eitaa logo
༻مرکب قرمز༺
79 دنبال‌کننده
62 عکس
1 ویدیو
0 فایل
دل نوشته، از یک دل نوشته شده میاد. نویسنده اضافه کرد: گور نوشته را مرده‌شو برد؛ دلت را بچسب...(: @Mr_ediit
مشاهده در ایتا
دانلود
. رقص روی مین... بین کوچه پس کوچه ها پنهان می‌شود و دوباره شروع به دویدن می‌کند. بدون عجله می‌دود ولی نه کنترل پاهایش را دارد و نه کنترل لبخندش را. به نظرش هر لحظه ممکن است او بگیرتش و بازی تمام شود. سرعت دویدنش را بیشتر می‌کند. پاهای بلندش درجا می‌زنند و خاک بلند می‌شود. فریاد می‌زند: _ ولم کن!! پشتش را نگاه می‌کند. کسی نیست. می‌ترسد. دور و اطراف را نمی‌شناسد. خانه ها همه مخروبه‌اند و روستا شبیه منطقه‌ای زلزله زده ساکت است. صدای گریهٔ بچه‌ای از یکی از خانه ها می‌آید و بعد صدای مادرش که آرامش می‌کند. چراغ خانه ها یکی یکی پشت سر هم خاموش می‌شوند و شهر تاریک. حتی اگر خانه ها نه دیوار دارند و نه چراغ. نور می‌رود. ترسیده است. با آن هیکل مردانه ترسیده است. ولی کسی اینجا به بازی کردن مردی با ریش و سبیل ایراد نمی‌گیرد. چون بچه ها این را دوست دارند. انگار جامعهٔ اینجا پیرو عقاید بچه‌ها است. وگرنه چرا باید بادبادک رها شده‌ای میان ابر ها لمبر بخورد و گیر کند؟ خیره می‌شود به بادبادک. نور خورشید چشمش را می‌زند. نمی‌داند کجاست ولی دیگر نمی‌ترسد. روی خاک گرم بیابان قدم می‌زند و اهرم‌هایی زیر پایش جا به جا می‌شوند. پاهایش موزون جا به جا می‌شوند. با زنی خیالی می‌رقصد. دور تابلو "منطقهٔ مین گذاری شده، ورود ممنوع" می‌چرخند. بعد دوباره اهرم‌ها زیر پایشان بالا و پایین می‌شوند و مرد به سمت جلو می‌افتد و از درون زن خیالی‌ رد می‌شود. بعد اهرم‌ها و بعد انفجار. اول روی تخت می‌نشیند و بعد چشم‌هایش را باز می‌کند. مردمک چشم‌هایش می‌لرزند و قلبش به دیوار سینه‌اش می‌کوبد. همسرش با لباس سفید توردار ایستاده است و تماشایش می‌کند. بعد لبخند می‌زند و به کت و شلوار اتوکشیده‌ای که لبهٔ تخت آویزن است اشاره می‌کند. _ بیا امشب بترکونیم... مگه عروسی چند بار توی عمرمون اتفاق می‌افته، آقا داماد؟... @morakkab .
. عنکبوتی... بعضی فرهنگ‌ها برایم جالب است. این جملهٔ من است. ولی اینکه بخواهم در ادامه‌اش بگویم من عاشق هالووین هستم و جانم به کریسمس و روز ملی موز و همایش حمایت از حلیم با نمک دیگر حرف من نیست! البته این آخری را شوخی کردم. شوخی کردم؟ تفاوت فرهنگی خیلی جالب است. به شخصه علاقه‌مندم که بدانم مردم چه روزهایی برایشان گرامی و خاص است. چه روزهایی را جشن می‌گیرند و چه روزهایی برایشان تقدّس دارد. مثلا ایران کشوری با فرهنگ اسلامی است و روز ولادت امیرالمومنین علیه السلام، برایمان پر از برکت و حال خوب است. یا مثلا نیمه شعبان. یا مثلا عید فطر یا قربان (۲ نمره) البته حال خوب یقینا منطورم لَم دادن روی مبل و بالا پایین کردن اخبار و لبخندی از ته دل که امروز تعطیل رسمی است نیست. یا چه میدانم... مثلا منظورم گمشو لباست را بپوش فلانی روز عیدی دعوتمان کرده است خانه‌شان، ای آب ببرد ساختمانشان را، راحت شویم از آن ریخت و قیافه‌شان و این ها هم نیست. حس و حالی که آن روز دارد، عمیق‌تر از متن‌های قرمز است. چون مرکب من فقط قرمز می‌نویسد. البته روزهایی هم برایمان عزیز می‌شوند. مثلا روز تولد پدر و مادر و فرزند و خاله و خان‌زاده و فلانی و بیساری و کادو نگرفتیم و لعنت به روز تولدتان! خود همین رسم کادو گرفتن عجیب مردم را به ولوله می‌اندازد. یا بعضی روزها مقدس می‌شوند، مثل روز از دست دادن عزیزی. عزیزی کیست حالا؟ جالب‌تر از شناخت فرهنگ خودمان، مقایسه‌اش است. البته مقایسه کلا کار خوبی نیست. ولی مثلا در آمریکا فلان آدم معروف در فلان روز موز خورد... پس امروز روز جهانی موز است! آن هم جهانی!! با دو علامت تعجب. البته توهین نمی‌کنم، ما فقط کارمان مسخره کردن است... حالا من چرا اصلا این‌ها را گفتم؟ طنز این متن خیلی تلخ است. شاید آنجایی که بعضی‌ها بدون شناختن عمق روزهای مقدس خودشان، به مقدسات بقیه پناه ببرند حتی تلخ‌تر هم بشود. مثلا روز هالووین در تهران برقصند. این‌ها نه برای ما است و نه از جنس ما. مثلا فقط همانجا به یکی از مقدساتشان می‌گویند اسپایدر من... اینجا ما می‌گوییم مرد عنکبوتی... آن هم تازه به جای "...کبوتی"، می‌گوییم"...کبودی" و بعد دور هم شاد می‌شویم. و حتی می‌دانید کجا تلخ‌تر هم می‌شود؟ آن‌جایی که روز عروسی به عزا تبدیل شده است و اعصاب ها داغان است و اخم‌ها درهم است و ذهن‌ها مشوّش است و قلب‌ها منقلب است. و بعضی‌ها در روز عزای ایران، به روشی خارجی شادی می‌کنند! بعضی وقت‌ها برایم سوال می‌شود: _ مگر ما در یک کشور زندگی نمی‌کنیم؟ یعنی ما هیچ حقی بر گردن همدیگر نداریم؟ @morakkab .
. آسمون... صبح که خودم را از جا می‌کنم و پتو را کنار می‌زنم، تنها چیزی که در مغزم مرور می‌شود، غرغر است. غرغرهایی که برای آرامش اعصاب بقیه، به زبان نمیارم‌شان و جایی میان حنجرهٔ زبان کوچک گیر می‌کنند. و من هم قورت‌شان می‌دهم تا جا برای غرغرهای بعدی باز شود. البته آن صاعت صبح، صر و صدای من نباید مزاحم بقیه بشود. چون همه خوابند؛ آن‌هم از نوع عمیقش. سین‌ها را هم به عمد صاد نوشتم. چون سنگینی آن صاعت صبح، با سین ادا نمی‌شود. ولی همین‌که در را باز می‌کنم و چند قدمی به سمت خیابان می‌روم، صاعت که ساعت می‌شود هیچ، حتی به نظرم صبح هم سبح می‌شود. با همان شدت ظرافت سبح. و من هم سر خوش خیره به ابرهای آسمون، صدایم را بلند می‌کنم که: _ سَبّــِحْ اسمَ رَبِّکَ الأعلیٰ... بازی با کلمات را دوست دارم؛ همان‌طور که آسمون با دل من بازی می‌کند. آسمان خیلی بالاست. انگار الف نمی‌گذارد ابرها را بغل کنم. باید تا آسمون پایینش بیاورم و بعد لبخندزنان قدم بزنم. حالا اگر آسمان چند قطره‌ای باران هم مهمان‌مان که من تا وقتی به مقصد برسم روی ابرها قدم زده‌ام. نمی‌دانم چه دارد این بارون و آسمون. با همان ظرافت واو و... حالا شما بوی تازهٔ نان بربری را هم تصور کن... فقط تصور کردنش کافی است (: @morakkab .