༻مرکب قرمز༺
. آسمون... صبح که خودم را از جا میکنم و پتو را کنار میزنم، تنها چیزی که در مغزم مرور میشود، غرغ
.
آسمون، حتی با کیفیت ایتا...
.
.
کوله پشتی های متحرک...
گذشتیم از دورانی که یک مهر را با گریه شروع میکردیم و به تماشای بچهها که کتابهاشان را پاره میکنند تمام میکردیم. حالا ما اصلا نیستیم که نگاه کنیم. نسل ۱ مهر ساعت ۷ و نیم صبحها رد کردیم و به نسلهای هر روز ساعت ۵ پیوستیم. از مرحلهٔ تحصیل ورزش، فقط ماند تهذیبش.
تردمیل دنیا هنوز شارژ دارد و مدرسهایها رویش میدوند و میخواهند به مصاف آینده بروند. ما ولی خیلی وقت است که پیاده شدیم و دویدن بقیه را تماشا میکنیم. بعضی وقتها که سختیهای این دوره از زندگیام به حد نصاب میرسد، فکر میکنم دلم برای دویدن تنگ شده است. ولی بعد میفهمم که فقط فکر میکردم. آن دوره پر از رویاهایی هیجانی بودیم که نمیتوانستیم بهشان برسیم و به نشانهٔ اعتراض، جیغ میکشیدیم که من صبحانه کره عسل نمیبرم. یا اگر برده بودیم، دست نخورده برمیگرداندیم.
تا اینجای کار، هر اول مهر معمولی از اول تاسیس مدارس تا سال پیش را روایت کرد. ولی امسال را نه. برای خیلی ها که هنوز هم روی تردمیل هستند، فهم فرق امسال سخت است. امسال من نمیخواهم حتی به این تردمیل خونین نگاه بیاندازم. امسال یک مدرسه هست که مثل هر سال صدای خندهٔ بچهها در حیاطش نمیپیچد. امسال ماکان نصیری و دوستانش غایباند...
تلخ است؟... آیا به تلخی اسپرسوهای هر صبح و خستگی نصفهٔ شب به خانه رسیدن هست؟ این تردمیل مگر تا به حال کسی را هم به مقصد رسانده است؟
@morakkab
.
.
کوله پشتی متحرک ²
نه نه... زیادی تلخ شد. حالا زهر پیام قبل را بگیریم که صبح ۱ مهرتان تلختر نشود. کار ما ساخت جوکهای تلخ است، نه؟
حالا مثلا گریه از تو، داد از من. بدو بدو مشق بنویس ها از من، ولم کنید دیگه ها از تو. امروز تو مدرسه دو تا از بچهها دعوا کردن ها از تو، هین کشیدن ها از من. این نویسندهها هم که چاشنی عاشقی را به همه چیز میزنند. حتی به خورشت آلو اسفناج اول مهر!! با دو علامت تعجب.
عاشقانه های مادر و فرزندی نوشتن شیرینترین عجیب تاریخ است. مثلا بوی قرمه سبزی تمام ساختمان را برداشته است از من، ناهار نیمرو داریم از تو. مثلا خسته روی مبل افتادن از من، جورابات بو میده از تو. مثلا مامانِ افشین براش از این جامدادی همهکاره ها خریده از من، افشین غلط کرده با تو از تو...
هنوز ویندوز یک مهر بالا نیامده، همهٔ شهر را بوی نان و پنیر و خیار برداشته است. به ظهر که نزدیک شویم، بوی شیر و کیک جایش را میگیرد. ظهرها هم از هنر مادران ایرانی شهر رنگین میشود. دلم به حال آن مدرسهای عزیزی میسوزد که ناهارشان خورشت کرفس است.
و قسم به پنج دقیقه خواب آن پدری که بچه دیرش شده است. و قسمتر به خواب طولانی آن پدری که پسر بزرگتر در خانه دارد و بچهٔ کوچکتر را اول مهری تقبل میکند...!
@morakkab
.