زنی که نتونه با سیاستش مردو تشنه خودش کنه زن نیست که شلغمه😐
آ
جوری عاشقش کن تا بیشتر از قبل عاشقت بشه و دلش برات ضعف بره!!!
👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2082538108Cfe05028ad8
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ صبح یعنی...
🌼 یک سبد لبخند
🤍 یک بغل آرامش
🌿 یک دنیا امید
و نگاهی پر از زیبایی به زندگی... 🦋✨
🌼 سلام دوستان خوبم
☀️ صبحتون بخیر و دلتون شاد
@Mosbatbash 💥
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از خدا میخوام هیچ وقت غمگین نباشی
🤲♥️
@Mosbatbash 💥
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعور آدم ها رو
تو دو جا میتونی بسنجی ...👌
@Mosbatbash 💥
✍فووووری
👶کچل خان ب ایتا پیوست 👶
*🔴 جهت عضویت در کانال کلیک کنید 👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1616576513Cdf9dec55c0
https://eitaa.com/joinchat/1616576513Cdf9dec55c0
سریع برید تا گمش نکنی 🌸 👆
#همسایه_ام_چه_میکرد؟
سلام من مهنازم، پنج سال بود عروسی کرده بودم که مجبور شدم بخاطر کار همسرم بیام شهر بزرگی زندگی کنم، واحد رو به رویمون خانوم ۴۰ ۵۰ ساله بود.چون تنها بود هر روز میاومد خونه ما همیشه هم به خودش میرسید و شیک، تا اینکه هرروز غروب منو به صرف چای دعوت میکرد خونشون و درست نیم ساعت بعد از برگشتن خواب سنگینی منو میگرفت و سرشب از خواب بیهوش میشدم تا اینکه یه روز شک کردم و رفتم خونشون چای رو برداشتم و وقتی برا کاری رفت آشپزخونه چاییو خالی کردم تو گلدون نیم ساعت بعد گفتم خواب میاد دیدم لبخندی زد،رفتم خونه بعد یه ساعت... ادامه داستان🚷👇
https://eitaa.com/joinchat/1878458472C726d4dcc56
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_83
_ آره اتفاقیه و الآنم دارم به خاطر همون قسم باهاش ازدواج میکنم
هنوزم قانع نشده بود به خاطر همین ماجرای اصلی مانتو رو براش تعریف کردم
همون لحظه گوشیش زنگ خورد و با دیدن اسم فرهود نیشش تا بناگوش باز شد
_ خب من برم بیرون جوابش بدم زود میام پیشت
تک خنده ای کردم
_ برو زود بیا کمک
همونجور که تماس رو وصل میکرد بیرون رفت
چیز خاصی نداشتم اما همون چیزای کمی که داشتم رو جمع کرده بودم
داشتم نفسی تازه میکردم که چندتا ضربه به در خورد
لبخندی زدم
_ از کی تا حالا مودب شدی درمیزنی لیندا؟!
درو باز کرد و اومد داخل ... منم بدون اینکه نگاش کنم مشغول مرتب کردن شدم
_ خب حالا بگو ببینم فرهود چیکارت داشت؟!
دیدم سکوت کرده نگران شدم و سرمو بلند کردم.
با دیدن سینا جاخوردم. سریع شالمو چنگ زدم و روی موهام انداختم
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
لبخند تلخی زد و همون کنار در ایستاد
_ اومدم ببینم این تصمیم آخرته؟!
اخمام اومد توی صورتم
_ مگه اون روز نگفتی آخرین دیدارمونه؟ بازم که پیدات شد
بلند شدم و درست رو به روش ایستادم
_دو روز دیگه عقدمه و تو هنوزم دنبال اینی که امیدوار بشی؟ تصمیم اول و آخرم همینه
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_84
مستقیم توی چشمام خیره شد
_ یعنی پس فردا من باید شاهد این باشم که تو مال یکی دیگه میشی؟!
سری تکون دادم
_ درسته! و تو باید با این موضوع کنار بیای
_ فقط بهم بگو چی از اون پسره کمتر داشتم که به من ترجیحش دادی؟
تا خواستم چیزی بگم دستشو بالا آورد تا سکوت کنم
_ هیچی نگو! تو میگفتی به عشق اعتقادی نداری پس چرا اون گزینه ی ازدواجت من نبودم؟!
خودمم توی زندگی خودم مونده بودم حالا سینا هم ازم توضیح میخواست
_ هنوز اتفاقی نیفتاده و دو روز مونده... بیا و این ازدواج رو به هم بزن میریم باهم یه جای دور زندگی میکنیم قول میدم مامانم نتونه پیدامون کنه!
بهت زده به حرفایی که از زبونش خارج میشد گوش میدادم انگار هیچی جز داشتن من جلوی چشمش نبود.
ناخواسته قدمی عقب رفتم و اونم متقابلاً دنبالم اومد
_ قول میدم از مال دنیا بی نیازت کنم... قول میدم خوشبختت کنم نظرت چیه؟!
نمیدونستم چی باید بگم که عقب بکشه از طرفی دلم نمیخواست ناراحتش کنم چون تا حالا هیچوقت بد منو نخواسته بود و از همه مهمتر به مامانش سیلی زد!
اینهمه دوست داشتن توی باورم نمیگنجید
مجبور بودم حرفی بزنم تا ازم ناامید بشه
_ برو سینا! من برخلاف تصورم عاشق باربد شدم و الآنم نمیتونم چیزی رو به هم بزنم چون خودم نابود میشم
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_85
فقط برای اینکه ازم قطع امید کنه اون حرف رو به زبون آوردم
اگه از اولش سودابه عمه ی خوبی برام بود، شاید توی این سالها که سینا بهم ابراز علاقه میکرد قبول کرده بودم
اما الان به هیچ عنوان حاضر نبودم، چون من باربد و قبول داشتم
_ به چه جراتی پاشدی اومدی تو اتاق نامزد من؟!
صدای شاکی و عصبانی باربد برای لحظه ای منو ترسوند... اینکه بازم همه چی رو ول کنه و بره توی ذهنم پررنگ شد
از جلوی در کنار رفت
_ جوابتو همون روز خواستگاری گرفتی حرف اضافه ای نمیمونه... ایندفعه رو احترام اهالی این خونه نگه میدارم دفعه ی بعدی در کار نباشه
سینا چیزی نگفت فقط خوب چهره ی باربد رو برانداز کرد ... حدس میزدم دنبال نکته ی قابل توجهی توی باربد میگشت تا بفهمه چرا من قبولش کردم
_ تو که هنوز اینجایی!
سینا سری تکون داد و رفت
بعد از رفتنش دستامو بغل گرفتم. باربد نزدیک اومد
_ چرا باید اون پسره به خودش اجازه بده بیاد توی اتاقت درصورتی که اون روز منو دست به سر کردی تا نیام؟!
_ چون اون بدون اجازه اومد و تو برای ورود اجازه خواستی
دستشو دراز کرد و درو بست . با صدای بسته شدن در لب زیرینم رو گاز گرفتم
چهره اش درهم بود
عقب عقب رفتم تا جایی که پشتم به طاقچه ی پنجره برخورد کرد
منتظر برخورد شدیدش بودم. دستش رفت روی کمربندش... حس کردم که میخواد کمربندش رو دربیاره و منو بزنه... قبلاً این صحنه رو دیده بودم وقتی خیلی بچه بودم بابا مامان رو اینجوری کتک زده بود
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
از عوارض #ادرار_کردن_در_حمام خبر دارید🤔
خوندنش یه دیقه بیشتر وقت نمیگیره😱
❌❌حتما بخونید❌❌
مطمئنم این و نمیدونستید😵💫👇
https://eitaa.com/joinchat/2578448652C157c831ef0
❌کار وحشتناک دکتر😱
❌شوهرم دکتر بود .هفته ای یک شب منو به زور میفرستاد خونه مادرش تا پیشش بمونم ولی خودش نمیومد، یه روز بهش مشکوک شدم و یواشکی برگشتم خونه.وقتی داخل حیاط شدم متوجه شدم که از انباری زیر خونه صدای چند نفر میاد.خیلی آروم نزدیک شدم و از پشت پنجره نگاه کردم .شوهرم و دونفر دیگه اونجا بودند.قشنگ که نگاه کردم ناگهان احساس کردم قلبم از تپش داره میوفته. با دیدن این صحنه حالم بد شد.....
ادامه داستان....
https://eitaa.com/joinchat/3185705294C9f7a3565a1