نه اینکه نخواهم بروم؛ نمیتوانم بروم. دو سه هفتهای است که این را مدام تکرار میکنم. باد به غبغب میاندازم که حالا امسال را نمیخواهم بروم. من که سه سال است هر اربعین رفتهام. بس است. امام حسین میخواهم چه کار؟ حالا دو سه تایی هیئت هم بین کارهایمان رفتیم. آن را که قبول نمیکنند ولی همان مارا کفایت بود. چوب خدا هم که صدا ندارد که. مثلا من اصلا نفهمیدم چگونه با پشت دست بر دهانم کوبیدند و یقهام را گرفتند و خلاصه الان در راه کربلا هستم...(:
البته نه... من از پارسال دلخور بودم ها. پارسال که اربعین عازم عراق شده بودیم، از همان اول سختیهایمان شروع شد. شب در مرز جایی گرم خوابیدیم و خیس عرق تا ظهر دنبال ماشین میگشتیم. بعدش هم در یک ون گرم و داغان تا نجف رفتیم و به ظهر به نجف رسیدیم. ظهر های نجف هم که بماند... آتشباران است. کیف من یک دستهاش پاره شد. خیلی غر زدم؟ البته بعدش همانجا یک موکب خیاطی رایگان دیدیم که موکب بغلیاش آب دوغ خیار میداد!!! اصل بهشت را دو دستی تقدیمم کرده بودند. ولی بعدش چنان تو پر ما زدند که آب دوغ خیار ها همه هضم شد. توی آن گرمای عجیب، ما فقط تا دم در حرم توانستیم برویم! یعنی من حتی توی حیاط حرم هم نتوانستم بمانم. به شدت جمعیت زیاد و هوا گرم بود. خیلی دلم گرفت. با خودم گفتم: بابا جانم... منو تا اینجا آوردی راهم ندادی؟...
قلب شکستهام را زیر بغل زدم و از همانجا با گنبد طلایی درد و دل کردم. امسال هم خیلی دل و دماغ رفتن نداشتم. دوستم زنگ زد و گفت: میای بریم کربلا؟...
و من هنوز مات و مبهوت به در ماشین خیرهام. من کجا، کربلا کجا؟ آن هم چند روز خادمی حرم حضرتش! آن هم انقدر ناگهانی و در اوج ناامیدی من که امسال نمیخواهم بروم... من هنوز هم نتوانستهام باور کنم؛ حتی با وجود آن تابلوی کربلا ۸۱۰ کیلومتر...
@morakkab
.
༻مرکب قرمز༺
. من که باشم؟ امسال اربعین نمیروم. نه اینکه نخواهم بروم؛ نمیتوانم بروم. دو سه هفتهای است که این
.
انشاءالله سفرنامه این رو بنویسم...
دعا کنید
.
.
به یاد همگی بودیم... ❤️
سفرنامهٔ سخت و مفصلی داره این سفر عجیب ما... انشاءالله کم کم مینویسمش
@morakkab
.
.
عراق حسین هم با ما وداع کرد...
اینجا، مرز خسروی
چقدر سفر عجیبی بود...
و من هنوز،
نمیشه باورم
که وقت رفتنه...
@morakkab
.