eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
79 دنبال‌کننده
62 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد. نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد؛ دلت را بچسب...(: @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. من که باشم؟ امسال اربعین نمی‌روم. نه اینکه نخواهم بروم؛ نمی‌توانم بروم. دو سه هفته‌ای است که این را مدام تکرار می‌کنم. باد به غبغب می‌اندازم که حالا امسال را نمی‌خواهم بروم. من که سه سال است هر اربعین رفته‌ام. بس است. امام حسین میخواهم چه کار؟ حالا دو سه تایی هیئت هم بین کارهایمان رفتیم. آن را که قبول نمی‌کنند ولی همان مارا کفایت بود. چوب خدا هم که صدا ندارد که. مثلا من اصلا نفهمیدم چگونه با پشت دست بر دهانم کوبیدند و یقه‌ام را گرفتند و خلاصه الان در راه کربلا هستم...(: البته نه... من از پارسال دلخور بودم ها. پارسال که اربعین عازم عراق شده بودیم، از همان اول سختی‌هایمان شروع شد. شب در مرز جایی گرم خوابیدیم و خیس عرق تا ظهر دنبال ماشین می‌گشتیم. بعدش هم در یک ون گرم و داغان تا نجف رفتیم و به ظهر به نجف رسیدیم. ظهر های نجف هم که بماند... آتش‌باران است. کیف من یک دسته‌اش پاره شد. خیلی غر زدم؟ البته بعدش همانجا یک موکب خیاطی رایگان دیدیم که موکب بغلی‌اش آب دوغ خیار می‌داد!!! اصل بهشت را دو دستی تقدیمم کرده بودند. ولی بعدش چنان تو پر ما زدند که آب دوغ خیار ها همه هضم شد. توی آن گرمای عجیب، ما فقط تا دم در حرم توانستیم برویم! یعنی من حتی توی حیاط حرم هم نتوانستم بمانم. به شدت جمعیت زیاد و هوا گرم بود. خیلی دلم گرفت. با خودم گفتم: بابا جانم... منو تا اینجا آوردی راهم ندادی؟... قلب شکسته‌ام را زیر بغل زدم و از همانجا با گنبد طلایی درد و دل کردم. امسال هم خیلی دل و دماغ رفتن نداشتم. دوستم زنگ زد و گفت: میای بریم کربلا؟... و من هنوز مات و مبهوت به در ماشین خیره‌ام. من کجا، کربلا کجا؟ آن هم چند روز خادمی حرم حضرتش! آن هم انقدر ناگهانی و در اوج ناامیدی من که امسال نمیخواهم بروم... من هنوز هم نتوانسته‌ام باور کنم؛ حتی با وجود آن تابلوی کربلا ۸۱۰ کیلومتر... @morakkab .
. به یاد همگی بودیم... ❤️ سفرنامهٔ سخت و مفصلی داره این سفر عجیب ما... ان‌شاءالله کم کم می‌نویسمش @morakkab .
. الا یا اهل عالمـ... قتلوه عطشانا...! @morakkab .
. عراق حسین هم با ما وداع کرد... اینجا، مرز خسروی چقدر سفر عجیبی بود... و من هنوز، نمیشه باورم که وقت رفتنه... @morakkab .
. تکلیف... صدای مادر بزرگم توی سرم می‌پیچد که: «نری تشییع حضرت اقا ها... له می‌شی زیر دست و پا» و من می‌خندیدم و به او اطمینان می‌دادم که نگران نباش و نمی‌روم. اعصابم از گوشی خرد می‌شود ولی ان را کنار نمی‌گذارم. خوابم می‌آید ولی دلم نمی‌خواهد بخوابم. این حالات را خوب می‌شناسم. این ضعف بدن ولی میلی به غذا نداشتن را خوب می‌شناسم. من دلم اینجا نیست. من بی‌تاب شده‌ام و ذهنم درگیرتر از هر لحظه‌ٔ دیگری است. من نصفه شب از خواب بلند شده‌ام و شدیدا ضعف دارم. من کجای این جریان عظیم ایستاده‌ام؟ یا شاید بهتر باشد بگویم من کجای این جریان عظیم خوابیده‌ام؟ من حال بلند شدن ندارم. من تمام شدم. من همان سحر دهم ماه رمضان تمام شدم. شاید هم یازدهم بود. چنان غر غر کردم که ذهن خسته‌ام هم به ستوه آمد. گشتن در شبکه‌های اجتماعی تمام ضرر است. ذهن من جان ادامه دادن ندارد. یکی از کانال‌های ایتا را برای چندمین بار باز می‌کنم. پیام آخری که داده است، چیزی را درونم قلقلک می‌دهد. من چرا خوابیده‌ام؟ پس چرا من بین ان جمعیت نیستم؟ دوباره صدای مادر بزرگ... چشم های نگران پدر و مادر که بعد از خواندن این متن، هر دو انکار خواهند کرد که ما هیچ کاری نداریم و اگر می‌خواهی خب برو و نهایتش شهید می‌شوی بین جمعیت و یک خندهٔ عصبی هم بعدش. من کلافه بودم و این پیام عجیب و غریب جواب کلافگی‌هایم را داد. اگر من نباشم و نمیرم و روایت نکنم، چه کسی می‌خواهد روایت کند؟ اگر من نروم پس چه کار کنم؟ در خانه ماتم بگیرم؟ رهبرم برای هیچ شهید شد؟ نه. من آدم دراز کشیدن‌های بی‌خاصیت نیستم. از در خانه بیرون زدم. در را آرام بستم که بقیه بیدار نشوند. ساعت هشت صبح است و من نصفه‌های شب از خواب بیدار شده بودم، چیزی خورده بودم و به گوشی پناه برده بودم. کفش‌هایم را می‌پوشم و سوار آسانسور می‌شوم. در قهوه‌ای آپارتمان را باز می‌کنم. هوای گرم صبح که گرم‌تر هم خواهد شد، هیچ شباهتی به باد بهشتی کولر ندارد. تا خیابان قدم می‌زنم و تا مترو ماشین می‌گیرم. دیگر دو تا کیکی که خوردم ارزش نوشتن ندارد. من توی مترو ایستاده‌ام. کسی از آن‌طرف مداحی گذاشته است، شخص دیگری پرچم دارد و چهره‌ها ماتم زده است. مترو تقریبا یک‌دست سیاه است. من اینجا ایستاده‌ام چون جای نشستن نبود. به هر حال بهتر از خوابیدن است. من در راه مصلا می‌نویسم و شاید اگر نفسی بود، در مصلا هم... @morakkab .
༻مرکب قرمز༺
. تکلیف... صدای مادر بزرگم توی سرم می‌پیچد که: «نری تشییع حضرت اقا ها... له می‌شی زیر دست و پا» و
. من تا نصفه‌های سفرنامه‌ام نوشته‌ام... ولی الان تکلیف من چیز دیگری است. سفرنامه را می‌نویسم... قول قول... ( انگار میلیون ها خوانندهٔ مشتاق منتظر سفرنامهٔ من نشسته‌اند...) .
. اینجا مسیر باشکوه اربعین است... ... .. .
. صف طولانی، زیر آفتاب و در نهایت ورود به مصلا. تمام خیابان های اطراف مصلا پر شده است از موکب های پذیرایی. شربت و آب و لابد چیزهای دیگری که من ندیدم. سرباز هایی که می‌گشتند، با تک تک افراد حتی در آن ازدحام و گرما، سلام و احوال پرسی می‌کردند. با بعضی شوخی می‌کردند و با روحیه‌ای بسیجی با همه برخورد می‌کردند. تمام خستگی‌هایم در رفت. در بین جمعیت هم پسر بچه‌ای شعار می‌داد. یک بار گفت: «مرگ بر...» و بعد یادش رفت چه چیزی بگوید. شاید چون دشمنان اسلام زیاد است، نمی‌دانست کدام را بگویید. جمعیت خندیدند و تکبیر گفتند. اینجا، ماتم زده های خندان، با شعار قیام می‌کنند و بین خنده‌هایشان اشک می‌ریزند. این روحیه فقط برای اهل ایران است. پس ما اهل کوفه نیستیم که بگذاریم تشییع علی بی شکوه شود. دو سه نفری هم البته از این پیرمرد های غرغروی روی مخ پهلوی من راه می‌رفتند که... بگذریم. مغز ما را خوردند.... اینجا آب فراوان است... یا حسین اینجا خادم های خوش ذوق، صدا می‌زنند: _ مای بارد...! اینجا پر از موکب امداد است. اینجا قاری قرآن می‌خواند و مهدی رسولی شعر. اینجا "این همه لشگر آمده به عشق رهبر آمده" معنا می‌شود. @morakkab .
. امروز این عکس تماما سیاه و سفید می‌شود... .
. این همون یخچال زیر تابوتیه که دیروز تابوت آقا اینجا بود... و این تابوت نمی‌داند که چقدر خوش‌بخت است... این نزدیک‌ترین حضورم پیش رهبر شهید بود... ولی ای کاش می‌مردم و نزدیک‌ترین حضورم با پیکر ایشون نبود... .