eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
79 دنبال‌کننده
62 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد. نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد؛ دلت را بچسب...(: @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. تلاقی نگاه... _ من واقعا دوسش دارم... چادرم را محکم‌تر دورم پیچیدم و تکه‌ای از آن را زیر بغلم دادم تا سینی چای نیافتد. هانیه هنوز داشت با لب های ورچیده و چشمانی نگران نگاهم می‌کرد. سرم را چرخاندم و سینی را تا ایستگاه صلواتی بردم. مداح هنوز داشت دعا می‌کرد. ای‌کاش می‌توانستم چای را خودم ببرم سمت مردانه. این چند شب، هم در تجمعات دیده بودمش و هم الان در هیئت دیدمش. این چند باری که چشم تو چشم شدیم، تمام صورتم سرخ شد. لابد او هم سرخ شده است دیگر. نگاه‌های دزدکی‌اش را می‌فهمیدم. چرا مداح این جلسهٔ مسخره را تمام نمی‌کند؟ سینی چای را گذاشتم روی میز و جعبهٔ شیرینی را باز کردم. سماوری که برای اینجا آورده بودند و گازکشی هم کرده بودند خراب شده است. چقدر این محسن بنده خدا زحمت کشید. از محمد که کاری بر نمی‌آید. می‌خورد و می‌خوابد و یک‌سره به من می‌گوید: «تو میمون‌ترین خواهر دنیایی...!» حداقل این دوستش کمی غیرت سرش می‌شود و آمد کمک کرد این سماور را بستیم. الان هم که خراب شده است، باید چند بار تا خانهٔ خودمان بروم و دوباره تا اینجا بیایم. چقدر اصرار کردم که مجلس را خانهٔ خودمان بگیریم و عذرا خانم همسایه نگذاشت که نگذاشت. مامان می‌گفت قرص می‌خورد. حداقل دم این لیلا خانم گرم. محّب اهل بیتی است برای خودش. از همسایه ها که شنید ما می‌خواهیم روضه بگیریم، خانه‌اش را در اختیارمان گذاشت. مریم و یک دختر دیگری که کنارش ایستاده است دارند صحبت می‌کنند. صدایشان بین افکار و غرغرهای ذهنم پیچید. _ چند روز پیشا یکی به مامانم زنگ زده بود و دیروز اومدن خواستگاری... مریم ذوق زده گفت: _ راست می‌گی ریحانه جون؟ چرخیدم طرفشان و دستم خورد به سینی چای. چایی‌ها تکان خوردند و کف سینی پر از چای شد. کمی هم به دست من پاشید. جیغ را در دهانم خفه کردم و سریع سینی را گرفتم. چند هفته پیش که محسن آمده بود خواستگاری من، خیلی سر به زیر آنجا نشسته بود. آرام حرف می‌زد و وقتی از او سوالی می‌پرسیدم، دستی به ریش های کوتاهش می‌کشید و بعد جواب می‌داد. ولی من تمام مدت داشتم به همان پسری که در تجمعات دیده بودم فکر می‌کردم. وقتی به محسن نگاه می‌کردم، حرصم می‌گرفت و دلم می‌خواست زودتر این جلسه تمام شود. محسن هر سوالی که می‌پرسید، سربالا جواب می‌دادم. بعد از خواستگاری که مامان نظرم را پرسید و جواب رد شنید، از عصبانیت و تعجب تا گوش هایش هم قرمز شده بود. به آنها ربطی ندارد. من اگر نخواهم ازدواج نمی‌کنم. چند روزی دعوا های مفصل با مامان داشتیم و بابا هم فقط سعی می‌کرد ما را آرام کند. محمدی که همیشه آن گوشه می‌افتاد هم بلند شده بود و داد و بیداد که من الان جواب دوستم را چه بدهم و چگونه دیگر در چشمانش نگاه کنم. خب نگاه نکن. اینها که به من مربوط نیست. _ محمد هنوزم قهره... زیر لب زمزمه می‌کنم و آرام انگشتانم را روی آن تکه‌ای که چای ریخته بود می‌کشم. مریم و آن دوستش ریحانه جون نزدیک‌تر شده‌اند. _ خوبی سارا؟ سرم را تکان می‌دهم و می‌روم سمت در مردانه. حوصله‌شان را ندارم. نمی‌دانم حالا که صدای مداح هم نمی‌آید، چرا انقدر لفتش می‌دهند؟ بیایید بیرون دیگر. کنار در قدم می‌زنم. وقتی برمی‌گردم، همان پسر را می‌بینم. دارد به سمت من می‌دود. صورتم کاملا سرخ می‌شود و چشمانم گرد می‌شود. می‌خواهد بغلم کند؟ به سرعت از کنارم رد می‌شود و کیفم را با خودش می‌کشد و می‌برد و من مات و مبهوت نگاهش می‌کنم. نه جیغ می‌زنم و نه دنبالش می‌کنم. چند نفری از مرد ها دارند دنبالش می‌دوند و قلب من هم انگار می‌خواهد به دنبالش کنده شود. محکم می‌تپد و بی‌قراری می‌کند. _ چند روز... منو نگاه می‌کرد که... زبانم نمی‌چرخد. دنیا برایم تمام شد. @morakkab .
. نمیدونستم انقدر عاشقانه‌دوست داریم توی کانال... ناشناسا پر شد😄 عاشقانه زیادشم خوب نیست حالا ولی بیشتر مینویسم... ان‌شاءالله .
. فوتبالی نبوده‌، نیستم و نخواهم بود به احتمال زیاد. فقط بازی‌های تیم ملی را می‌دیدم که اینبار همان را هم ندیدم. فوتبال چنان هیجانی دارد که قلب من نمی‌کشد تا آخر بازی را ببینم. یا با هر تیرکی که می‌زنند، یک دور ایست قلبی می‌روم، یا با هر تیرکی که می‌خوریم یک دور خودم را برای برنامهٔ زندگی پس از زندگی آماده می‌کنم. ولی امان از این عشق به ایران که نمی‌گذارد آرامش خودم را حفظ کنم. گفتند گل اول را زده‌اند، گفتم به جهنم. گفتند مساوی کردیم، گفتم خب خدا را شُکر. گفتند یک گل دیگر خوردیم، جواب ندادم. گفتند گل مساوی را زدیم، نشستم پای تلوزیون... حالا انگار فهمیده‌اند من آمده‌ام. دو تا کرنر برای آنها و چند تایی موقعیت خوب برای ما و هیجان بازی تا سقف و بیرانوند جلوی دروازهٔ خودمان بازیکن دریبل می‌دهد و ضد حمله می‌زنیم و ضد حمله می‌خوریم و من بالا و پایین می‌پرم. دلم می‌خواست می‌رفتم وسط بازی و توپ را برمی‌داشتم و می‌گفتم مامانم گفته برم خونه... اگر هم اصرار می‌کردند می‌گفتم خب پشت گل آخر... بعدش هم با خیال راحت می‌رفتم می‌خوابیدم... حالا فوتبال دوست ها تحلیل فوتبالی می‌کنند و سیاست دوست‌ها هم می‌گویند اولین بردمان خواندن سرود ملی کف لس‌آنجلس بود و یکی دیگر پست می‌زند که فلان عکس را ببینید روی سکو ها عکس شهدای میناب است و یکی دیگر پست می‌زند که دیوانه‌خانه‌ای به نام استادیوم که چند نفری از این برعنداز ها، پرچم اسرائیل نجس را بین پرچم های ایران بلند کرده‌اند. بیشتر از چهل پنجاه میلیون نفر هم دنبال توپ می‌گردند بین بیست و چهار ورزشکاری که تمام زندگی‌شان دنبال کردن آن توپ است و زندگی‌شان هم به همان بسته است. من که عمرا این بازی ها را دنبال کنم... حالا بازی بعدی ایران چند شنبه است؟ @morakkab .
. من که باشم؟ امسال اربعین نمی‌روم. نه اینکه نخواهم بروم؛ نمی‌توانم بروم. دو سه هفته‌ای است که این را مدام تکرار می‌کنم. باد به غبغب می‌اندازم که حالا امسال را نمی‌خواهم بروم. من که سه سال است هر اربعین رفته‌ام. بس است. امام حسین میخواهم چه کار؟ حالا دو سه تایی هیئت هم بین کارهایمان رفتیم. آن را که قبول نمی‌کنند ولی همان مارا کفایت بود. چوب خدا هم که صدا ندارد که. مثلا من اصلا نفهمیدم چگونه با پشت دست بر دهانم کوبیدند و یقه‌ام را گرفتند و خلاصه الان در راه کربلا هستم...(: البته نه... من از پارسال دلخور بودم ها. پارسال که اربعین عازم عراق شده بودیم، از همان اول سختی‌هایمان شروع شد. شب در مرز جایی گرم خوابیدیم و خیس عرق تا ظهر دنبال ماشین می‌گشتیم. بعدش هم در یک ون گرم و داغان تا نجف رفتیم و به ظهر به نجف رسیدیم. ظهر های نجف هم که بماند... آتش‌باران است. کیف من یک دسته‌اش پاره شد. خیلی غر زدم؟ البته بعدش همانجا یک موکب خیاطی رایگان دیدیم که موکب بغلی‌اش آب دوغ خیار می‌داد!!! اصل بهشت را دو دستی تقدیمم کرده بودند. ولی بعدش چنان تو پر ما زدند که آب دوغ خیار ها همه هضم شد. توی آن گرمای عجیب، ما فقط تا دم در حرم توانستیم برویم! یعنی من حتی توی حیاط حرم هم نتوانستم بمانم. به شدت جمعیت زیاد و هوا گرم بود. خیلی دلم گرفت. با خودم گفتم: بابا جانم... منو تا اینجا آوردی راهم ندادی؟... قلب شکسته‌ام را زیر بغل زدم و از همانجا با گنبد طلایی درد و دل کردم. امسال هم خیلی دل و دماغ رفتن نداشتم. دوستم زنگ زد و گفت: میای بریم کربلا؟... و من هنوز مات و مبهوت به در ماشین خیره‌ام. من کجا، کربلا کجا؟ آن هم چند روز خادمی حرم حضرتش! آن هم انقدر ناگهانی و در اوج ناامیدی من که امسال نمیخواهم بروم... من هنوز هم نتوانسته‌ام باور کنم؛ حتی با وجود آن تابلوی کربلا ۸۱۰ کیلومتر... @morakkab .
. به یاد همگی بودیم... ❤️ سفرنامهٔ سخت و مفصلی داره این سفر عجیب ما... ان‌شاءالله کم کم می‌نویسمش @morakkab .
. الا یا اهل عالمـ... قتلوه عطشانا...! @morakkab .
. عراق حسین هم با ما وداع کرد... اینجا، مرز خسروی چقدر سفر عجیبی بود... و من هنوز، نمیشه باورم که وقت رفتنه... @morakkab .
. تکلیف... صدای مادر بزرگم توی سرم می‌پیچد که: «نری تشییع حضرت اقا ها... له می‌شی زیر دست و پا» و من می‌خندیدم و به او اطمینان می‌دادم که نگران نباش و نمی‌روم. اعصابم از گوشی خرد می‌شود ولی ان را کنار نمی‌گذارم. خوابم می‌آید ولی دلم نمی‌خواهد بخوابم. این حالات را خوب می‌شناسم. این ضعف بدن ولی میلی به غذا نداشتن را خوب می‌شناسم. من دلم اینجا نیست. من بی‌تاب شده‌ام و ذهنم درگیرتر از هر لحظه‌ٔ دیگری است. من نصفه شب از خواب بلند شده‌ام و شدیدا ضعف دارم. من کجای این جریان عظیم ایستاده‌ام؟ یا شاید بهتر باشد بگویم من کجای این جریان عظیم خوابیده‌ام؟ من حال بلند شدن ندارم. من تمام شدم. من همان سحر دهم ماه رمضان تمام شدم. شاید هم یازدهم بود. چنان غر غر کردم که ذهن خسته‌ام هم به ستوه آمد. گشتن در شبکه‌های اجتماعی تمام ضرر است. ذهن من جان ادامه دادن ندارد. یکی از کانال‌های ایتا را برای چندمین بار باز می‌کنم. پیام آخری که داده است، چیزی را درونم قلقلک می‌دهد. من چرا خوابیده‌ام؟ پس چرا من بین ان جمعیت نیستم؟ دوباره صدای مادر بزرگ... چشم های نگران پدر و مادر که بعد از خواندن این متن، هر دو انکار خواهند کرد که ما هیچ کاری نداریم و اگر می‌خواهی خب برو و نهایتش شهید می‌شوی بین جمعیت و یک خندهٔ عصبی هم بعدش. من کلافه بودم و این پیام عجیب و غریب جواب کلافگی‌هایم را داد. اگر من نباشم و نمیرم و روایت نکنم، چه کسی می‌خواهد روایت کند؟ اگر من نروم پس چه کار کنم؟ در خانه ماتم بگیرم؟ رهبرم برای هیچ شهید شد؟ نه. من آدم دراز کشیدن‌های بی‌خاصیت نیستم. از در خانه بیرون زدم. در را آرام بستم که بقیه بیدار نشوند. ساعت هشت صبح است و من نصفه‌های شب از خواب بیدار شده بودم، چیزی خورده بودم و به گوشی پناه برده بودم. کفش‌هایم را می‌پوشم و سوار آسانسور می‌شوم. در قهوه‌ای آپارتمان را باز می‌کنم. هوای گرم صبح که گرم‌تر هم خواهد شد، هیچ شباهتی به باد بهشتی کولر ندارد. تا خیابان قدم می‌زنم و تا مترو ماشین می‌گیرم. دیگر دو تا کیکی که خوردم ارزش نوشتن ندارد. من توی مترو ایستاده‌ام. کسی از آن‌طرف مداحی گذاشته است، شخص دیگری پرچم دارد و چهره‌ها ماتم زده است. مترو تقریبا یک‌دست سیاه است. من اینجا ایستاده‌ام چون جای نشستن نبود. به هر حال بهتر از خوابیدن است. من در راه مصلا می‌نویسم و شاید اگر نفسی بود، در مصلا هم... @morakkab .
༻مرکب قرمز༺
. تکلیف... صدای مادر بزرگم توی سرم می‌پیچد که: «نری تشییع حضرت اقا ها... له می‌شی زیر دست و پا» و
. من تا نصفه‌های سفرنامه‌ام نوشته‌ام... ولی الان تکلیف من چیز دیگری است. سفرنامه را می‌نویسم... قول قول... ( انگار میلیون ها خوانندهٔ مشتاق منتظر سفرنامهٔ من نشسته‌اند...) .