9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مازندران یه لاتاری بود که ما توش بردیم... 😌🌳❤️
@Mosbatbash 💥
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نظرتون ماشین خارجی بهتره یا ایرانی؟؟؟
😍😍😍
@Mosbatbash 💥
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹چه فایده ای داره وقتی میگی نگرانمی
ولی حواست بهم نیست…؟!!
@Mosbatbash 💥
566.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه شعر پر باری👏👌
@Mosbatbash 💥
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین اسم و فامیل تاریخ🤪🤣
@Mosbatbash 💥
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هيچ چيز نميتونه آهن رو نابود كنه،
جز زنگ زدن خودش...👌
@Mosbatbash 💥
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا خودت برای خودت ارزش قائل نباشی دیگران هم برات ارزش قائل نمیشن... 👌
@Mosbatbash 💥
15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻۳تا کار برای ثروتمندشدن
که هرروز باید انجام بدی...
@Mosbatbash 💥
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای رسیدن به فردایی بهتر باید در زمان حال زندگی کنی... 🌱😊
@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_149
کیانا مشتی به بازوی پسره زد
_ بیخیال شایلین!
این دیوونست باید به عالم و آدم بفهمونه که منو میخواد
کیانا با حرص ادامه داد
_ این روانی هم پسرعموی ماراله!
_ لامصب تو روانیم کردی اگه زنم بشی عاقل میشم
خنده ام گرفته بود
هردوتاشون پر انرژی و شوخ طبع بودن
کیانا اشاره ای به مارال کرد
_فکر کنم چون با باربد اومدی مارال رو میشناسی
نظری در این باره ندادم و بحث مارال رو عوض کردم
_ حالا واقعا اسمش مجنونه؟!
کیانا دوباره چشم غره ای به پسره رفت
_ نه بابا اسمش سپهره
_ از عشق کیانا مجنون شدم
سپهر آهی کشید و ادامه داد
_ دعا کن زنم بشه شیرینی هم محفوظه
کیانا دستمو کشید
_ اینو ول کن بیا بریم توی آشپزخونه یه چیزی برای ناهار درست کنیم
آروم در گوشم پچ زد
_ از مارال که بخار بلند نمیشه
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_150
_ باشه میام ولی قبلش کاش لباسم رو عوض میکردم
کیانا اشاره ای به تک اتاقی که اونجا بود کرد
_ اون اتاق واسه ما دختراس برو لباستو عوض کن
کنجکاو پرسیدم
_ پس پسرا کجا میرن؟!
به پله های چوبی که وسط کلبه بود اشاره کرد
_ دوتا اتاق هم بالاست یکیش واسه باربد چون نمیتونه با کسی اتاقش رو شریک بشه و اون یکی هم واسه بقیه ی پسراست
باربد ساک منو داد دستم
کیان جلو اومد و وسایل باربد رو ازش گرفت
_ من میبرم بالا داداش
باربد اعتراضی نکرد
داشتم به طرف اتاق میرفتم که متوجه شدم مارال بلند شد و به طرف باربد اومد
برای لحظه ای سرجام متوقف شدم
_ اومدی عزیزم؟!
باربد چیزی نگفت
مارال دستش رو گرفت
اخمام توی صورتم اومد
این دختر حق نداشت دست شوهرمو بگیره!
_ تا اینا میرن برامون ناهار درست کنن بیا منو تو بریم کنار رودخونه
گوشه ی ساک توی مشتم جمع شد
جوری حرف میزد انگار ما نوکرشیم!
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو میدونی و بالاسریت...👌🌱
@Mosbatbash 💥