eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
79 دنبال‌کننده
62 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد. نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد؛ دلت را بچسب...(: @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. الله اکبر... _ الل... خمیازه را با مخلوطی از الله اکبر و حتی کمی از بسم الله سوره حمدم می‌گویم. خدا قبول می‌کند. به این فکر می‌کنم که نیت کردم یا نه. _مالک یوم... چراغ دستشویی را یادم رفت خاموش کنم و صدای هواکش اذیتم می‌کنم. _ ایاک نعبد... دیروز که رفته بودم برای تشییع، انقدر گریه کردم که نفهمیدم گرمازده شده‌ام. بعدش مردی با این عینک آفتابی های سیاه که برادرم لنگه‌اش را دارد بهم فهماند از دماغم دارد خون می‌ریزد. این برادر هم که همیشه خواب است. _هو الله احد... نمی‌دانم احد را ه گفتم یا ح. خمیازهٔ دوم را هم می‌کشم و نصف سورهٔ توحید را درونش جا می‌دهم. _الله اکبر... دیشب نباید آن همه چایی می‌خوردم. دلم پیچ می‌زند. خاله سکینه می‌گفت هر وقت دلت پیچ زد چایی بخور. چند وقتی هست که ندیدمشان. خاله سکینه که هیچ، به بقیه هم سری نزده‌ام. صلهٔ رحم چه می‌شود پس؟ من همین یک نماز را درست و حسابی بخوانم بس است. _ربّی العلی و بحمده... رکوع را رفتم؟ یادم نیست. حکمش چه می‌شود الان؟ کلُّ شیٔ لَکَ طاهِر... نه آنکه برای نجاست بود. شک بعد از محل است فکر کنم. الان رکوع را بروم دوباره؟ نه ولش کن. بعدا صدقه می‌دهم درست می‌شود. _اهدنا الصراط المستقیم... دیروز طلبکارم از عصبانیت کوچه‌ای را نشان می‌داد و می‌گفت به همین صراط مستقیم قسم من به پولم نیاز دارم. کوچه بن بست بود. الان خندیدم نمازم باطل است یعنی؟ نه. بگذار بخوانم که دیگر حال ادامه دادن ندارم. _ربنا آتنا فی الدنیا حسنه... صدای اون خوانندهٔ زن که توی اینستاگرام دیدم هنوز توی سرم می‌پیچد. لامصب خدا عجب حنجره‌‌ای خلق کرده است. اینبار رکوع را رفتم. _اشهد ان لا اله الا لله... مامانم می‌گفت لا اله الا الله اگر بگویم تشنگی‌ام برطرف می‌شود. دروغ. همه‌اش دروغ. یکی خدا را برای من اثبات کند اصلا. _السلام علینا... عجب نماز با اخلاص و حضور قلبی خواندم ولی. خدا قبول کند. _السلام علیکم و رحمة الله... وضو نداشتم راستی...(: @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری...¹ دیر شد. خیلی دیر شد. سریع از عمه و خاله های پدرم خداحافظی کردم. قبل از سفر، یک سر تا خانهٔ عمه آمدم که خداحافظی کنم. هنوز دو ساعت نبود که فهمیده بودم عازم کربلا شده‌ام. عمه کمی از آن خوراکی های پنهان شده‌اش ته کوله پشتی‌ام چپاند. نخودچی کشمش بود و آبنبات و چند تایی شیرینی کشمشی. قبل از اینکه از خانه بیرون بزنم، فهمیدم یکی از خاله ها آرام دارد گریه می‌کند. دوستم زنگ زده بود و گفته بود پایین منتظر است و من فکر می‌کردم خیلی دیر شده است. مطمئن بودم که کمی غرغر خواهم شنید چون دیرمان شده است. فقط از خانه دویدم بیرون. عمه از پنجرهٔ آپارتمان آب پشت سرم پاشید و من با لبخندی عجله‌ای دست تکان دادم. وقتی ماشینی ندیدم، فهمیدم آدرس خانهٔ خودمان که چند کوچه آن طرف‌تر است را به دوستم داده‌ام. هنوز میخواستم قدم تند کنم که عمه داد زد: «لباسات...!» نشنیدم. یعنی درست نشنیدم. برگشتم و نگاهش کردم: _ چی؟ _ لاباللبل... _ نمی‌فهمم... دیر شده است. دوباره همان راه را برگشتم. تند تند راه می‌رفتم و انگشت هایم را تکان تکان می‌دادم. زیر لب زمزمه می‌کردم: «وقت گیر آوردی عمه...؟» _ چـی‌شده؟ _ می‌گم لباسات! رنگ از رخم می‌پرد و خداروشکر می‌کنم. چون خیلی ناگهانی راه افتاده بودم، لباس هایم را خیس از لباسشویی بیرون کشیده بودم و توی خانهٔ عمه انداخته بودم تا خشک شوند. عمه از پنجره لباس ها را برایم پایین می‌اندازد. توی هوا لباس ها را می‌قاپم و ته کیفم می‌چپانم و می‌دوم سمت خانهٔ خودمان. نگاهم که به ماشین پراید داغان می‌افتد، آه از نهادم بلند می‌شود. حدس های مختلف از همین حالا دارند در ذهنم مرور می‌شوند. لابد سرعتش کم و است خطرناک است و لابد بین راه هم خراب خواهد شد و... رضا از ماشین بیرون می‌آید و من را به یک آغوش گرم در آن آتش‌باران سرظهر می‌کشد. _ به... حاج علی... دیگر سلام و علیک و احوال پرسی بماند. در جلو را باز می‌کنم و می‌نشینم. سوار ماشین می‌شوم یا جهنم؟ زبان به کام می‌گیرم. لابد کولرش را می‌زند دیگر. استارت را که می‌زند، فاتحهٔ خودم را می‌خوانم. نگاهش می‌کنم: _ گواهینامه... _ نه ندارم... می‌خندد: _ معلومه؟ فقط با یک خندهٔ ترسیده سر تکان می‌دهم. هنوز شروع نشده خیس عرق شده‌ام. _ ببخشید دیگه کولرم خرابه... فقط سر تکان می‌دهم. مغزم شروع به غرغر می‌کند. گرم است. رانندگی بلد نیست. اگر... در نطفه خفه‌اش می‌کنم. والا همین مانده در این وضعیت یکی هم در گوشَت غرغر کند. رضا می‌گوید یکی از این مسیر‌یاب‌های ایرانی را باز کنم و مسیر را به فلان جا برایش بگویم. _ میخوایم بریم دنبال حسن؟ می‌گوید: _ نه... جایی کار دارم اول بعد گوشی‌اش زنگ می‌خورد و همزمان هم رانندگی می‌کند و هم من به او آدرس می‌دهم و هم با تلفن حرف می‌زند. دو سه باری کوچه ها را رد می‌کند و مسیریاب مجبور می‌شود مسیر را عوض کند. لجم می‌گیرد. دهان مغزم را محکم می‌گیرم که غر نزند. حداقلش داری می‌روی کربلا دیگر. غر زدنت چیست؟ نکند می‌خواهی همین را هم ازت بگیرند؟ مغزم ساکت می‌شود. رضا تلفنش تمام شده است و الان دارد برایم تعریف می‌کند که یک هفته است ماشین دست او است و این طرف و آن طرف رفته است. من هم میخندم که اگر این بعد از یک هفته‌ات است، دفعه اول چه کرده‌ای؟ و بین حرف هایش می‌پرم که اینجا برو راست و فلان جا را بپیچ. خلاصه که به مقصد اول می‌رسیم. او از ماشین پیاده می‌شود و می‌رود تا کارش را انجام بدهد. من هم از فرصت استفاده می‌کنم و زنگ می‌زنم به آن یکی عمه‌ام که من در راه فلان جا هستم و بله حتما و محتاجیم به دعایتان و خنده و سلامت باشید و خداحافظ. رضا برمی‌گردد و می‌رویم دنبال هم‌سفر چهارم‌مان. حسن هنوز دارد زنگ می‌زند که عجله کنید و دیر شد. توی راه، موکبی داشت هندوانه پخش می‌کرد. گرم بود ولی واقعا چسبید. به در خانه‌شان که می‌رسیم کنسل می‌کند! البته کنسل که نمی‌شود گفت. لغو می‌کند. پارسی صحبت کنیم دیگر... رضا سریع گوشی‌اش را در می‌آورد که یکی دیگر را هماهنگ کند. ساکت می‌نشینم و حرص می‌خورم. چه نیازی هست حالا چهار نفر باشیم؟ ولی چون من خودم هماهنگ نشده بودم و بعدا بهشان اضافه شدم، لام تا کام چیزی نمی‌گویم. هوا چنان گرم بود که می‌خواستم زمین را گاز بزنم. این که چه ربطی دارد هم به هیچکس مربوط نیست. حالا شاید اگر آب به من رساندند دیگر زمین را گاز نزنم. مسیریاب را می‌زنم و می‌رویم به سمت مسافر چهارم جدیدمان. او زنگ می‌زند و کمی با رضا صحبت می‌کند. آنچه از صحبت‌هایشان می‌فهمم این است که او اجازهٔ خروج از کشور ندارد. رضا دارد تمام تلاشش را می‌کند تا کارهای او هماهنگ شود. در این بین به حسن هم زنگ می‌زند که فلانی لغو کرده و الان فلانی را هماهنگ را کرده‌ام. به نظرم حسن هم خیلی راضی نیست. چند دقیقهٔ بعدش زنگ می‌زند و او هم کنسل...نه ببخشید، لغو می‌کند. @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری²... نفس راحتی می‌کشم. سفر با تعداد بالا به من یکی که کیف نمی‌دهد. مغزم می‌گوید: کیف؟ مگر سفر سیاحتی می‌روی؟ چشم غره می‌روم و خودش ساکت می‌شود. حالا این وسط رضا شوخی‌اش گرفته است و من را اذیت می‌کند. با سرعت رانندگی می‌کند و ویراژ می‌رود. من به او هم چشم غره‌ای دوستانه‌تر می‌روم و خودش معذرت خواهی می‌کند. به حسن زنگ می‌زنم که بیاید پایین و ما نزدیکیم. به خانهٔ حسن می‌رسیم؛ ولی پیدایش نمی‌کنیم. زنگ می‌زند که کوچه را بیایید پایین چون لوکیشن کمی اشتباه است. ما هم جلوتر می‌رویم و مقابل حسن پارک می‌کنیم. پدرش هم از در خانه بیرون می‌آید. من و رضا از ماشین پیاده می‌شویم و دست می‌دهیم. سلام و احوال پرسی و شوخی های معمول را هم انجام می‌دهیم. حسن یک‌سری کیسه و وسیله روی صندلی های عقب می‌گذارد و مشغول تمیز کردن شیشه های جلوی ماشین با دستمال و آب می‌شود. دوباره سوار می‌شویم و حسن پشت فرمان می‌نشیند. پدرش نکاتی را می‌گوید و راه می‌افتیم. حداقلش حسن گواهینامه دارد و راننده است. از همان اول ناله‌اش در می‌آید که این چه ماشینی است که پنجرهٔ راننده‌اش باز نمی‌شود؟ تازه کولرش هم خراب است. لبخند می‌زنم. مغزم انگار خوشحال است که دارد شنیده می‌شود. خداراشکر یک بطری شربت و کمی خوراکی‌ برای توی راه آورده است. مثل اینکه کمی نان بدون غذا هم آورده است. شربت را می‌گیرم و بطری را سر می‌کشم. ماشین راه می‌افتد. حسن می‌گوید اول باید جایی برویم و من اینبار جلوی مغزم را نمی‌گیرم تا با خیالت راحت غر بزند که مگر دیرمان نشده بود...؟ خداراشکر جای دوری نمی‌رود. خانهٔ دوستش همین بغل است و او می‌رود برای خداحافظی و البته عینک آفتابی دوستش را هم امانت می‌گیرد. اولین باری بود که با دوستانم سفر رفتم؛ آن هم زمینی. از همان اول به شوخی و خنده گذشت. حسن ماشین را انداخت توی جادهٔ ساوه. هنوز دو ساعت نیست که راه افتاده‌ایم؛ ولی رضا روی صندلی‌های پشتی خوابش برده است. خورشید، نامردانه دنبال چشم های من میگردد و آفتاب دم عصر مدام چشم‌هایم را می‌زند. گهگاه صحبتی رد و بدل می‌شود، ولی من توی گوشی مشغولم و حسن هم رانندگی می‌کند. حسن جایی نزدیک ساوه پارک کرد تا من بروم و آب معدنی بخرم. یک چادر بزرگ است که زیرش انواع محصولات اناری ارائه می‌دهد. لواشک و آب انار گیری در حضور مشتری و رب انار و از این حرف‌ها. یک قفس مرغ و خروس هم جلوی چادرش است. به قول امروزی‌ها وایب خوبی داشت. یعنی همان حس و حال باحالی داشت. حسن کمی هم لواشک خرید و سوار شدیم. کمی جلوتر، رضا هم بیدار شد و برای نماز مغرب ایستادیم. حسن غر می‌زد که ما قرار بود تا شب برسیم و الان تا فردا صبح هم نمی‌رسیم. می‌رویم اول نمازمان را به امامت حسن می‌خوانیم. بعدش هم دستشویی. نفری ده هزار تومان! چه خبر است مرد حساب؟ جای چانه زدن ندارد البته. دستشویی تمیز و خوبی بود. من دارم حساب می‌کنم که این‌ها چقدر از این کار پول در می‌آورند که حسن رفته و سه تا لیموناد شیشه‌ای خریده است. من هم یک بسته کلوچه فومن می‌خرم و خلاصه جای خوانندهٔ این متن خالی. این‌بار من می‌روم عقب و رضا می‌رود جلو. کمی توی گوشی می‌چرخم، ولی زود پلک‌هایم سنگین می‌شود. دیشب نتوانسته بودم خوب بخوابم. وقتی که ساعت دوازده و نیم ظهر به من خبر دادند که دو ساعت دیگر عازم کربلا هستم، تمام خستگی‌ام پریده بود؛ ولی حالا دوباره خسته شده بودم. حسن اصرار می‌کند که دراز بکشم؛ ولی من مقاومت می‌کنم و همانطور نشسته، سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم. چشمانم گرم می‌شود و به خواب می‌روم. از آن خواب‌های عمیق که صدای توپ و تانک هم تکانت نمی‌دهد. ولی چیزهایی را متوجه می‌شوم. یک جایی توی مسیر، حسن می‌گوید: _ حاجی این سختشه اینجوری خوابیده... گردنش خشک شد... رضا هم وسایل را از صندلی عقب جمع می‌کند و و یک ساک زیر سر من می‌گذارد و من را آرام پایین می‌کشد تا دراز بکشم. برای من چند لحظه ولی فکر کنم چند ساعت بعدش، متوجه می‌شوم سگ ولگردی دنبال ماشین افتاده است. در همین حد. و اینکه حسن چند باری ترمز می‌زند و در ماشین را باز می‌کند و با خنده داد می‌زند: _ برو اونور دیگه...! و از آن به بعد تمام آنچه می‌بینم سیاهی است... @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری³... _ آقا اینجا پارک نکن...! همه نگاهش می‌کنیم. ادامه می‌دهد: _ اینجا محیط کارگاهیه... ماشین میاد و میره... می‌برن ماشینتون رو ها... من و رضا وسیله‌های‌مان را برمی‌داریم و از ماشین پیاده می‌شویم. آفتاب ساعت ده صبح هم داغ است چه برسد به ظهر. از مرد تشکر می‌کنیم و حسن می‌رود تا کمی عقب‌تر پارک کند. نگاهی بهشان می‌اندازم. چند مرد هستند که زیر آفتاب ایستاده‌اند و لباس‌هایشان کاری است. البته نه لباس کار؛ ولی لباس های آزاد و غیر رسمی. من و رضا قدم‌زنان از کنارشان رد می‌شویم. رو کردم به یکی‌شان و پرسیدم: _ دینار چند؟ _ ۱۱٠ تومن... به رضا نگاهی می‌اندازم. تشکر می‌کنیم و رد می‌شویم. همانطور که قدم می‌زنیم به سمت مرز، در مورد اینکه من و حسن ۱۲۳ هزار تومان قیمت دینار داشتیم و اینجا می‌گوید ۱۱٠ هزار تومان صحبت می‌کنیم. و من در همین حال به دور و اطرافم نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چقدر سوت و کور و خالی است. نه هیچ شور و شوقی به آدم تزریق می‌شود، نه اصلا کسی اینجاست! تا حالا زمانی غیر از اربعین این سمت نیامده بودم. داخل ساختمان پایانه مرزی ایران که می‌شویم، بوی رنگ توی صورتم می‌زند. دارند بخش هایی را رنگ می‌کنند و چیز هایی را تعویض و تعمیر می‌کنند برای اربعین. حسن هم از در آن طرف سالن وارد می‌شود. چقدر سریع راه می‌رود این پسر که با ما رسید. وسایل را روی صندلی های انتظار می‌گذاریم. در مورد جای ماشین می‌پرسم و می‌گوید یکم بالاتر یک جایی پارک کرده است. رضا پیش وسایل می‌ماند و ما می‌رویم تجدید وضو. با ظاهری آراسته‌تر برمی‌گردم. شارژرم را در می‌آورم و گوشی‌ام را می‌زنم به شارژ. آن‌ها هم ساک و کوله‌ها را کنار من می‌گذارند و می‌روند پیش همان مردی که به ما گفت پارک نکنیم تا پول ها را دینار کنند. من چشم‌هایم را ریز می‌کنم و در حالی که با گوشی کار می‌کنم، دانه به دانه آدم ها را زیر نظر می‌گیرم. یکی از اینها قیافه‌اش خیلی دزد است. خدا من را ببخشد. سیگار هم می‌کشد. در منطق مغز من این فرد دزد است و هیچ اعتراضی وارد نیست. از افکار خودم خنده‌ام می‌گیرد. حسن و رضا برمی‌گردند. مثل اینکه ۷٠ هزار دینار گرفته‌اند، بخشی را نقد داده‌اند و بخشی‌اش را الان می‌خواهند کارت به کارت کنند. حسن گوشی‌اش را می‌زند به شارژ و می‌گوید حواسم به گوشی او هم باشد و بعد هر دو می‌روند که کارت به کارت کنند. چشمانم ریزتر می‌شوند. الان دیگر احساس می‌کنم خودم هم دزدم. کارشان طول می‌کشد. نمی‌دانم چه مشکلی دارند که یک کارت به کارت ساده انقدر طول کشیده است. گوشی‌ام صد در صد شده است و از برق می‌کشَمَش. آن ها هم کارشان تمام می‌شود و برمی‌گردند پیش من. إنّکما إلیِّ راجعون... بازگشت شما به سوی من است؛ چون کیف‌هایتان دست من است که حالا کاری نداریم. مثل اینکه بخشی که سهم من بوده است را توانسته بودند واریز کنند، ولی رضا نتوانسته بود سهم خودش را واریز کند. به اینترنت من وصل می‌شود و یک‌بار هم با درگاه‌های پرداخت اینترنتی تلاش می‌کند. خب الحمدالله مشکلمان حل شد. گذرنامه‌ها را آماده می‌کنیم و می‌رویم سمت گیت خروجی. قبل از اینکه جلوتر برویم، حسن ما را نگه می‌دارد. مثل اینکه باید عوارض خروج از کشور بپردازیم... چقدر؟ ۳٠٠ هزار!!! ریال البته. حسن با همان گوشی برای هر سه‌مان را پرداخت می‌کند. هر چه اصرار می‌کنیم نمی‌گذارد خودمان پرداخت کنیم. نگاهی به ساعت می‌اندازم. ده و نیم است و تا همین الان کلی معطل کرده‌ایم. به ظهر می‌خوریم و پدرمان در می‌آید. ولی فعلا چیزی نمی‌گویم. آخر صفِ نه چندان بلند می‌ایستیم. نوبت ما که می‌رسد، می‌گوید عوارض را پرداخت نکرده‌اید. با چشمان درشت نگاهش می‌کنیم. توضیح می‌دهد که سایت کمی طول می‌کشد تا ثبت کند. برمیگردیم و منتظر می‌نشینیم. حسن نان بربری را از ساکش بیرون می‌کشد و به ما هم تعارف می‌کند. بلاخره تُرک است و بربری‌اش. رضا نمی‌گیرد ولی من تکه‌ای می‌کنم. بربری بیات شده‌ای که شبیه لاستیک است. همان را سق می‌زنم. گشنه‌ام. بطری یک و نیم لیتری آب خنک هم کنارمان است و می‌خوریم. مردی کلافه دارد از کنارمان رد می‌شود. حسن به او هم نان تعارف می‌کند. مرد می‌خندد و دست حسن را رد می‌کند. در مورد عوارض می‌پرسد و کم کم با حسن هم‌صحبت می‌شود. می‌گوید دوستش رفته است و عوارض او هنوز ثبت نشده است. بعدا فهمیدم دوستش همان مرد مشکوکی بود که مغز من او را دزد تشخیص داده بود! بعد از نیم ساعت، بلند می‌شویم و جلو می‌رویم. توی صف که اینبار بلندتر از قبل است می‌ایستیم. حسن و رضا گوشی‌هایشان را چک می‌کنند و می‌فهمند یک پیامک به گوشی‌شان آمده است در مورد ثبت شدن پرداخت عوارض. ولی به گوشی من چیزی نیامده است. پس من اول می‌روم جلو که اگر من نتوانستم رد شوم، حسن و رضا رد نشده باشند که من این طرف تنها بمانم. @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری⁴... گذرنامه را می‌دهم و خدا خدا می‌کنم که به خاطر من گرفتار نشویم. خدا لبخند می‌زند و طرف می‌گوید هنوز عوارضت ثبت نشده است. گذرنامه را می‌گیرم و برمی‌گردیم تا دوباره بنشینیم. حسن و رضا می‌نشینند و به روی من نمی‌آورند که به خاطر من معطل شده‌اند؛ ولی من که خودم می‌فهمم. می‌گوییم و می‌خندیم؛ ولی خنده‌های من کمی عصبی شده است. در ذهنم چنان افکار به هم می‌پیچند که از آمدنم پشیمانم می‌کنند. نکند به خاطر من نتوانند بروند؟ نکند مشکل من حل نشود و چون من نمی‌توانم برگردم، آنها هم مجبور شوند برگردند؟ نکند... احساس می‌کنم شلوارم به جایی می‌چسبد و از افکار اسیدی‌ام بیرون می‌آیم. زیر این نیمکت‌های سرامیکی که رویش نشسته‌اند، چوبی است و تازه رنگ شده است. سریع خودم را عقب می‌کشم. _ رنگ! رنگ! حسن و رضا هم به سرعت از روی نیمکت ها بلند می‌شوند. رضا می‌گوید: _ نه اون زیرشه فقط که رنگیه... روش اوکیه. شلوارت که چیزی نشد؟ سر تکان می‌دهم که نه و رنگش خیس نبود و من خوبم. همه خودمان را با گوشی‌هایمان سرگرم می‌کنیم. بطری آب تقریبا خالی و کاملا گرم شده است. می‌پرسم که بروم آبش کنم؟ و حسن می‌گوید نیاز نیست و آن‌طرف مرز آب هست. بیست دقیقهٔ بعدش دوباره بلند می‌شویم و می‌رویم جلو تا بلکه ردمان کند و من هنوز پیامی در مورد ثبت شدن پرداخت عوارض در گوشی‌ام ندیدم. گذرنامه‌ام را می‌دهم و شکر خدا قبول می‌کند. من رد می‌شوم. حسن هم رد می‌شود. گذرنامهٔ رضا را که می‌گیرد، با اکراه می‌گوید: _ دوماه فقط اعتبار داره پاسپورتت... ولی برو... و مهر می‌زند. نفس راحتی می‌کشیم و رد می‌شویم. از در گمرک ایران که بیرون می‌آییم، یک آبخوری بزرگ آنجا است؛ ولی آبش جوش است. کمی پیاده‌روی می‌کنیم تا به ساختمان پایانه مرزی عراق برسیم و رد شویم. جایی ناکجا. میان دو کشور. جایی که هیچ کدام از این دو کشور هنوز مسئولیتش را گردن نگرفته‌اند. نیم نگاهی به حسن می‌اندازم و خودش منظورم را می‌فهمد. _ آب خنک هم پیدا می‌کنیم حالا عجله نکن... @morakkab .
. پشمالیوم... _ مُرد که مُرد... پای لنگش را روی زمین می‌کشد و محتویات پاکت سیاه را خالی می‌کند توی جیب های شلوار پاره‌اش. صدای بلندگو می‌گوید: _ درس سوم: بیسمی الله الرحمن الرحیم... عمو نگاهی به پسرش می‌اندازد و چشم غره می‌رود و پسر شانه بالا می‌اندازد که اگر عرضه داشتید خودتان قرآن پیدا می‌کردید. این‌طرف ولی دختر هنوز به مردی با موهای فرفری کثیف که دور می‌شود خیره شده است. فک‌ش سفت شده است. یک قطرهٔ اشک روی روسری سیاهش می‌چکد و اخم هایش محکم‌تر دَرهم می‌رود. پدرش از در خانه بیرون می‌آید. _ بله خیلی لطف کردید... سلامت باشید، بله خدابیامرزه ایشون رو مرد بزرگی بودن... نگاهی به دخترش می‌اندازد و توی گوشی می‌گوید: _ بله بله... حتما تشریف بیارید برای هفتم... خدا... خداحافظ. دکمهٔ قطع را می‌زند و زیر لب غر غر می‌کند: _ چقدر حرف می‌زنه این شوهر کوکب خانم... نگاهش به نگاه خیرهٔ دخترش می‌افتد. کمی جلوتر می‌رود و دستی را آرام دور شانه‌هایش می‌پیچد: _ ثنا جان بابا... خوبی؟ دختر اشک‌ش را پاک می‌کند. پدر او را محکم‌تر به سینه‌اش می‌فشارد. _ می‌دونم دخترم... دلمون برای بابا بزرگ تنگ میشه... صدای گریه ها و ناله های بلند همسرش از داخل خانه می‌آید، ولی او دلش قرص است که بقیه آرام‌ش می‌کنند. الان ثنا مهم‌تر است. _ اون آقاهه... خیلی پررو بود پدر ابرو بالا می‌اندازد و به انتهای کوچه نگاه می‌کند. ثنا با چشم های آبکی به پدرش نگاه می‌کند. _ از اون پک های آب‌میوه و کیک می‌خواست. بهش گفتم فاتحه بفرست... برسه به روح باباجون که مرده... گفت مُرد که مُرد! پدر به چشم های گشاد شده دخترش نگاه می‌کند و بعد هر دو دستش را دور او حلقه می‌کند. _ اشکال نداره... ولش کن... دختر سرش را روی سینهٔ پدر می‌گذارد و دست هایش را دور کمر پدر حلقه می‌کند. بعد یک دستش را باز می‌کند تا به گوشهٔ کوچه اشاره کند. _ اون پاکت سیاه رو هم انداخت اونجا و رفت... پدر نگاهی به سمتی که ثنا اشاره کرده است می‌کند و بعد هر دو ساکت می‌شوند. پدر لبخند می‌زند. _ اینا گربه های حیاط باباجونت نیستن؟ ثنا هم لبخند می‌زند. _ چرا... اونا هم عزادارن... فکر کنم اون سیاهه باباشه... بعد به پدرش نگاه می‌کند. پدرش چشم گشاد می‌کند که من سیاهم پدر سوخته؟ و ثنا می‌خندد. هر دو به سمت در خانه قدم می‌زنند. ثنا دارد فکر می‌کند کمی از مرغ های ناهار را برای این گربه‌ها بیاورد و پدر دارد فکر می‌کند که اگر دوباره غریبه‌ای زنگ خانه را زد، بهتر است خودش در را باز کند. گربهٔ سیاه، همسرش را محکم‌تر بغل می‌کند و احتمالا گربهٔ دیگر نیشخند می‌زند که زن به این جوانی داری که نوهٔ مَش غلام‌رضا فکر کرد من دخترتم و لابد آن سیاهه هم او را هل داده است عقب که تو لیاقتت همان آشغال گوشت است و مهریه‌ات هم یک پرس سبزی‌پلو با ماهی را می‌دهم و خلاص و تو لیاقت بغل‌های من را نداری و بعد گربهٔ دیگر خندیده است و گفته است تو پشمالیوم منی و قهر نکن حالا و بعد آن سیاهه لبخند زده است. صدای بلندگو قطع می‌شود و بعد از چند لحظه می‌گوید: _ درس چهارم: بیسمی الله الرحمن الرحیم... @morakkab .
. و من در راه سفری به شهر بناب که احتمالا بلافاصله بعد از آن هم، سفری دیگر به کربلا دارم، سفرنامه‌ای از سفر قبلیم می‌نویسم... عجب دنیا (: .
. سفر به خانهٔ پدری⁵... می‌گوید لا و هر کوفت و مرضی که مبنی بر رد نشدن رضا از مرز باشد. ته دلم خالی می‌شود. حسن که از مرز گذشته است، برمی‌گردد و من هم که پشت سر رضا بودم. آنها چرت پرت هایی به زبان عربی کُردی تحویل رضا می‌دهند و رضا هم با یک عربی دست و پا شکسته جواب می‌دهد. زضا پاسپورتش را می‌گیرد و کلافه به ما نگاه می‌کند. _ ایران مهر زد برام ولی اینجا می‌گه باید بیشتر حداقل شیش ماه وقت داشته باشه... و پاسپورت من دو ماه وقت داره... حسن و رضا غرغر می‌کنند که حالا دو ماه است و زود برمی‌گردیم و زنکهٔ فلان فلان شده، کارش یک مهر بود دیگر و... من ولی سردم شده است. احتمالا بخاطر اسپیلت های اینجا است. مشخص است که نو اند و سرمای سوزناکش با گرمای وحشتناک بیرون خیلی شبیه‌اند... در این که هر دو زیادی‌اند. خانم عراقی هنوز دارد با رضا حرف می‌زند. حسن هم جلو می‌رود تا کمک رضا حرف هایش را ترجمه کنند. بعد از چند دقیقه پیش من برمی‌گردند. خلاصه که رضا باید برگردد ایران و از این گذرنامه زیارتی های آبی بگیرد. از این‌ها که ما داریم. رضا برمی‌گردد سمت ایران و ما هم همانجا روی صندلی های آهنی می‌نشینیم. از آن صندلی ها که بیمارستان ها دارند. با حسن شوخی می‌کنیم و می‌خندم. برای آخرین لحظات گوشی‌هایمان را نگاه می‌کنیم که رومینگ در کمین است... همان‌جا نشسته بودیم که یکی از این مأمور های عراقی سمت‌مان آمد. بین خودمان بماند که کمی ترسیدم. او حرف می‌زد و ما عصبی می‌خندیدیم. مشکوک شده بود و سوال می‌کرد و ما هم چون نمی‌فهمیدیم، ترسیده می‌خندیدیم. احساس کردم او می‌گوید هفت ماهه و ما می‌گوییم ای جانم چند سالشه؟ همان زنی که گذرنامه های ما دستش بود، این مامور عجیب و غریب را صدا زد که بابا اینها مشکلی ندارند و کاری با اینها نداشته باش. البته ما که نمی‌فهمیدیم چه می‌گوید؛ من فقط حدس زدم. بعد که مامور رفت تا شخص جدیدی را برای گیر دادن پیدا کند، همان زن ما را صدا زد. رفتیم جلو. گذرنامه‌هایمان را چپاند توی دستمان و ردمان کرد. هر دو لال شده باشیم انگار، یا شاید هم ترسیده باشیم، هیچ حرفی درمورد اینکه ما منتظر رضا هستیم و اینها نتوانستیم بزنیم. و در که باز شد بیرون رفتیم، صدایی توی سرم پیچید که به جهنمی به اسم عراق خوش آمدید. شاید اگر قبلش زیر باد خنک اسپیلت نبودم، انقدر گرما را عمیق درک نمی‌کردم. @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری⁶... جهنمی به اسم عراق. به همان اندازه گرم و به اندازهٔ بهشت خلوت. البته که ان‌شاءالله همه بهشتی باشیم. تا به حالا مرز عراق را انقدر خلوت ندیده بودم. نه خبری گریهٔ بچه ها است و نه خبری از مداحی و موکب و هر چیزی که بشود به اربعین ربطش داد. حتی ماشینی هم نمی‌بینم. ته دل خودم خالی می‌شود ولی ته دل حسن را خالی نمی‌کنم. فعلا هردویمان نصف فکرمان پیش رضا است و داریم از نصفه دیگر استفاده می‌کنیم. فقط الان می‌دانیم که تشنه‌ایم و نماز ظهرمان را نخوانده‌ایم. گنبد و گلدستهٔ یک مسجد را می‌بینیم، ولی برای رفتن تا آنجا در این گرمای وحشتناک زیادی دور است. یک سوپری کوچک می‌بینم. خیلی دور نیست. باهم می‌رویم آنجا. به محض اینکه پایمان را داخل می‌گذاریم، باد کولر گازی هر دویمان را از مرگ حتمی نجات می‌دهد. در مورد نمازخانه می‌پرسیم و دری را نشانمان می‌دهد. غربت می‌دانید یعنی چه؟ وقتی در مورد غربت امیرالمومنین حرف می‌زنیم، وقتی در مورد غربت حضرت زینب سخن می‌گوییم، دقیقا چه چیزی را برای مخاطب صحنه سازی می‌کنیم؟ من این غربت را به چشم دیدم. وارد در که شدیم، رستورانی بود که گوشهٔ همین رستوران، زیراندازی برای نماز پهن کرده‌اند. به جرئت می‌توانم دست هایم داشت می‌لرزید. بین شاید صد یا دویست مرد گندهٔ عربی با شکم هایی که میز فشار می‌آورد و صدای قاشق و چنگال، تا زیرانداز رفتیم. و آنجا بود که فقط دو تا مهر دیدیم. من احساس تنهایی می‌کردم. احساس می‌کردم ناتوان‌ترین موجود عالم شده‌ام. نصف تعالیم دین را در مورد عظمت خدا درک کردم. به بی‌دینی خودم پی بردم. مظلومیت را درک کردم. ناامنی را درک کردم. غربت را درک کردم. بچه های اپستین را درک کردم. بچه باشی، در جزیره باشی، عاقبتت را ندانی و چند مرد با نیت های پلید دوره‌ات کرده باشند، روضه است. باید برایش هزاران سال ضجه زد. تازه این مرد هایی که دور ما بودند، ما از نیتشان چیزی نمی‌دانستیم. نفهمیدیم فقط چگونه نمازمان را خواندیم و بیرون زدیم. گلوی من خشک‌تر از قبل شده بود، ولی دیگر آب نمی‌خواستم. امنیت می‌خواستم. خنکی و باد کولر گازی نمی‌خواستم. من هیچ چیزی جز نجات دادن خودم نمی‌خواستم. و البته نجات دادن حسن. با تمام سرعتی که می‌شد آمدیم بیرون. من به دست‌های لرزانم نگاه می‌کردم و حسن هم مثل من در تمام مدت ساکت بود. اولین کلمه را خودم گفتم: _ جواد عزتی یه فیلم سینمایی داره که توش می‌گه: "چقدر وحشتناک بود...!" اون الان ماییم... و هر دو خندیدیم. خنده‌ای اجباری که فقط فضا را عوض کند. و من تا لحظاتی که در تهران، مادرم را در آغوش گرفتم، هنوز هم این غربت را حس می‌کردم. و بعد از آن آرام شدم. کمی زیر آفتاب جلو می‌رویم تا به سایه‌بان بزرگی برسیم. آنجا دو تا صندلی سنگی است. من که نمی‌نشینم؛ چون داغ است. حسن هم می‌نشیند و می‌سوزد. بعد هم به من می‌گوید: _ بشین... عادت می‌کنی... فقط اولش درد داره... با هم می‌خندیم. جلوی این صندلی ها، چند ماشین سواری است. یکی دو تا راننده جلو می‌آیند و ما دست و پا شکسته بهشان می‌فهمانیم که إنّا مُنْتَظِر... صَدیقی... صَدیقی... البته اینها را حسن می‌گوید، من فقط تایید می‌کنم. حسن هنوز رومینگ نشده است و با رضا تلفنی حرف می‌زند. مثل اینکه رضا حالا حالا ها قرار نیست بیاید. اصرار هم دارد که ما برویم و او خودش را برساند. نگران به حسن نگاه می‌کنم: _ دینارای من دست رضاست... _ من دینار دارم نگران نباش دلم کمی آرام می‌شود. _ چقدر داری؟ نگاهی توی کیفش می‌اندازد. _ فکر کنم هفتادتایی دارم... نزدیک به یک ساعت در آن گرمای سوزناک می‌نشینیم. حسن می‌رود آن جلو‌ها و تشنه‌تر از قبل برمی‌گردد. بعد با هم می‌رویم جلوتر. تقریبا یک ربع راه است. آنجا ماشین خیلی زیاد است. شاید. راننده‌ای بین راه سوارمان می‌کند و من خداراشکر می‌کنم که کسی آمده و داریم می‌رویم و حسن هم با رضا ساعت مشخصی جای مشخصی در نجف قرار گذاشته است و الحمدالله و به درک که گرم است و کولر ندارد و عوضش داریم می‌رویم و دیگر نشستن و انتظار کشیدن نداریم. بعد راننده شروع می‌کند که فلان‌قدر دینار می‌گیرم. حسن بحث می‌کند. فایده ندارد. پیرمردی می‌آید دم در ماشین که ایرانی است. گل از گلم می‌شکفد. پیرمرد می‌گوید: _ خیلی گرون میگِس... و من دلم قنج می‌رود برای لهجهٔ اصفهانی‌اش. از ماشین مرد عراقی پیاده می‌شویم. او تمام تلاشش را می‌کند تا مسافرهایش را نگه دارد. البته وقتی ما می‌گوییم فقط پانزده دینار می‌دهیم، به اقا بر می‌خورد و می‌گوید فقط بیست دینار و قید این مسافران ایرانی را می‌زند. البته بعدتر هر از گاهی دوباره تلاشی می‌کند و ما نم پس نمی‌دهیم. با پیرمرد اصفهانی هم صحبت می‌شویم. مثل اینکه عازم سامرین کاظرا است. ببخشید. انقدر آنجا گفتیم کاظمین سامرا که دیگر زبانم درست در دهانم نمی‌چرخد. @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری⁷... می‌گفت شما قیمت پایین پیدا کنید، من نجف هم می‌آیم. البته ما مخلص اصفهانی‌ها هم هستیم و خسیس هم خودم هستم و... حالا جد و آباءم را نمی‌دانم. من زیر آفتاب ایستاده‌ بودم و حسن داشت با عربی دست و پا شکسته‌اش چانه می‌زد. آب دهانم را که قورت می‌دادم، گلویم تر که نمی‌شد، هیچ؛ دهانم هم خشک می‌شد. سه نفر را دیدیم که دارند از دور می‌آیند. خداراشکر کردیم که مسافر آمده و شاید راننده‌های عراقی ارزان‌تر با ما تا کنند. یک جوان با چفیه‌ای سبز روی سرش که ریش مدل دار و لباس لش و خالکوبی روی دست دارد و یک جوان دیگر که کمی ساده‌تر است، با ریش های پر ولی نه خیلی بلند. و البته یک جوان دیگر که نمی‌دانم موهایش را در آسیاب سفید کرده است یا واقعا کمی سنش بالا است. رهبری این اکیپ بامزه را همین شخص بر عهده گرفته است. جلوتر که می‌آیند، چند ایرانی مظلوم شده‌ایم که از پیدا کردن یک ایرانی دیگر، خیلی خوشحالیم. آنها چانه می‌زنند و من حسن عقب‌تر ایستاده‌ایم. هر دو کاملا شکه شده‌ایم. می‌گویم: _ خیلی برهوته... می‌گوید: _ گرمه... می‌گویم: _ تشنمه... _ قیمتا عجیب و غریب زیادن... _ باید فکرشو می‌کردیم... _ شاید پول کم بیاریم... _ حتی یه ون هم نیست... فقط سواری _ باید از مهران می‌رفتیم... _ خوب شد نماز رو خواندیم... _ کار رضا معلوم نیست کی درست بشه _ حالا چیکار کنیم؟ معلوم نیست "حالا چیکار کنیم" را کدام‌مان گفت. هر دویمان گفتیم. شاید هم هیچ‌کدام‌مان نگفتیم. تجربهٔ درمانده‌گی را هم باید به تجربهٔ غربت اضافه کنم. نفس عمیقی کشیدم و إنّا أنزلنا خواندم... @morakkab .
. بناب... در آذربایجان شرقی هوا فرق دارد. رنگ ها زنده‌تراند. مغازه های کباب فروشی بیشتراند و در سرمای تابستان چایی بیشتر می‌چسبد. حوزهٔ بناب، به اندازهٔ تمام تهران برایم زیباست. من عاشقانه حوزهٔ بناب را دوست دارم. عکسش را می‌گذارم برایتان. هر صبح، در هوای درختان بید مجنون نفس می‌کشم و روی چمن‌هایش آلو می‌خورم. بین بوته ها می‌دوم و عرش الهی برایم آهنگ: "آنه... تکرار غریبانهٔ روزهایت چه گونه گذشت..." می‌گذارد و از خنده ریسه می‌روند. من هم عبایم را روی شانه مرتب می‌کنم و گلو صاف می‌کنم و به خودم چشم غره می‌روم. همان نماز مغرب و عشاء روز اول، حاج آقای این حوزه‌ای که ما در شهر بناب مهمان‌شان هستیم گفت: _ خاک اینجا را منور کردید... خوش آمدید... گَدَم روی چشم ما گذاشتید... و من با تک تک کلماتش لبخند زدم و در دلم قربان صدقهٔ این لهجهٔ شیرین رفتم. صورت ماه ایشان خیلی به دلم نشست و از آن به بعد، عاشقانه‌تر حوزهٔ اینجا را تماشا کردم. ولی بعدش ذهنم خیلی درگیر شد. آیا مگس های اینجا به جای ویز ویز کردن، گیز گیز می‌کنند؟...(: @morakkab .