eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
79 دنبال‌کننده
62 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد. نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد؛ دلت را بچسب...(: @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. و قسم به آن لحظه‌ای که سوار ماشین می‌شویم به قصد زیارت نجف... اصلا فکر نمی‌کردم دوباره بطلبن. ولی فکر کنم دلشون به حال این بندهٔ گناهکارشون سوخته...(: دعاگو هستیم... .
. و بناب... و بناب برای من تجربهٔ سختی به شیرینی گَهوهٔ شیرین شده بود. چند روز اولش چند سال و چند روز بعدش چند ثانیه گذشت. نصفش را به شخصه به دل‌درد از گَذاهای حوزه گذراندم. باشد که کفارهٔ گناهان بشود... همچین ادبی نوشتم که خودم چندشم شد. من و چه به این سبک؟ بناب برای من زیبا بود. خیلی زیبا. بچه هایی که دم گوشم در مورد بدی‌های سفر گُرگُر می‌کردند را نادیده گرفتم و تا می‌توانستم لبخند زدم. برنامه‌های حوزه خیلی سخت بود. و البته فشرده‌تر شده بود. برنامهٔ‌مان از بعد نماز صبح بود تا خود ساعت ده شب. و من ذره‌ای از این گذر زمان را احساس نمی‌کردم. فقط برایم سوال بود که این بدن‌درد و کم‌خوابی و کوفتگی بدن از ده روز روی زمین خوابیدن از کجا می‌آید(: حوزه‌ای به وسعت بیست و پنج هکتار که من عاشگانه یک هکتارش را تکه و پاره کردم. همان باگِی که درختان آلو گِرمز و توت‌های نرسیده و شلیل و آلو زرد کرم زده و سیب گلاب‌های ریز و گردو های نارس داشت. البته ما شلیلش را پیدا نکردیم. یک نوع خیار هم داشتند که شبیه یک هندوانهٔ کوچک بود؛ ولی تو خالی و داخلش مثل همان خیار خودمان بود. من فقط دیدم و البته مزه‌اش را شنیدم. یکی از بزرگترین بدی هایی که برای من داشت، این بود که نمی‌توانستم از شب هایش لذت ببرم. چون معمولا خسته بودم. ولی اگر با خستگی می‌جنگیدم و بیرون می‌رفتم، با دسته‌ای از سوسک‌های جدید پرنده مواجه می‌شدم. حتی الان هم مورمور می‌شوم. سوسک هایی اندازهٔ سه بند انگشت که قسمت پایین بدنشان شبیه زنبور بود و بالایش سوسک بود. به پشت پرواز می‌کردند و تند تند زمین می‌خوردند. و من وحشت‌زده فرار می‌کردم. و لابد سوسک ها هم می‌گفتند:« از گیافت معلومه جنم‌شو نداری...!» و من نادیده‌شان می‌گرفتم. البته شب‌هایش را به خاطر ماه در آن آسمان صاف دوست داشتم. درختان بیدش را که نگویم دیگر... مستی شاعرانه‌ای بود. ظهرهایش داگ بود و شب هایش سرد. تجمعات شبانه‌اش زیباتر و پرشورتر بود. و مردمش گاف ها را گاف می‌گفتند. و حتی الان هم گاف اول ما در واقع گاف است. یک گاف دو نقطه. انگَدر این لهجه من را گرفته که تمام متنم پر از گاف است. گاف زیاد داده‌ام. جای شما خالی کباب بناب مهمان شدیم و این شهر، حَگِّ مهمان نوازی‌اش را ادا کرد... @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری⁸... حسن جلو می‌رود و کمی با آنها هم کلام می‌شود. من هم مثل همیشه دور می‌مانم و گوش می‌دهم. مثل اینکه این اکیپ سه نفرهٔ بامزه اصلا همدیگر را نمی‌شناسند. می‌گویند ما توی مرز آشنا شدیم. کمی شوخی و خنده بینمان رد و بدل می‌شود. امکان ندارد ایرانی جایی باشد و با همدیگر به مشکلات نخندند. و این بهترین واکنش ممکن است که یک انسان در برابر مشکلات می‌تواند انجام دهد. پیرمرد گیج مانده است و نمی‌داند چیکار کند. سامرا مسافر ندارد و ما هم میخواهیم برویم نجف. آن سه نفر، راننده‌ای را قانع می‌کنند که با بیست سه دینار تا کربلا ببردشان اگر چهار نفر شوند. اول به ما نگاه می‌کنند. ما هم می‌گوییم نه الان قصد رفتن به کربلا داریم و نه الان جایی قرار است برویم؛ چون هنوز امید داریم که دوستمان همین ساعت‌ها از مرز رد شود. آنها هم به پیرمرد نگاه می‌کنند. می‌گویند: _ ببین اقا جان... این باید سی دینار بگیره، داره بیست سه دینار میگیره... خیلی خوبه... بیا بریم کربلا... بعد او می‌گوید: _ یعنی دارِد بیست و سه دینار می‌گیرِد؟ بعد دوباره آنها می‌گفتند: _ آره حاجی... بیا بریم... کربلا الانش خوبه، میخوای بری سامرا چیکار... بیست و سه دینار خیلی خوبه... بعد دوباره او چشم های گرد شده و صورت خیس از عرق نگاهشان می‌کرد: _ یعنی نفری بیست و سه دینار تا کربلا؟ گرونِس... این مکالمه شاید بالای چهار پنج بار تکرار شد و من و حسن ریز ریز آن پشت می‌خندیدیم. آخرش رهبر اکیپشان عصبانی می‌شود و داد می‌زند: _ منِ فلان فلان شده ( یک فوحش بد که نمی‌تونم بگم ) سه دینار تو رو می‌دم... تو بیست بده اصلا... بیا بریم فقط! من و حسن ریسه می‌رویم. به هر زوری است خودمان را جمع و جور می‌کنیم؛ چون اگر ببیند ما می‌خندیم شاید به ما هم حمله کند! نگاهی با حسن رد و بدل می‌کنیم و بعد هر دو قدم‌زنان راه رفته را به سمت ساختمان پایانه مرزی عراق برمی‌گردیم. البته ایده‌اش را من می‌دهم. به نظرم اگر صبر کنیم تا او هم کارش درست شود خیلی عالی است. دهانم کاملا خشک است. چند باری زبانم به سقف دهانم می‌چسبد و خیلی می‌ترسم. باید آب پیدا کنیم. گنبد مسجد را که می‌بینیم، حسن می‌زند به پهلوی من. _ شاید آب داشته باشن... قدم تند می‌کنیم. کمی سرم گیج می‌رود. گرما ظالمانه می‌تابد. به حسن نمی‌گویم که سرگیجه گرفته‌ام و در حال سقوطم... نگران می‌شود. به مسجد می‌رسیم و می‌بینیم در مسجد باز است. من بدون اینکه متوجه بشوم، هنوز داشتم إنّا أنزلنا زمزمه می‌کردم و الان جایش را به الحمدالله داده است. راه رفتنمان تقریبا حالت دویدن می‌گیرد. وارد مسجد می‌شویم. یک مسجد خیلی کوچک است که شاید فقط بیست یا بیست و پنج نفر نمازگزار آنجا جا بشوند. مسجد پر از عراقی های خستهٔ درازکش است. درک نمی‌کنم‌شان. ولی هیچ اهمیتی ندارد؛ چون آب می‌خواهم... به سمت دستگاه آب سردکن کوچک می‌رویم. حسن همان لیوانی که آنجا است را آب می‌کند و سر می‌کشد. من ولی در حال مرگ هم نمی‌توانم تمیز بودن را کنار بگذارم... نه اینکه حسن کثیف باشد، شاید من زیادی تمیزم. یک بطری خالی از کیفم بیرون می‌کشم و آبش می‌کنم. آب را که سر می‌کشم، دلم می‌خواهد همه‌اش را همانجا گلاب به رویتان تف کنم بیرون. انقدر گرم است که... که هیچ. که درد و مرض و خلاصه هر چه فوحش غیر بی ادبی به ذهنم برسد به زندگی می‌دهم. بعد هم به حسن می‌گویم: _ خیره...! @morakkab .
. سفر به خانهٔ پدری⁹... خون دماغ شدم. نه نشدم. حداقلش احساس می‌کردم که مویرگ‌های مغزم در حال پاره شدن هستند. اخر می‌دانید؟ من تبحر خاصی در بزرگ کردن چیزها برای خودم دارم. به زبان نمی‌یارمشان. در حد تخیل می‌مانند. ولی آن لحظه واقعا من را می‌ترسانند. به سمت همان سوپر مارکت غربت‌دار می‌رویم. این‌بار، اصلا هم احساس غربت نمی‌کنم. چون جلوی کولر گازی‌اش می‌ایستم تا حسن آب بخرد. حسن نوشابه زرد می‌خرد که قندمان هم بالا بیاید. من مخالفت می‌کنم که گران می‌شود و او هم می‌گوید نه بابا و می‌خرد و من هم در دلم می‌گویم خب به درک اگر نگران پولت نیستی... آخر سفر می‌بینمت. ولی بعدش نظرم عوض می‌شود. چون آن نوشابهٔ بزرگ تقریبا خانواده، فقط سه چهارم دینار می‌شود. و همچنین وقتی نوشابهٔ خنک را سر می‌کشم و قطرات خنک نوشابه به قطرات عرق روی گونه هایم پوزخند می‌زنند و هر دو چشمم اول تا آخر گرد و باز می‌شوند و بعد بسته می‌شوند، باز هم دعایش می‌کنم که الحق که نوشابه بهتر بود. نصفش را من می‌خورم و نصفش را او. زنده می‌شویم. پاهایم انرژی می‌گیرند و قدم‌زنان تا پایانه مرزی عراق برمی‌گردیم. کنارش، یک فضای سبز است و ما لب جدول زیر سایه می‌نشینیم. گوشی من رومینگ شده است، ولی گوشی حسن نه. به رضا زنگ می‌زند که چه شد و کمی با هم صحبت می‌کنند. بعد هم به من می‌گوید کار رضا معلوم نیست و ممکن است تا شب و یا حتی فردا طول بکشد... فعلا نظر بر این شده است که منتظر بمانیم و رضا هنوز زنگ می‌زند که معطل او نشویم و نجف همدیگر را می‌بینیم. من و حسن با هم حرف می‌زنیم تا زمان بگذرد. _ اگه می‌خواستی یکی از این ماشینایی که جلومون پارک شده رو ورداری، کدومو ور می‌داشتی؟ نگاهی به ماشین ها می‌اندازم و جواب می‌دهم: _ اون سمنده! چشم های حسن گرد می‌شود و می‌گوید: _ خاک تو سرت! تازه انگار نگاهم به شاسی بلندها و لندکروز و جیپ و ماشین‌های خفن افتاده باشد، عصبی می‌خندم و لجبازی می‌کنم. _ من بازم سمند رو ور می‌دارم... چون خیلی راحته... لعنت به ذهن فقیرت پسر! حسن ساکت می‌شود و من هم. بحث را عوض می‌کنم. هنوز ذهنم درگیر است که چرا سمند را انتخاب کردم؟ تا ساعت چهار منتظر می‌مانیم و بعد ناامید می‌شویم. چند بار به فکرمان می‌آید که برگردیم داخل پایانه که خنک است بشینیم. ولی می‌ترسیم بهمان شک کنند. پیشنهاد می‌دهم که برگردیم پیش رضا ولی حسن می‌گوید شاید نگذارند دوباره برگردیم و حتی ممکن است اینکه چند ساعت بعد از خروج، دوباره برگشتیم، شک‌برانگیز باشد. تا نزدیک ساعت پنج منتظر میمانیم و با یک زنگ آخر، قرار را توی نجف می‌گذاریم... @morakkab .
. اشک دم مشک... دوست ندارم وقتی توی حرم حضرت عباس نشسته‌ام گریه کنم. اینجا بوی گریه نمی‌دهد. اینجا غمش گریه‌آور نیست. اینجا مظهر قدرت و استحکام و غرور است. اینجا کسی اشک عباس را وقتی مشک را به دندان کشید دم مشک ندیده است. اینجا مشک از درد تیرها گریه می‌کرد و آقا فقط به طفل سه ساله فکر می‌کردند. اینجا که جای گریه نیست. اینجا زمینش فرق دارد. خاکش فرق دارد. عطرش فرق دارد. و رنگ و رویش با صلابت اجین شده است. اینجا شعارهای دم ضریحش، دو تا یکی رجز خوانی برای کفار است. اینجا زمین بازی بچه شیعه‌ها است. من؟ من هم همان اول بازی را باختم و گوشهٔ حرم جا خوش کردم و برای تر نشدن چشمانم دلیل بافتم... @morakkab .
. اربعین امسال... متفاوت‌ترین اربعین عمرم را گذراندم... و این جمله کذب محض است. نمی‌گویم امسال تفاوتی ندارد. هنوز هم با کالسکه پاشنهٔ پایت را سوراخ می‌کنند و معذرت خواهی هم نمی‌کنند. هنوز هم مردم با سر و وضع کثیف و عرقی و قیافه‌های کج و کوله با عمود ۱ عکس می‌گیرند. هنوز هم سه تا در میان شربت که می‌گیرم، یا لیمو عمانی است یا اسانس است، یا تخم شربتی. هنوز هم صف کبابش طولانی است. هنوز هم شور و شوقش با هر قدم بیشتر می‌شود. هنوز هم باید خودم را تکه و پاره کنم و در صیدلیة های اینجا بگویم "الحریق بین القدام" تا پماد بگیرم. هنوز هم قرارمان همان عمود ۵٠۸ است. و هنوز هم عراقی ها چنان تنه می‌زنند و رد می‌شوند که کباب ترکی ها تا گلو بالا می‌آید و پایین می‌رود. همه‌اش را هم در مورد غذا نوشتم چون همین الان از فرط خستگی و گشنگی تا خرخره خودم را پر کرده‌ام و کباب ها بین انواع شربت و آب هندوانه و دوغ شنا می‌کنند. و این تماما خلوص نیت و محبت عراقی ها را نسبت به زوار می‌رساند. ولی امسال را اگر بگویم مانند هر سال است، باز هم کذب است. امسال شعارهایشان و شعار‌هایمان یکی در میان "لبیک سید مجتبی" است. امسال همراه یک سوم جمعیت پرچم قرمز است. امسال مطمئنم که تمام مسیرم را به یاد رهبر شهیدم و حضرت آقا بودم؛ چون هر صد متر، دویست متر یک‌بار یا اسمشان را می‌شنوم یا تصویرشان را می‌بینم. امسال روی بیشتر کوله پشتی ها نقشی از پرچم ایران است. امسال با شعار "بزن که خوب می‌زنی" تا عمود دویست رفتیم و بقیه‌اش را بین مداحی های عربی، نماهنگ "باید برخاست" را زمزمه کردیم. و من یاد برادرم می‌افتادم که توی ماشین پدربزرگ در راه اجتماعات شبانه، اصرار می‌کرد که: لطفا حیدرِ حیدرِ حیدرِ حیدر بذارید...(: @morakkab .
. اربعین امسال... اربعین امسال متفاوت‌ترین اربعین قرن بود!!! و این‌بار کاملا درست است و اصلا هم کذب نیست. چون آن موقع به شدت خسته و سیر بودم و الان به شدت هیجان‌زده و پیازم. پیش پاش شما، یکی از هیجان‌انگیز‌ترین لحظات عمرم را تجربه کردم. یک پرچم اسپانیایی متحرک دیدم. از بین جمعیت نزدیک شدم و دست انداختم گردنش. _ Hi man... من الان دارم به زبانی غیر از زبان مادری‌ام، با یک مرد اسپانیایی، توی مسیر اربعین، با آن لهجه سخت و کلمات انگلیسی که غلط می‌گویدشان و من کیف می‌کنم که می‌فهمم چه می‌خواهد بگوید، صحبت می‌کنم! هند متولد شده بود و برای مدت زیادی در بارسلونای اسپانیا زندگی کرده بود. شیعه بود! و برای من با آن لهجهٔ شیرین از رفقای شیعه‌اش در اسپانیا می‌گفت. این وسط یک مرد اصفهانی، با چشمانی گرد شده گیر داده بود که: _ دادا بپرس چقدر راه اومده... من خنده‌ام گرفته بود و هول شده بودم. اشتباها پرسیدم که چقدر پول داده است. او هم گفت منظورت این است که چقدر راه آمده‌ام و من هم عصبی خندیدم که بله منظورم همین بود. گفت شش ساعت با هواپیما توی راه بوده است. برای اصفهانی ترجمه کردم. اوج واکنشش: _ ۶ ساعت؟! و بعد هم رفت... وقت فوحش دادن نداشتم. چرخیدم طرف مرد اسپانیایی. و خودم را بین یک گروه جوان عراقی شناور دیدم. همه‌شان فوتبالی بودند و یک‌صدا می‌گفتند بارسلونا...! وقتی آنها رفتند، هر دو با هم خندیدیم. در مورد مذهبش پرسیدم و با افتخار گفت شیعه است. لبخند زدم. گفتم چرا آمدی اینجا؟ در این گرما و شلوغی و مسیر زیاد؟ و از این به بعدش، تماما در سکوت بودم. از امام زمان گفت. گفت اینجا قدم هایش نیت ظهور دارند. تحصیل کرده بود. گفت این فقط یک راه رفتن عادی نیست... این برای امام زمانه!... احساس می‌کردم نه دیگر حرفی برای گفتن دارم و نه توانی برای ادامه. خداحافظی کردم و رفتم. بعدا یکی از رفقا هم با ایشان صحبت کرده بود. دوباره توی مسیر پیدایش کردیم. آن رفیقم به او گفته بود که حوزه درس می‌خوانیم و البته پرسیده بود که این دفعهٔ چندمش است. او هم گفته بود ششمین بار! شماره‌اش را گرفتیم. کمی گپ زدیم و خندیدیم. اسمش را پرسیدم. گفت اسمش سید حسن است. چشمانم برق زد و با افتخار گفتم اسمم علی است. هر دو لبخند زدیم. در مورد طلبگی و حوزه در هند صحبت کردیم. در آخر هم معذرت خواهی کردم از همسرش که منتطر ایستاده بود. او هم خندید و با خوش‌رویی گفت که اشکالی ندارد و آنها باید سریع بروند چون پسرش ( نفهمیدم گفت در کربلا یا کمی جلوتر ) منتظرشان است... @morakkab .