.
اربعین امسال...
متفاوتترین اربعین عمرم را گذراندم... و این جمله کذب محض است. نمیگویم امسال تفاوتی ندارد. هنوز هم با کالسکه پاشنهٔ پایت را سوراخ میکنند و معذرت خواهی هم نمیکنند. هنوز هم مردم با سر و وضع کثیف و عرقی و قیافههای کج و کوله با عمود ۱ عکس میگیرند. هنوز هم سه تا در میان شربت که میگیرم، یا لیمو عمانی است یا اسانس است، یا تخم شربتی. هنوز هم صف کبابش طولانی است. هنوز هم شور و شوقش با هر قدم بیشتر میشود. هنوز هم باید خودم را تکه و پاره کنم و در صیدلیة های اینجا بگویم "الحریق بین القدام" تا پماد بگیرم. هنوز هم قرارمان همان عمود ۵٠۸ است. و هنوز هم عراقی ها چنان تنه میزنند و رد میشوند که کباب ترکی ها تا گلو بالا میآید و پایین میرود. همهاش را هم در مورد غذا نوشتم چون همین الان از فرط خستگی و گشنگی تا خرخره خودم را پر کردهام و کباب ها بین انواع شربت و آب هندوانه و دوغ شنا میکنند. و این تماما خلوص نیت و محبت عراقی ها را نسبت به زوار میرساند.
ولی امسال را اگر بگویم مانند هر سال است، باز هم کذب است. امسال شعارهایشان و شعارهایمان یکی در میان "لبیک سید مجتبی" است. امسال همراه یک سوم جمعیت پرچم قرمز است. امسال مطمئنم که تمام مسیرم را به یاد رهبر شهیدم و حضرت آقا بودم؛ چون هر صد متر، دویست متر یکبار یا اسمشان را میشنوم یا تصویرشان را میبینم. امسال روی بیشتر کوله پشتی ها نقشی از پرچم ایران است. امسال با شعار "بزن که خوب میزنی" تا عمود دویست رفتیم و بقیهاش را بین مداحی های عربی، نماهنگ "باید برخاست" را زمزمه کردیم. و من یاد برادرم میافتادم که توی ماشین پدربزرگ در راه اجتماعات شبانه، اصرار میکرد که: لطفا حیدرِ حیدرِ حیدرِ حیدر بذارید...(:
@morakkab
.
.
اربعین امسال...
اربعین امسال متفاوتترین اربعین قرن بود!!! و اینبار کاملا درست است و اصلا هم کذب نیست. چون آن موقع به شدت خسته و سیر بودم و الان به شدت هیجانزده و پیازم. پیش پاش شما، یکی از هیجانانگیزترین لحظات عمرم را تجربه کردم.
یک پرچم اسپانیایی متحرک دیدم. از بین جمعیت نزدیک شدم و دست انداختم گردنش.
_ Hi man...
من الان دارم به زبانی غیر از زبان مادریام، با یک مرد اسپانیایی، توی مسیر اربعین، با آن لهجه سخت و کلمات انگلیسی که غلط میگویدشان و من کیف میکنم که میفهمم چه میخواهد بگوید، صحبت میکنم! هند متولد شده بود و برای مدت زیادی در بارسلونای اسپانیا زندگی کرده بود. شیعه بود! و برای من با آن لهجهٔ شیرین از رفقای شیعهاش در اسپانیا میگفت. این وسط یک مرد اصفهانی، با چشمانی گرد شده گیر داده بود که:
_ دادا بپرس چقدر راه اومده...
من خندهام گرفته بود و هول شده بودم. اشتباها پرسیدم که چقدر پول داده است. او هم گفت منظورت این است که چقدر راه آمدهام و من هم عصبی خندیدم که بله منظورم همین بود. گفت شش ساعت با هواپیما توی راه بوده است. برای اصفهانی ترجمه کردم. اوج واکنشش:
_ ۶ ساعت؟!
و بعد هم رفت... وقت فوحش دادن نداشتم. چرخیدم طرف مرد اسپانیایی. و خودم را بین یک گروه جوان عراقی شناور دیدم. همهشان فوتبالی بودند و یکصدا میگفتند بارسلونا...!
وقتی آنها رفتند، هر دو با هم خندیدیم. در مورد مذهبش پرسیدم و با افتخار گفت شیعه است. لبخند زدم. گفتم چرا آمدی اینجا؟ در این گرما و شلوغی و مسیر زیاد؟ و از این به بعدش، تماما در سکوت بودم.
از امام زمان گفت. گفت اینجا قدم هایش نیت ظهور دارند. تحصیل کرده بود. گفت این فقط یک راه رفتن عادی نیست... این برای امام زمانه!...
احساس میکردم نه دیگر حرفی برای گفتن دارم و نه توانی برای ادامه. خداحافظی کردم و رفتم. بعدا یکی از رفقا هم با ایشان صحبت کرده بود. دوباره توی مسیر پیدایش کردیم. آن رفیقم به او گفته بود که حوزه درس میخوانیم و البته پرسیده بود که این دفعهٔ چندمش است. او هم گفته بود ششمین بار!
شمارهاش را گرفتیم. کمی گپ زدیم و خندیدیم. اسمش را پرسیدم. گفت اسمش سید حسن است. چشمانم برق زد و با افتخار گفتم اسمم علی است. هر دو لبخند زدیم. در مورد طلبگی و حوزه در هند صحبت کردیم. در آخر هم معذرت خواهی کردم از همسرش که منتطر ایستاده بود. او هم خندید و با خوشرویی گفت که اشکالی ندارد و آنها باید سریع بروند چون پسرش ( نفهمیدم گفت در کربلا یا کمی جلوتر ) منتظرشان است...
@morakkab
.