eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
79 دنبال‌کننده
62 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد. نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد؛ دلت را بچسب...(: @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. سفر به خانهٔ پدری⁶... جهنمی به اسم عراق. به همان اندازه گرم و به اندازهٔ بهشت خلوت. البته که ان‌شاءالله همه بهشتی باشیم. تا به حالا مرز عراق را انقدر خلوت ندیده بودم. نه خبری گریهٔ بچه ها است و نه خبری از مداحی و موکب و هر چیزی که بشود به اربعین ربطش داد. حتی ماشینی هم نمی‌بینم. ته دل خودم خالی می‌شود ولی ته دل حسن را خالی نمی‌کنم. فعلا هردویمان نصف فکرمان پیش رضا است و داریم از نصفه دیگر استفاده می‌کنیم. فقط الان می‌دانیم که تشنه‌ایم و نماز ظهرمان را نخوانده‌ایم. گنبد و گلدستهٔ یک مسجد را می‌بینیم، ولی برای رفتن تا آنجا در این گرمای وحشتناک زیادی دور است. یک سوپری کوچک می‌بینم. خیلی دور نیست. باهم می‌رویم آنجا. به محض اینکه پایمان را داخل می‌گذاریم، باد کولر گازی هر دویمان را از مرگ حتمی نجات می‌دهد. در مورد نمازخانه می‌پرسیم و دری را نشانمان می‌دهد. غربت می‌دانید یعنی چه؟ وقتی در مورد غربت امیرالمومنین حرف می‌زنیم، وقتی در مورد غربت حضرت زینب سخن می‌گوییم، دقیقا چه چیزی را برای مخاطب صحنه سازی می‌کنیم؟ من این غربت را به چشم دیدم. وارد در که شدیم، رستورانی بود که گوشهٔ همین رستوران، زیراندازی برای نماز پهن کرده‌اند. به جرئت می‌توانم دست هایم داشت می‌لرزید. بین شاید صد یا دویست مرد گندهٔ عربی با شکم هایی که میز فشار می‌آورد و صدای قاشق و چنگال، تا زیرانداز رفتیم. و آنجا بود که فقط دو تا مهر دیدیم. من احساس تنهایی می‌کردم. احساس می‌کردم ناتوان‌ترین موجود عالم شده‌ام. نصف تعالیم دین را در مورد عظمت خدا درک کردم. به بی‌دینی خودم پی بردم. مظلومیت را درک کردم. ناامنی را درک کردم. غربت را درک کردم. بچه های اپستین را درک کردم. بچه باشی، در جزیره باشی، عاقبتت را ندانی و چند مرد با نیت های پلید دوره‌ات کرده باشند، روضه است. باید برایش هزاران سال ضجه زد. تازه این مرد هایی که دور ما بودند، ما از نیتشان چیزی نمی‌دانستیم. نفهمیدیم فقط چگونه نمازمان را خواندیم و بیرون زدیم. گلوی من خشک‌تر از قبل شده بود، ولی دیگر آب نمی‌خواستم. امنیت می‌خواستم. خنکی و باد کولر گازی نمی‌خواستم. من هیچ چیزی جز نجات دادن خودم نمی‌خواستم. و البته نجات دادن حسن. با تمام سرعتی که می‌شد آمدیم بیرون. من به دست‌های لرزانم نگاه می‌کردم و حسن هم مثل من در تمام مدت ساکت بود. اولین کلمه را خودم گفتم: _ جواد عزتی یه فیلم سینمایی داره که توش می‌گه: "چقدر وحشتناک بود...!" اون الان ماییم... و هر دو خندیدیم. خنده‌ای اجباری که فقط فضا را عوض کند. و من تا لحظاتی که در تهران، مادرم را در آغوش گرفتم، هنوز هم این غربت را حس می‌کردم. و بعد از آن آرام شدم. کمی زیر آفتاب جلو می‌رویم تا به سایه‌بان بزرگی برسیم. آنجا دو تا صندلی سنگی است. من که نمی‌نشینم؛ چون داغ است. حسن هم می‌نشیند و می‌سوزد. بعد هم به من می‌گوید: _ بشین... عادت می‌کنی... فقط اولش درد داره... با هم می‌خندیم. جلوی این صندلی ها، چند ماشین سواری است. یکی دو تا راننده جلو می‌آیند و ما دست و پا شکسته بهشان می‌فهمانیم که إنّا مُنْتَظِر... صَدیقی... صَدیقی... البته اینها را حسن می‌گوید، من فقط تایید می‌کنم. حسن هنوز رومینگ نشده است و با رضا تلفنی حرف می‌زند. مثل اینکه رضا حالا حالا ها قرار نیست بیاید. اصرار هم دارد که ما برویم و او خودش را برساند. نگران به حسن نگاه می‌کنم: _ دینارای من دست رضاست... _ من دینار دارم نگران نباش دلم کمی آرام می‌شود. _ چقدر داری؟ نگاهی توی کیفش می‌اندازد. _ فکر کنم هفتادتایی دارم... نزدیک به یک ساعت در آن گرمای سوزناک می‌نشینیم. حسن می‌رود آن جلو‌ها و تشنه‌تر از قبل برمی‌گردد. بعد با هم می‌رویم جلوتر. تقریبا یک ربع راه است. آنجا ماشین خیلی زیاد است. شاید. راننده‌ای بین راه سوارمان می‌کند و من خداراشکر می‌کنم که کسی آمده و داریم می‌رویم و حسن هم با رضا ساعت مشخصی جای مشخصی در نجف قرار گذاشته است و الحمدالله و به درک که گرم است و کولر ندارد و عوضش داریم می‌رویم و دیگر نشستن و انتظار کشیدن نداریم. بعد راننده شروع می‌کند که فلان‌قدر دینار می‌گیرم. حسن بحث می‌کند. فایده ندارد. پیرمردی می‌آید دم در ماشین که ایرانی است. گل از گلم می‌شکفد. پیرمرد می‌گوید: _ خیلی گرون میگِس... و من دلم قنج می‌رود برای لهجهٔ اصفهانی‌اش. از ماشین مرد عراقی پیاده می‌شویم. او تمام تلاشش را می‌کند تا مسافرهایش را نگه دارد. البته وقتی ما می‌گوییم فقط پانزده دینار می‌دهیم، به اقا بر می‌خورد و می‌گوید فقط بیست دینار و قید این مسافران ایرانی را می‌زند. البته بعدتر هر از گاهی دوباره تلاشی می‌کند و ما نم پس نمی‌دهیم. با پیرمرد اصفهانی هم صحبت می‌شویم. مثل اینکه عازم سامرین کاظرا است. ببخشید. انقدر آنجا گفتیم کاظمین سامرا که دیگر زبانم درست در دهانم نمی‌چرخد. @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری⁷... می‌گفت شما قیمت پایین پیدا کنید، من نجف هم می‌آیم. البته ما مخلص اصفهانی‌ها هم هستیم و خسیس هم خودم هستم و... حالا جد و آباءم را نمی‌دانم. من زیر آفتاب ایستاده‌ بودم و حسن داشت با عربی دست و پا شکسته‌اش چانه می‌زد. آب دهانم را که قورت می‌دادم، گلویم تر که نمی‌شد، هیچ؛ دهانم هم خشک می‌شد. سه نفر را دیدیم که دارند از دور می‌آیند. خداراشکر کردیم که مسافر آمده و شاید راننده‌های عراقی ارزان‌تر با ما تا کنند. یک جوان با چفیه‌ای سبز روی سرش که ریش مدل دار و لباس لش و خالکوبی روی دست دارد و یک جوان دیگر که کمی ساده‌تر است، با ریش های پر ولی نه خیلی بلند. و البته یک جوان دیگر که نمی‌دانم موهایش را در آسیاب سفید کرده است یا واقعا کمی سنش بالا است. رهبری این اکیپ بامزه را همین شخص بر عهده گرفته است. جلوتر که می‌آیند، چند ایرانی مظلوم شده‌ایم که از پیدا کردن یک ایرانی دیگر، خیلی خوشحالیم. آنها چانه می‌زنند و من حسن عقب‌تر ایستاده‌ایم. هر دو کاملا شکه شده‌ایم. می‌گویم: _ خیلی برهوته... می‌گوید: _ گرمه... می‌گویم: _ تشنمه... _ قیمتا عجیب و غریب زیادن... _ باید فکرشو می‌کردیم... _ شاید پول کم بیاریم... _ حتی یه ون هم نیست... فقط سواری _ باید از مهران می‌رفتیم... _ خوب شد نماز رو خواندیم... _ کار رضا معلوم نیست کی درست بشه _ حالا چیکار کنیم؟ معلوم نیست "حالا چیکار کنیم" را کدام‌مان گفت. هر دویمان گفتیم. شاید هم هیچ‌کدام‌مان نگفتیم. تجربهٔ درمانده‌گی را هم باید به تجربهٔ غربت اضافه کنم. نفس عمیقی کشیدم و إنّا أنزلنا خواندم... @morakkab .
. بناب... در آذربایجان شرقی هوا فرق دارد. رنگ ها زنده‌تراند. مغازه های کباب فروشی بیشتراند و در سرمای تابستان چایی بیشتر می‌چسبد. حوزهٔ بناب، به اندازهٔ تمام تهران برایم زیباست. من عاشقانه حوزهٔ بناب را دوست دارم. عکسش را می‌گذارم برایتان. هر صبح، در هوای درختان بید مجنون نفس می‌کشم و روی چمن‌هایش آلو می‌خورم. بین بوته ها می‌دوم و عرش الهی برایم آهنگ: "آنه... تکرار غریبانهٔ روزهایت چه گونه گذشت..." می‌گذارد و از خنده ریسه می‌روند. من هم عبایم را روی شانه مرتب می‌کنم و گلو صاف می‌کنم و به خودم چشم غره می‌روم. همان نماز مغرب و عشاء روز اول، حاج آقای این حوزه‌ای که ما در شهر بناب مهمان‌شان هستیم گفت: _ خاک اینجا را منور کردید... خوش آمدید... گَدَم روی چشم ما گذاشتید... و من با تک تک کلماتش لبخند زدم و در دلم قربان صدقهٔ این لهجهٔ شیرین رفتم. صورت ماه ایشان خیلی به دلم نشست و از آن به بعد، عاشقانه‌تر حوزهٔ اینجا را تماشا کردم. ولی بعدش ذهنم خیلی درگیر شد. آیا مگس های اینجا به جای ویز ویز کردن، گیز گیز می‌کنند؟...(: @morakkab .
. و قسم به آن لحظه‌ای که سوار ماشین می‌شویم به قصد زیارت نجف... اصلا فکر نمی‌کردم دوباره بطلبن. ولی فکر کنم دلشون به حال این بندهٔ گناهکارشون سوخته...(: دعاگو هستیم... .
. و بناب... و بناب برای من تجربهٔ سختی به شیرینی گَهوهٔ شیرین شده بود. چند روز اولش چند سال و چند روز بعدش چند ثانیه گذشت. نصفش را به شخصه به دل‌درد از گَذاهای حوزه گذراندم. باشد که کفارهٔ گناهان بشود... همچین ادبی نوشتم که خودم چندشم شد. من و چه به این سبک؟ بناب برای من زیبا بود. خیلی زیبا. بچه هایی که دم گوشم در مورد بدی‌های سفر گُرگُر می‌کردند را نادیده گرفتم و تا می‌توانستم لبخند زدم. برنامه‌های حوزه خیلی سخت بود. و البته فشرده‌تر شده بود. برنامهٔ‌مان از بعد نماز صبح بود تا خود ساعت ده شب. و من ذره‌ای از این گذر زمان را احساس نمی‌کردم. فقط برایم سوال بود که این بدن‌درد و کم‌خوابی و کوفتگی بدن از ده روز روی زمین خوابیدن از کجا می‌آید(: حوزه‌ای به وسعت بیست و پنج هکتار که من عاشگانه یک هکتارش را تکه و پاره کردم. همان باگِی که درختان آلو گِرمز و توت‌های نرسیده و شلیل و آلو زرد کرم زده و سیب گلاب‌های ریز و گردو های نارس داشت. البته ما شلیلش را پیدا نکردیم. یک نوع خیار هم داشتند که شبیه یک هندوانهٔ کوچک بود؛ ولی تو خالی و داخلش مثل همان خیار خودمان بود. من فقط دیدم و البته مزه‌اش را شنیدم. یکی از بزرگترین بدی هایی که برای من داشت، این بود که نمی‌توانستم از شب هایش لذت ببرم. چون معمولا خسته بودم. ولی اگر با خستگی می‌جنگیدم و بیرون می‌رفتم، با دسته‌ای از سوسک‌های جدید پرنده مواجه می‌شدم. حتی الان هم مورمور می‌شوم. سوسک هایی اندازهٔ سه بند انگشت که قسمت پایین بدنشان شبیه زنبور بود و بالایش سوسک بود. به پشت پرواز می‌کردند و تند تند زمین می‌خوردند. و من وحشت‌زده فرار می‌کردم. و لابد سوسک ها هم می‌گفتند:« از گیافت معلومه جنم‌شو نداری...!» و من نادیده‌شان می‌گرفتم. البته شب‌هایش را به خاطر ماه در آن آسمان صاف دوست داشتم. درختان بیدش را که نگویم دیگر... مستی شاعرانه‌ای بود. ظهرهایش داگ بود و شب هایش سرد. تجمعات شبانه‌اش زیباتر و پرشورتر بود. و مردمش گاف ها را گاف می‌گفتند. و حتی الان هم گاف اول ما در واقع گاف است. یک گاف دو نقطه. انگَدر این لهجه من را گرفته که تمام متنم پر از گاف است. گاف زیاد داده‌ام. جای شما خالی کباب بناب مهمان شدیم و این شهر، حَگِّ مهمان نوازی‌اش را ادا کرد... @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری⁸... حسن جلو می‌رود و کمی با آنها هم کلام می‌شود. من هم مثل همیشه دور می‌مانم و گوش می‌دهم. مثل اینکه این اکیپ سه نفرهٔ بامزه اصلا همدیگر را نمی‌شناسند. می‌گویند ما توی مرز آشنا شدیم. کمی شوخی و خنده بینمان رد و بدل می‌شود. امکان ندارد ایرانی جایی باشد و با همدیگر به مشکلات نخندند. و این بهترین واکنش ممکن است که یک انسان در برابر مشکلات می‌تواند انجام دهد. پیرمرد گیج مانده است و نمی‌داند چیکار کند. سامرا مسافر ندارد و ما هم میخواهیم برویم نجف. آن سه نفر، راننده‌ای را قانع می‌کنند که با بیست سه دینار تا کربلا ببردشان اگر چهار نفر شوند. اول به ما نگاه می‌کنند. ما هم می‌گوییم نه الان قصد رفتن به کربلا داریم و نه الان جایی قرار است برویم؛ چون هنوز امید داریم که دوستمان همین ساعت‌ها از مرز رد شود. آنها هم به پیرمرد نگاه می‌کنند. می‌گویند: _ ببین اقا جان... این باید سی دینار بگیره، داره بیست سه دینار میگیره... خیلی خوبه... بیا بریم کربلا... بعد او می‌گوید: _ یعنی دارِد بیست و سه دینار می‌گیرِد؟ بعد دوباره آنها می‌گفتند: _ آره حاجی... بیا بریم... کربلا الانش خوبه، میخوای بری سامرا چیکار... بیست و سه دینار خیلی خوبه... بعد دوباره او چشم های گرد شده و صورت خیس از عرق نگاهشان می‌کرد: _ یعنی نفری بیست و سه دینار تا کربلا؟ گرونِس... این مکالمه شاید بالای چهار پنج بار تکرار شد و من و حسن ریز ریز آن پشت می‌خندیدیم. آخرش رهبر اکیپشان عصبانی می‌شود و داد می‌زند: _ منِ فلان فلان شده ( یک فوحش بد که نمی‌تونم بگم ) سه دینار تو رو می‌دم... تو بیست بده اصلا... بیا بریم فقط! من و حسن ریسه می‌رویم. به هر زوری است خودمان را جمع و جور می‌کنیم؛ چون اگر ببیند ما می‌خندیم شاید به ما هم حمله کند! نگاهی با حسن رد و بدل می‌کنیم و بعد هر دو قدم‌زنان راه رفته را به سمت ساختمان پایانه مرزی عراق برمی‌گردیم. البته ایده‌اش را من می‌دهم. به نظرم اگر صبر کنیم تا او هم کارش درست شود خیلی عالی است. دهانم کاملا خشک است. چند باری زبانم به سقف دهانم می‌چسبد و خیلی می‌ترسم. باید آب پیدا کنیم. گنبد مسجد را که می‌بینیم، حسن می‌زند به پهلوی من. _ شاید آب داشته باشن... قدم تند می‌کنیم. کمی سرم گیج می‌رود. گرما ظالمانه می‌تابد. به حسن نمی‌گویم که سرگیجه گرفته‌ام و در حال سقوطم... نگران می‌شود. به مسجد می‌رسیم و می‌بینیم در مسجد باز است. من بدون اینکه متوجه بشوم، هنوز داشتم إنّا أنزلنا زمزمه می‌کردم و الان جایش را به الحمدالله داده است. راه رفتنمان تقریبا حالت دویدن می‌گیرد. وارد مسجد می‌شویم. یک مسجد خیلی کوچک است که شاید فقط بیست یا بیست و پنج نفر نمازگزار آنجا جا بشوند. مسجد پر از عراقی های خستهٔ درازکش است. درک نمی‌کنم‌شان. ولی هیچ اهمیتی ندارد؛ چون آب می‌خواهم... به سمت دستگاه آب سردکن کوچک می‌رویم. حسن همان لیوانی که آنجا است را آب می‌کند و سر می‌کشد. من ولی در حال مرگ هم نمی‌توانم تمیز بودن را کنار بگذارم... نه اینکه حسن کثیف باشد، شاید من زیادی تمیزم. یک بطری خالی از کیفم بیرون می‌کشم و آبش می‌کنم. آب را که سر می‌کشم، دلم می‌خواهد همه‌اش را همانجا گلاب به رویتان تف کنم بیرون. انقدر گرم است که... که هیچ. که درد و مرض و خلاصه هر چه فوحش غیر بی ادبی به ذهنم برسد به زندگی می‌دهم. بعد هم به حسن می‌گویم: _ خیره...! @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری⁹... خون دماغ شدم. نه نشدم. حداقلش احساس می‌کردم که مویرگ‌های مغزم در حال پاره شدن هستند. اخر می‌دانید؟ من تبحر خاصی در بزرگ کردن چیزها برای خودم دارم. به زبان نمی‌یارمشان. در حد تخیل می‌مانند. ولی آن لحظه واقعا من را می‌ترسانند. به سمت همان سوپر مارکت غربت‌دار می‌رویم. این‌بار، اصلا هم احساس غربت نمی‌کنم. چون جلوی کولر گازی‌اش می‌ایستم تا حسن آب بخرد. حسن نوشابه زرد می‌خرد که قندمان هم بالا بیاید. من مخالفت می‌کنم که گران می‌شود و او هم می‌گوید نه بابا و می‌خرد و من هم در دلم می‌گویم خب به درک اگر نگران پولت نیستی... آخر سفر می‌بینمت. ولی بعدش نظرم عوض می‌شود. چون آن نوشابهٔ بزرگ تقریبا خانواده، فقط سه چهارم دینار می‌شود. و همچنین وقتی نوشابهٔ خنک را سر می‌کشم و قطرات خنک نوشابه به قطرات عرق روی گونه هایم پوزخند می‌زنند و هر دو چشمم اول تا آخر گرد و باز می‌شوند و بعد بسته می‌شوند، باز هم دعایش می‌کنم که الحق که نوشابه بهتر بود. نصفش را من می‌خورم و نصفش را او. زنده می‌شویم. پاهایم انرژی می‌گیرند و قدم‌زنان تا پایانه مرزی عراق برمی‌گردیم. کنارش، یک فضای سبز است و ما لب جدول زیر سایه می‌نشینیم. گوشی من رومینگ شده است، ولی گوشی حسن نه. به رضا زنگ می‌زند که چه شد و کمی با هم صحبت می‌کنند. بعد هم به من می‌گوید کار رضا معلوم نیست و ممکن است تا شب و یا حتی فردا طول بکشد... فعلا نظر بر این شده است که منتظر بمانیم و رضا هنوز زنگ می‌زند که معطل او نشویم و نجف همدیگر را می‌بینیم. من و حسن با هم حرف می‌زنیم تا زمان بگذرد. _ اگه می‌خواستی یکی از این ماشینایی که جلومون پارک شده رو ورداری، کدومو ور می‌داشتی؟ نگاهی به ماشین ها می‌اندازم و جواب می‌دهم: _ اون سمنده! چشم های حسن گرد می‌شود و می‌گوید: _ خاک تو سرت! تازه انگار نگاهم به شاسی بلندها و لندکروز و جیپ و ماشین‌های خفن افتاده باشد، عصبی می‌خندم و لجبازی می‌کنم. _ من بازم سمند رو ور می‌دارم... چون خیلی راحته... لعنت به ذهن فقیرت پسر! حسن ساکت می‌شود و من هم. بحث را عوض می‌کنم. هنوز ذهنم درگیر است که چرا سمند را انتخاب کردم؟ تا ساعت چهار منتظر می‌مانیم و بعد ناامید می‌شویم. چند بار به فکرمان می‌آید که برگردیم داخل پایانه که خنک است بشینیم. ولی می‌ترسیم بهمان شک کنند. پیشنهاد می‌دهم که برگردیم پیش رضا ولی حسن می‌گوید شاید نگذارند دوباره برگردیم و حتی ممکن است اینکه چند ساعت بعد از خروج، دوباره برگشتیم، شک‌برانگیز باشد. تا نزدیک ساعت پنج منتظر میمانیم و با یک زنگ آخر، قرار را توی نجف می‌گذاریم... @morakkab .