4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواسمون به روح همدیگه باشه…❤️🩹🙃
@Mosbatbash 💥
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست برای هرکسی که میدونی بهش نیاز داره 👌☘
@Mosbatbash 💥
هر زنی قصه ای دارد..
زنانه بخوانید و گوش دهید.
چندین دکتر روانشناس این کانال را تایید کرده اند.
👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2082538108Cfe05028ad8
#پیشنهاد_فوق_العاده_ویـــــــــــــژه
🍃 اگر مدام افسرده ای
و مدام خاطرات گذشته رو مرور میکنی
بیا عضو جمع ما باش !!!
فقط کافیه 10دقیقه وقت بزاری
متن هایی که از جناب دکتر عزیزی میذاره
حرف دل خیلی از ماهاست! 👇
https://eitaa.com/joinchat/2082538108Cfe05028ad8
☪ جملات ناب و آرامشبخش👆👆
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸ســـــــــلام به امروز خوش آمدید
🌸روزتون ختم به زیباترین خیرها
🌸امیدوارم
🌸امروز حاجت دل پاک و مهربانتون
🌸با زیباترین حکمتهای خدایکی گردد
🌸روزتـون پر از بـهترین ها وخوشیها
@Mosbatbash 💥
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر خوبه که تو داداش منی🫶🥺
@Mosbatbash 💥
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو چرا نمیخندی؟😍
پادشاه رو نشناختی!
@Mosbatbash 💥
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرسیدم
آرامش الانت رو مدیون چی هستی؟
گفت هر چی شده باید میشده
هر چی قراره بشه هم میشه
ترجیح میدم فقط زندگی کنم ...😌🍂
@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_177
_ نگران نباش اگه شایلین هم نفرستاد خودم برات میفرستم
منو لیندا با دهن باز به هم نگاه کردیم
یعنی باربد حرفامونو شنیده بود؟!
لیندا لبخند تصنعی زد
_ میشه بگی تا کجای حرفامونو شنیدی؟!
باربد خندید
_ خب اینو فهمیدم که قراره یه عکس برات بفرسته بالاخره متوجه میشم عکس از چی هست و حتما امشب برات میفرستم
لیندا زیرلب جوری که فقط من بشنوم پچ زد
_ گاوت زایید اونم دوقلو! حالا امشب بخوای نخوای بساط به راهه
_ لیندا نمیخوای بیای؟!
صدای مامان از توی ماشین اومد
_ اومدم مامان
_ خب داداش باربد من منتظر عکس هستم روی قولتم حساب باز کردم
با چشم براش خط و نشون کشیدم
با نیش باز سرش رو کج کرد و دستشو برام تکون داد
_ بای بای
خم شدم تا دمپاییم رو در بیارم براش پرت کنم ولی زود فرار کرد و سوار تاکسی شد
زودتر از باربد برگشتم داخل
حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم
حرفهای لیندا توی ذهنم بود واقعا چرا تا الان من و باربد به هم نزدیک نشده بودیم با اینکه من زنش بودم و اونم گفته بود منو دوست داشت
چند بار هم تا مرز پیش رفته بودیم اما هربار یه تردیدی توی چشمای باربد بود که اجازه ی پیشرفت بهش نمیداد
منم که نمیتونستم خودمو کوچیک کنم و ازش بخوام که ادامه بده
یا شاید هم به قول لیندا بلد نبودم براش ناز و ادا بیام
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_178
بعد از گرفتن یه دوش حوله رو پوشیدم و بیرون اومدم
باربد توی اتاق نبود لباسم رو پوشیدم
آب موهامو گرفتم و سشوار کردم
رفتم توی آشپزخونه دیدم داره املت درست میکنه
ناخواسته لبخندی روی لبم نشست
تازه متوجه من شد. به طرفم اومد
_ تو اینجا بودی پس بیا ببین شوهرت چیکار کرده
جوری حرف میزد که انگار هیچ اتفاق بدی نیفتاده
منم از اون هیاهو خسته بودم و دلم میخواست باهاش همراه بشم و وانمود کنم همه چی رو به راهه
بوی غذا اشتهامو تحریک کرد
ابرویی بالا انداختم
_ نگفته بودی آشپزی بلدی
خندید
_ خیلی چیزا بهت نگفتم
لبخندم جمع شد راست میگفت خیلی چیزا در موردش نمیدونستم
تازه متوجه حرفش شد
_ خب من سالها تنها زندگی کردم بالاخره باید یه املت بلد باشم یا نه؟!
پس باباش رو ترک کرده بود اما چرا؟!
این سوال ذهنم بود اما نتونستم به زبون بیارم
پشتم رو به دیوار آشپزخونه چسبوند و سینه به سینه ام ایستاد
نفسم توی سینه حبس شد
_ اما الان دیگه تنها نیستم من اونی که خودم انتخاب کردم و خواستمش توی زندگیمه
لرزه ای به تنم نشست
تا حالا کسی از بودن من توی زندگیش اینطور ابراز خوشحالی نکرده بود
یه حس عجیبی داشتم
این مرد داشت وجودم رو تکون میداد
با صدای کم جونی گفتم
_ غذات ته نگیره
کنار کشید و به طرف گاز رفت زیرش رو خاموش کرد
نفس حبس شده ام رو بیرون دادم
رفتن به پارت اول👇
https://eitaa.com/mosbatbash/97262