.
سفر به خانهٔ پدری⁴...
گذرنامه را میدهم و خدا خدا میکنم که به خاطر من گرفتار نشویم. خدا لبخند میزند و طرف میگوید هنوز عوارضت ثبت نشده است. گذرنامه را میگیرم و برمیگردیم تا دوباره بنشینیم. حسن و رضا مینشینند و به روی من نمیآورند که به خاطر من معطل شدهاند؛ ولی من که خودم میفهمم. میگوییم و میخندیم؛ ولی خندههای من کمی عصبی شده است. در ذهنم چنان افکار به هم میپیچند که از آمدنم پشیمانم میکنند. نکند به خاطر من نتوانند بروند؟ نکند مشکل من حل نشود و چون من نمیتوانم برگردم، آنها هم مجبور شوند برگردند؟ نکند... احساس میکنم شلوارم به جایی میچسبد و از افکار اسیدیام بیرون میآیم. زیر این نیمکتهای سرامیکی که رویش نشستهاند، چوبی است و تازه رنگ شده است. سریع خودم را عقب میکشم.
_ رنگ! رنگ!
حسن و رضا هم به سرعت از روی نیمکت ها بلند میشوند. رضا میگوید:
_ نه اون زیرشه فقط که رنگیه... روش اوکیه. شلوارت که چیزی نشد؟
سر تکان میدهم که نه و رنگش خیس نبود و من خوبم. همه خودمان را با گوشیهایمان سرگرم میکنیم. بطری آب تقریبا خالی و کاملا گرم شده است. میپرسم که بروم آبش کنم؟ و حسن میگوید نیاز نیست و آنطرف مرز آب هست. بیست دقیقهٔ بعدش دوباره بلند میشویم و میرویم جلو تا بلکه ردمان کند و من هنوز پیامی در مورد ثبت شدن پرداخت عوارض در گوشیام ندیدم. گذرنامهام را میدهم و شکر خدا قبول میکند. من رد میشوم. حسن هم رد میشود. گذرنامهٔ رضا را که میگیرد، با اکراه میگوید:
_ دوماه فقط اعتبار داره پاسپورتت... ولی برو...
و مهر میزند. نفس راحتی میکشیم و رد میشویم. از در گمرک ایران که بیرون میآییم، یک آبخوری بزرگ آنجا است؛ ولی آبش جوش است. کمی پیادهروی میکنیم تا به ساختمان پایانه مرزی عراق برسیم و رد شویم. جایی ناکجا. میان دو کشور. جایی که هیچ کدام از این دو کشور هنوز مسئولیتش را گردن نگرفتهاند. نیم نگاهی به حسن میاندازم و خودش منظورم را میفهمد.
_ آب خنک هم پیدا میکنیم حالا عجله نکن...
@morakkab
.
.
پشمالیوم...
_ مُرد که مُرد...
پای لنگش را روی زمین میکشد و محتویات پاکت سیاه را خالی میکند توی جیب های شلوار پارهاش. صدای بلندگو میگوید:
_ درس سوم: بیسمی الله الرحمن الرحیم...
عمو نگاهی به پسرش میاندازد و چشم غره میرود و پسر شانه بالا میاندازد که اگر عرضه داشتید خودتان قرآن پیدا میکردید. اینطرف ولی دختر هنوز به مردی با موهای فرفری کثیف که دور میشود خیره شده است. فکش سفت شده است. یک قطرهٔ اشک روی روسری سیاهش میچکد و اخم هایش محکمتر دَرهم میرود. پدرش از در خانه بیرون میآید.
_ بله خیلی لطف کردید... سلامت باشید، بله خدابیامرزه ایشون رو مرد بزرگی بودن...
نگاهی به دخترش میاندازد و توی گوشی میگوید:
_ بله بله... حتما تشریف بیارید برای هفتم... خدا... خداحافظ.
دکمهٔ قطع را میزند و زیر لب غر غر میکند:
_ چقدر حرف میزنه این شوهر کوکب خانم...
نگاهش به نگاه خیرهٔ دخترش میافتد. کمی جلوتر میرود و دستی را آرام دور شانههایش میپیچد:
_ ثنا جان بابا... خوبی؟
دختر اشکش را پاک میکند. پدر او را محکمتر به سینهاش میفشارد.
_ میدونم دخترم... دلمون برای بابا بزرگ تنگ میشه...
صدای گریه ها و ناله های بلند همسرش از داخل خانه میآید، ولی او دلش قرص است که بقیه آرامش میکنند. الان ثنا مهمتر است.
_ اون آقاهه... خیلی پررو بود
پدر ابرو بالا میاندازد و به انتهای کوچه نگاه میکند. ثنا با چشم های آبکی به پدرش نگاه میکند.
_ از اون پک های آبمیوه و کیک میخواست. بهش گفتم فاتحه بفرست... برسه به روح باباجون که مرده... گفت مُرد که مُرد!
پدر به چشم های گشاد شده دخترش نگاه میکند و بعد هر دو دستش را دور او حلقه میکند.
_ اشکال نداره... ولش کن...
دختر سرش را روی سینهٔ پدر میگذارد و دست هایش را دور کمر پدر حلقه میکند. بعد یک دستش را باز میکند تا به گوشهٔ کوچه اشاره کند.
_ اون پاکت سیاه رو هم انداخت اونجا و رفت...
پدر نگاهی به سمتی که ثنا اشاره کرده است میکند و بعد هر دو ساکت میشوند. پدر لبخند میزند.
_ اینا گربه های حیاط باباجونت نیستن؟
ثنا هم لبخند میزند.
_ چرا... اونا هم عزادارن... فکر کنم اون سیاهه باباشه...
بعد به پدرش نگاه میکند. پدرش چشم گشاد میکند که من سیاهم پدر سوخته؟ و ثنا میخندد. هر دو به سمت در خانه قدم میزنند. ثنا دارد فکر میکند کمی از مرغ های ناهار را برای این گربهها بیاورد و پدر دارد فکر میکند که اگر دوباره غریبهای زنگ خانه را زد، بهتر است خودش در را باز کند. گربهٔ سیاه، همسرش را محکمتر بغل میکند و احتمالا گربهٔ دیگر نیشخند میزند که زن به این جوانی داری که نوهٔ مَش غلامرضا فکر کرد من دخترتم و لابد آن سیاهه هم او را هل داده است عقب که تو لیاقتت همان آشغال گوشت است و مهریهات هم یک پرس سبزیپلو با ماهی را میدهم و خلاص و تو لیاقت بغلهای من را نداری و بعد گربهٔ دیگر خندیده است و گفته است تو پشمالیوم منی و قهر نکن حالا و بعد آن سیاهه لبخند زده است. صدای بلندگو قطع میشود و بعد از چند لحظه میگوید:
_ درس چهارم: بیسمی الله الرحمن الرحیم...
@morakkab
.
.
و من در راه سفری به شهر بناب که احتمالا بلافاصله بعد از آن هم، سفری دیگر به کربلا دارم، سفرنامهای از سفر قبلیم مینویسم... عجب دنیا (:
.
.
سفر به خانهٔ پدری⁵...
میگوید لا و هر کوفت و مرضی که مبنی بر رد نشدن رضا از مرز باشد. ته دلم خالی میشود. حسن که از مرز گذشته است، برمیگردد و من هم که پشت سر رضا بودم. آنها چرت پرت هایی به زبان عربی کُردی تحویل رضا میدهند و رضا هم با یک عربی دست و پا شکسته جواب میدهد. زضا پاسپورتش را میگیرد و کلافه به ما نگاه میکند.
_ ایران مهر زد برام ولی اینجا میگه باید بیشتر حداقل شیش ماه وقت داشته باشه... و پاسپورت من دو ماه وقت داره...
حسن و رضا غرغر میکنند که حالا دو ماه است و زود برمیگردیم و زنکهٔ فلان فلان شده، کارش یک مهر بود دیگر و... من ولی سردم شده است. احتمالا بخاطر اسپیلت های اینجا است. مشخص است که نو اند و سرمای سوزناکش با گرمای وحشتناک بیرون خیلی شبیهاند... در این که هر دو زیادیاند. خانم عراقی هنوز دارد با رضا حرف میزند. حسن هم جلو میرود تا کمک رضا حرف هایش را ترجمه کنند. بعد از چند دقیقه پیش من برمیگردند. خلاصه که رضا باید برگردد ایران و از این گذرنامه زیارتی های آبی بگیرد. از اینها که ما داریم. رضا برمیگردد سمت ایران و ما هم همانجا روی صندلی های آهنی مینشینیم. از آن صندلی ها که بیمارستان ها دارند. با حسن شوخی میکنیم و میخندم. برای آخرین لحظات گوشیهایمان را نگاه میکنیم که رومینگ در کمین است... همانجا نشسته بودیم که یکی از این مأمور های عراقی سمتمان آمد. بین خودمان بماند که کمی ترسیدم. او حرف میزد و ما عصبی میخندیدیم. مشکوک شده بود و سوال میکرد و ما هم چون نمیفهمیدیم، ترسیده میخندیدیم. احساس کردم او میگوید هفت ماهه و ما میگوییم ای جانم چند سالشه؟
همان زنی که گذرنامه های ما دستش بود، این مامور عجیب و غریب را صدا زد که بابا اینها مشکلی ندارند و کاری با اینها نداشته باش. البته ما که نمیفهمیدیم چه میگوید؛ من فقط حدس زدم. بعد که مامور رفت تا شخص جدیدی را برای گیر دادن پیدا کند، همان زن ما را صدا زد. رفتیم جلو. گذرنامههایمان را چپاند توی دستمان و ردمان کرد. هر دو لال شده باشیم انگار، یا شاید هم ترسیده باشیم، هیچ حرفی درمورد اینکه ما منتظر رضا هستیم و اینها نتوانستیم بزنیم. و در که باز شد بیرون رفتیم، صدایی توی سرم پیچید که به جهنمی به اسم عراق خوش آمدید. شاید اگر قبلش زیر باد خنک اسپیلت نبودم، انقدر گرما را عمیق درک نمیکردم.
@morakkab
.
.
سفر به خانهٔ پدری⁶...
جهنمی به اسم عراق. به همان اندازه گرم و به اندازهٔ بهشت خلوت. البته که انشاءالله همه بهشتی باشیم. تا به حالا مرز عراق را انقدر خلوت ندیده بودم. نه خبری گریهٔ بچه ها است و نه خبری از مداحی و موکب و هر چیزی که بشود به اربعین ربطش داد. حتی ماشینی هم نمیبینم. ته دل خودم خالی میشود ولی ته دل حسن را خالی نمیکنم. فعلا هردویمان نصف فکرمان پیش رضا است و داریم از نصفه دیگر استفاده میکنیم. فقط الان میدانیم که تشنهایم و نماز ظهرمان را نخواندهایم. گنبد و گلدستهٔ یک مسجد را میبینیم، ولی برای رفتن تا آنجا در این گرمای وحشتناک زیادی دور است. یک سوپری کوچک میبینم. خیلی دور نیست. باهم میرویم آنجا. به محض اینکه پایمان را داخل میگذاریم، باد کولر گازی هر دویمان را از مرگ حتمی نجات میدهد. در مورد نمازخانه میپرسیم و دری را نشانمان میدهد.
غربت میدانید یعنی چه؟ وقتی در مورد غربت امیرالمومنین حرف میزنیم، وقتی در مورد غربت حضرت زینب سخن میگوییم، دقیقا چه چیزی را برای مخاطب صحنه سازی میکنیم؟ من این غربت را به چشم دیدم. وارد در که شدیم، رستورانی بود که گوشهٔ همین رستوران، زیراندازی برای نماز پهن کردهاند. به جرئت میتوانم دست هایم داشت میلرزید. بین شاید صد یا دویست مرد گندهٔ عربی با شکم هایی که میز فشار میآورد و صدای قاشق و چنگال، تا زیرانداز رفتیم. و آنجا بود که فقط دو تا مهر دیدیم. من احساس تنهایی میکردم. احساس میکردم ناتوانترین موجود عالم شدهام. نصف تعالیم دین را در مورد عظمت خدا درک کردم. به بیدینی خودم پی بردم. مظلومیت را درک کردم. ناامنی را درک کردم. غربت را درک کردم. بچه های اپستین را درک کردم. بچه باشی، در جزیره باشی، عاقبتت را ندانی و چند مرد با نیت های پلید دورهات کرده باشند، روضه است. باید برایش هزاران سال ضجه زد. تازه این مرد هایی که دور ما بودند، ما از نیتشان چیزی نمیدانستیم. نفهمیدیم فقط چگونه نمازمان را خواندیم و بیرون زدیم. گلوی من خشکتر از قبل شده بود، ولی دیگر آب نمیخواستم. امنیت میخواستم. خنکی و باد کولر گازی نمیخواستم. من هیچ چیزی جز نجات دادن خودم نمیخواستم. و البته نجات دادن حسن. با تمام سرعتی که میشد آمدیم بیرون. من به دستهای لرزانم نگاه میکردم و حسن هم مثل من در تمام مدت ساکت بود. اولین کلمه را خودم گفتم:
_ جواد عزتی یه فیلم سینمایی داره که توش میگه: "چقدر وحشتناک بود...!" اون الان ماییم...
و هر دو خندیدیم. خندهای اجباری که فقط فضا را عوض کند. و من تا لحظاتی که در تهران، مادرم را در آغوش گرفتم، هنوز هم این غربت را حس میکردم. و بعد از آن آرام شدم.
کمی زیر آفتاب جلو میرویم تا به سایهبان بزرگی برسیم. آنجا دو تا صندلی سنگی است. من که نمینشینم؛ چون داغ است. حسن هم مینشیند و میسوزد. بعد هم به من میگوید:
_ بشین... عادت میکنی... فقط اولش درد داره...
با هم میخندیم. جلوی این صندلی ها، چند ماشین سواری است. یکی دو تا راننده جلو میآیند و ما دست و پا شکسته بهشان میفهمانیم که إنّا مُنْتَظِر... صَدیقی... صَدیقی... البته اینها را حسن میگوید، من فقط تایید میکنم. حسن هنوز رومینگ نشده است و با رضا تلفنی حرف میزند. مثل اینکه رضا حالا حالا ها قرار نیست بیاید. اصرار هم دارد که ما برویم و او خودش را برساند. نگران به حسن نگاه میکنم:
_ دینارای من دست رضاست...
_ من دینار دارم نگران نباش
دلم کمی آرام میشود.
_ چقدر داری؟
نگاهی توی کیفش میاندازد.
_ فکر کنم هفتادتایی دارم...
نزدیک به یک ساعت در آن گرمای سوزناک مینشینیم. حسن میرود آن جلوها و تشنهتر از قبل برمیگردد. بعد با هم میرویم جلوتر. تقریبا یک ربع راه است. آنجا ماشین خیلی زیاد است. شاید. رانندهای بین راه سوارمان میکند و من خداراشکر میکنم که کسی آمده و داریم میرویم و حسن هم با رضا ساعت مشخصی جای مشخصی در نجف قرار گذاشته است و الحمدالله و به درک که گرم است و کولر ندارد و عوضش داریم میرویم و دیگر نشستن و انتظار کشیدن نداریم. بعد راننده شروع میکند که فلانقدر دینار میگیرم. حسن بحث میکند. فایده ندارد. پیرمردی میآید دم در ماشین که ایرانی است. گل از گلم میشکفد. پیرمرد میگوید:
_ خیلی گرون میگِس...
و من دلم قنج میرود برای لهجهٔ اصفهانیاش. از ماشین مرد عراقی پیاده میشویم. او تمام تلاشش را میکند تا مسافرهایش را نگه دارد. البته وقتی ما میگوییم فقط پانزده دینار میدهیم، به اقا بر میخورد و میگوید فقط بیست دینار و قید این مسافران ایرانی را میزند. البته بعدتر هر از گاهی دوباره تلاشی میکند و ما نم پس نمیدهیم. با پیرمرد اصفهانی هم صحبت میشویم. مثل اینکه عازم سامرین کاظرا است. ببخشید. انقدر آنجا گفتیم کاظمین سامرا که دیگر زبانم درست در دهانم نمیچرخد.
@morakkab
.
.
سفر به خانهٔ پدری⁷...
میگفت شما قیمت پایین پیدا کنید، من نجف هم میآیم. البته ما مخلص اصفهانیها هم هستیم و خسیس هم خودم هستم و... حالا جد و آباءم را نمیدانم.
من زیر آفتاب ایستاده بودم و حسن داشت با عربی دست و پا شکستهاش چانه میزد. آب دهانم را که قورت میدادم، گلویم تر که نمیشد، هیچ؛ دهانم هم خشک میشد. سه نفر را دیدیم که دارند از دور میآیند. خداراشکر کردیم که مسافر آمده و شاید رانندههای عراقی ارزانتر با ما تا کنند. یک جوان با چفیهای سبز روی سرش که ریش مدل دار و لباس لش و خالکوبی روی دست دارد و یک جوان دیگر که کمی سادهتر است، با ریش های پر ولی نه خیلی بلند. و البته یک جوان دیگر که نمیدانم موهایش را در آسیاب سفید کرده است یا واقعا کمی سنش بالا است. رهبری این اکیپ بامزه را همین شخص بر عهده گرفته است. جلوتر که میآیند، چند ایرانی مظلوم شدهایم که از پیدا کردن یک ایرانی دیگر، خیلی خوشحالیم.
آنها چانه میزنند و من حسن عقبتر ایستادهایم. هر دو کاملا شکه شدهایم. میگویم:
_ خیلی برهوته...
میگوید:
_ گرمه...
میگویم:
_ تشنمه...
_ قیمتا عجیب و غریب زیادن...
_ باید فکرشو میکردیم...
_ شاید پول کم بیاریم...
_ حتی یه ون هم نیست... فقط سواری
_ باید از مهران میرفتیم...
_ خوب شد نماز رو خواندیم...
_ کار رضا معلوم نیست کی درست بشه
_ حالا چیکار کنیم؟
معلوم نیست "حالا چیکار کنیم" را کداممان گفت. هر دویمان گفتیم. شاید هم هیچکداممان نگفتیم. تجربهٔ درماندهگی را هم باید به تجربهٔ غربت اضافه کنم. نفس عمیقی کشیدم و إنّا أنزلنا خواندم...
@morakkab
.
.
بناب...
در آذربایجان شرقی هوا فرق دارد. رنگ ها زندهتراند. مغازه های کباب فروشی بیشتراند و در سرمای تابستان چایی بیشتر میچسبد. حوزهٔ بناب، به اندازهٔ تمام تهران برایم زیباست. من عاشقانه حوزهٔ بناب را دوست دارم. عکسش را میگذارم برایتان. هر صبح، در هوای درختان بید مجنون نفس میکشم و روی چمنهایش آلو میخورم. بین بوته ها میدوم و عرش الهی برایم آهنگ: "آنه... تکرار غریبانهٔ روزهایت چه گونه گذشت..." میگذارد و از خنده ریسه میروند. من هم عبایم را روی شانه مرتب میکنم و گلو صاف میکنم و به خودم چشم غره میروم.
همان نماز مغرب و عشاء روز اول، حاج آقای این حوزهای که ما در شهر بناب مهمانشان هستیم گفت:
_ خاک اینجا را منور کردید... خوش آمدید... گَدَم روی چشم ما گذاشتید...
و من با تک تک کلماتش لبخند زدم و در دلم قربان صدقهٔ این لهجهٔ شیرین رفتم. صورت ماه ایشان خیلی به دلم نشست و از آن به بعد، عاشقانهتر حوزهٔ اینجا را تماشا کردم. ولی بعدش ذهنم خیلی درگیر شد. آیا مگس های اینجا به جای ویز ویز کردن، گیز گیز میکنند؟...(:
@morakkab
.