مسافرانِ عشق
. روزها میگذشت و من از حال خانوادم بیخبر بودم... شکمم روز به روز بزرگتر میشد و من سنگین وزن تر میشدم
.
تو این اوضاع شده بودم سربار عمه...
عمه ای که مادرم همیشه یقین داشت من شبیهشم حالا که دقت میکردم زشت هم نبودم...
ولی از بس از کودکی سرکوفت زشت بودنم رو خورده بودم احساس میکردم زشت تزین دختر زمین منم...
عمه به تنهایی ازم پرستاری کرد تا بچه از آب و گل دراومد...
خودم که حالم بهتر شد عمه گفت: دخترم بهتره که دیگه بری...
استرس تمام جونمو گرفت کاش میشد تا آخر عمرم پیش عمه میموندم...
بالاخره بعد از چهل روز اصرار عمه و خواستن خودم راهی شهرمون شدم...
دلم برای عمه تنگ میشد چقدر بی مهری هایی که ندیده بودم اینجا جبران شده بدد چقدر عمه برام از عشق قدیمی و از دست دادنش گفته بود...
چقدر پا به پای من اشک ریخت و مادر دومی بود برای بچه من...
تمام طول مسیر به رفتار خانوادم فکر میکردم اینکه قراره چه رفتاری با من داشته باشن...
نفهمیدم چه موقع رسیدیم و مینی بوس نگهداشت...
پیاده شدیم و مستقیم به خونه خودم و فرهاد رفتم...
هنوز سر کوچه بودم و حوریه رو توی بغلم گرفته بودم که ماشین فرهاد رو از دور دم خونه پارک بود دیدم...
خواستم به سمت خونه قدم بردارم که اقدس و فرهاد دست تو دست و خندون از خونه خارج شدن...
سوار ماشین فرهاد شدن و به سمت خروجی کوچه اومدن...
سریع رومو برگردوندم اما با حلقه ای که توی دست اقدس به چشمم خورد دلم ریخت...
با اولین تاکسی که گرفتم سمت خونه پدرم حرکت کردم...
در رو که زدم مثل همیشه پدرم در رو باز کرد...
به محض دیدن من با تعجب نگاهم کرد...
سکوت سنگینی بین ما برقرار بود...
با اخم و سوال نگام میکرد...
نمیتونستم چیزی بگم که خواست درو به روم ببنده...
مانعش شدم و با التماسی که توی صدام موج میزد گفتم: آقاجون...
پدرم کمی مکث کرد و بعد گفت: برو همون گوری که بودی...
گفتم: آقاجون بخدا توضیح میدم...
آقاجونم داد زد: چیو توضیح میدی تمام آبروم رو بردی این بچه مال کیه ها؟ از توی همون آشغالدونی پیداش کردی هان؟
دیگه پدرت نیستم از اولش هم اشتباه کردم لیاقت تو فرهاد نبود...
اقدس لایق فرهاد بود...
با اشک و ناله گفتم: اقدس کجاست؟
پدرم شونه ای بالا انداخت و گفت: خونه شوهرش...
با تعجب گفتم: ولی... ولی... من با فرهاد دیدمش...
پدرم شونه ای بالا انداخت و گفت: خودم بهش کمک کردم غیابی طلاقت بده...
دختری که بی اطلاع غیبش بزنه گم شدنش بهتر از اومدنشه...
خواست در رو بلنده بازهم مانع شدم...
دانلود+دعای+فرج+با+صدای+فرهمند.mp3
2.58M
دعای #فرج مولا
«الهی عظم البلاء»
با صدای #فرهمند
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد🍃
قرار ما هر شب حوالی ساعت ۲۱
التماس دعا🌹
*________
@mosaferneEshgh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#قرارِ_عصرانهی_ما
🍃السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ
🌸و عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ
🍃و عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ
🌸و عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
و سلامی که به دیدار رسید....🍃
سردارِ دلم....
#حاج_قاسم
*________
@mosaferneEshgh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دلهَـوایِرویِماهِیاردارد؛جُمعِـهها°♥️°
°خِیریَندیدهاممَنازعُمریکِهبِیتُورفت
°عُمرماگربِهدِیدنتآخرشَود،بَساست
💚
مسافرانِ عشق
. تو این اوضاع شده بودم سربار عمه... عمه ای که مادرم همیشه یقین داشت من شبیهشم حالا که دقت میکردم زش
.
نگهداشت و گفت: باز چیه؟
گفتم: آقاجون توضیح میدم بخدا من مقصر نیستم...
پوزخندی زد و گفت: اگه مقصر نبودی نمیذاشتی بری حالا میفهمم چرا فرهاد ولت کرده بود و باهات خوب نبود...
دلم از حرف آقاجونم شکست...
با اشکی که صورتم رو خیس کرده بود و جلوی دیدم تار بود گفتم: بذارین بیام تو توضیح بدم بعد برم...
کنار رفت و من داخل شدم...
پشتش به من بود که گفت: میشنوم بگو زود برو...
همه چیو بهش توضیح دادم بهش گفتم که حامله بودم و به خاطر تهدیدای فرهاد فرار کردم اما انگار که باورش نشده باشه پوزخندی زد و گفت: تو راست میگی...
گفتم: آقاجون عمه ثریا شاهده...
تا اسم عمه ثریا اومد مادرم دوان اومد داخل حیاط و گفت: اسم اون عفریته رو توی خونه من نیار اصلا تو برا چی برگشتی؟ هان؟
گفتم: تو مثلا مادری؟ تو اصلا دلت برا بچت تنگ نمیشه؟
مادرم منم بچتم تنها اقدس بچت نیست...
شاپورم بچته...
در که باز بود شاپور داخل شد و با دیدن من لبخند گل و گشادی زد و گفت: اومدی خواهرم؟ خوش اومدی...
خواست بیاد طرف بچم که آقاجونم مانع شد: تا معلوم نشه این بچه مال کیه بهش دست نمیزنی...
شاپور عقب گرد کردو با تعجب نگاهش بین منو آقاجونم در گردش بود: آقاجون عیبه به دخترتون تهمت بزنید...
مادرم با عصبانیت گفت: چی عیبه هان؟ چی عیبه؟ این دختر معلوم نبود کدوم گوری رفته بوده...
با گریه گفتم: آقاجون چطور تونستی طلاق غیابی منو از فرهاد بگیری؟ چطور دلت اومد؟
آقاجونم گفت: چون تو معلوم نبود مردی یا زنده ای فرهاد به راحتی آب خوردن تونست طلاقت بده...
گفتم: پس اقدسو چرا به عقدش درآوردی؟
مادرم جواب داد: ما نمیدونستیم مردی یا کجایی برای همون اقدس با فرهاد عقد کرد اعظم لطفا مزاحم زندگیشون نشو...
داشتم از ناراحتی زیاد میترکیدم من به هیچ عنوان دیگه نمیتونستم توی این خونه بمونم...
فقط باید برای یکبار هم شده فرهاد رو میدیدم...
بی سرو صدا از در خونه بیرون زدم...
کسی برای نگه داشتنم تلاش نکرد...
رفتم و رسیدم در خونه فرهاد... ماشین دم در نبود معلوم بود هنوز برنگشتن خونه...
جلوی در خونش نشستم تا بیاد...
به محض پیچیدن ماشین داخل کوچه بلند شدم و ایستادم...
باد به دامنم میزد و موج موهام پراکنده بود...
دانلود+دعای+فرج+با+صدای+فرهمند.mp3
2.58M
دعای #فرج مولا
«الهی عظم البلاء»
با صدای #فرهمند
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد🍃
قرار ما هر شب حوالی ساعت ۲۱
التماس دعا🌹
*________
@mosaferneEshgh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#قرارِ_عصرانهی_ما
🍃السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ
🌸و عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ
🍃و عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ
🌸و عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
و سلامی که به دیدار رسید....🍃
سردارِ دلم....
#حاج_قاسم
*________
@mosaferneEshgh
📝🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.
اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمیدانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما...
بعدها وقتی به خواهر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد و حتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های خواهرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم. این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم.
❌کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.
✂️بریده ای از کتاب بلند شو رفیق!📖
#همسرداری
#زناشویی
مسافرانِ عشق
. نگهداشت و گفت: باز چیه؟ گفتم: آقاجون توضیح میدم بخدا من مقصر نیستم... پوزخندی زد و گفت: اگه مقصر
.
توی ماشین دیدمشون باهم میخندیدن و شاد بودن...
یهو چشمشون به من افتاد.
هردو تعجب زده نگاهم میکردن...
من به اونا اونا به من زل زده بودن...
بعد از چند دقیقه فرهاد پیاده شد و گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟
با لبخند به دخترم اشاره کردم و گفتم: نمیخوای ببینیش؟
با دست بهم اشاره کرد: برو کنار میخوام ماشیتو ببرم داخل حیاط...
گفتم: فرهاد دخترته بیا ببینش...
فرهاد گفت: هرکی که هست باشه برام مهم نیست...
اقدس از داخل ماشین نگاه میکرد که پیاده شد و گفت: بازم تو اومدی که؟
گفتم: ببین دخترم چقدر شبیه توعه...
اومد یه نگاهی به دخترم انداخت و گفت: خب مبارکته حالا باباش کو؟
و اطراف رو نگاه میکرد...
با بغض گفتم: باباش الان کنار توعه...
اقدس اوفی کشید و تقریبا هلم داد عقب...
صدا زد: فرهاد جان عزیزم بیا بریم تو من خستم اینم بفرست بره رد کارش...
بدون اینکه حرفی بزنم و آخرین نگاه به فرهادی که نگاهش به دخترم ثابت بود رفتم...
ولی کجارو داشتم که برم؟
نمیدونستم کجا برم جایی رو نداشتم که برم...
رفتم کنار خیابون جلوی مغازه نشستم...
چشمم خورد به آگهی که با دستخط بد روی در شیشه ای مغازه چسبونده شده بود: کارگری در مغازه با جای خواب...
رفتم داخل مغازه و با صاحب مغازه که پیرمردی مهربون به نظر میرسید صحبت کردم...
بچه رو که بغلم دید بهم شک کرد و استغفرالهی زیر لب گفت و بهد بهم گفت: دخترم بهتره به خانوادت بگی جای امن تری بهت میدن...
ازینکه مردم در موردم فکر بد میکردن حالم بد میشد و از خودم متنفر میشدم...
رو به صاحب مغازه گفتم: نه حاج آقا من دامنم پاکه فقط بدشانس بودم شوهرم ولم کرده رفته تورو خدا بذار مغازتو تمیز کنم فقط بهم جای خواب بدی بزرگی کردی...
پیرمرد چونش رو خاروند و گفت: باشه دخترم توکل به خدا به قیافت نمیاد بد باشی...
از فردا توی همین مغازه کار میکنی...
هرروز شیشه های پپسی رو پاک میکنی و در مغازه رو تمیز,میکنی روی زمین که که جارو بشه جلوی مغازه هم آب بپاش خاک بلند نشه...
خوشحال شده بودم که بهم اعتماد کرده...
گفتم: اجازه بدین از امشب اینجا لخوابم با بپه کوچیک جایی ندارم برم...
قبول کرد و گوشه مغازه دخمه کوچیکی بود که من اونحا رفتم تا بخوابم...
دانلود+دعای+فرج+با+صدای+فرهمند.mp3
2.58M
دعای #فرج مولا
«الهی عظم البلاء»
با صدای #فرهمند
بخوان دعای فرج را، دعا اثر دارد🍃
قرار ما هر شب حوالی ساعت ۲۱
التماس دعا🌹
*________
@mosaferneEshgh