eitaa logo
مثبت باش معجزه میشه🙏
361.7هزار دنبال‌کننده
10.1هزار عکس
44هزار ویدیو
8 فایل
بسم الله الرحمن الرحیم کانالی بامطالب مثبت، انگیزشی وشاد.. لطفا جهت حمایت ازکانال، مطالب و کلیپها رو با ایدی فوروارد کنید ارتباط با ما @yousefi1700 تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/3573940230C939fbf15a7
مشاهده در ایتا
دانلود
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🙏❤️ خدایا شکرت ... برا همه لحظه هایی که... قلبم در حال فروپاشی بود و تو نگهش داشتی... شکر برای داده و نداده ت... که داده هات نعمتن و نداده هات حکمت. . ‌‌‌‌@Mosbatbash 💥
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ۳۰ ثانیه میتونه عزت نفست رو بسازه...💯 ‌‌@Mosbatbash 💥
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهنگی زیبا از ابوالفضل رحیمی عزیز... ❤️😍👌 ‌‌@Mosbatbash 💥
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جواب دندان شکن حاجی...😂😂 صرفا جهت خنده... ‌‌@Mosbatbash 💥
. 🍃 مرد زاهد و همسر زیبایش زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مؤمنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته‌های من توجه نمی‌کنی، خود به کوچه و برزن می‌روم تا همگان بدانند که تو چه زن زیبائی داری و چگونه به او بی‌توجهی می‌کنی، من زر و زیور می‌خواهم! مرد در خانه را باز کرد و رو به زن گفت : برو هر جا که دلت می‌خواهد! زن درکمال ناباوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده! ... غروب به خانه آمد!! مرد خندان گفت: خب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد!! زن متعجب گفت: تو از کجا می‌دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می‌دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت: مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم! ‌‌@Mosbatbash 💥
. 🔵 رضا سگ باز ... یه لات بود تو مشهد... هم سگ خرید و فروش می‌کرد، هم دعواهاش حسابی سگی بود!! یه روز داشت می‌رفت سمت کوهسنگی برای دعوا(!) و غذا خوردن ... که دید یه ماشین با آرم ”ستاد جنگ‌های نامنظم“ داره تعقیبش می‌کنه. شهید چمران از ماشین پیاده شد و دست اونو گرفت و گفت : ”فکر کردی خیلی ؟!“ - رضا گفت: بروبچه‌ها که اینجور میگن.....!!! +چمران بهش گفت: اگه مردی بیا بریم جبهه! به برخورد، راضی شد و راه افتاد سمت جبهه...! مدتی بعد.... شهید چمران تو اتاق نشسته بود که یه دفعه دید داره صدای میاد....! چند لحظه بعد با دست‌بند، رضا رو آوردن تو اتاق و انداختنش رو زمین و گفتن : ”این کیه آوردی جبهه؟!“ رضا شروع کرد به دادن (فحشای رکیک!) اما چمران مشغول نوشتن بود! وقتی دید چمران توجه نمی‌کنه، یه دفعه سرش داد زد : ”آهای با تو ام.....! “ یک‌دفعه شهید چمران با مهربانی سرش رو بالا آورد و گفت: ”بله ! چی شده عزیزم؟ چیه آقا رضا؟ چه اتفاقی افتاده؟“ - رضا گفت: داشتم می‌رفتم بیرون که بخرم ولی با دژبان دعوام شد!!!! + چمران : ”آقا رضا چی میکشی؟!! برید براش بخرید و بیارید.....!“ ... چمران و آقا رضا تنها تو سنگر ..... - رضا به چمران گفت: میشه یه دو تا فحش بهم بدی؟! کِشیده‌ای، چیزی؟!! + شهید چمران : چرا؟! - رضا : من یه عمر به هرکی کردم، بهم بدی کرده....! تا حالا نشده بود به کسی فحش بدم و اینطور برخورد کنه..... + شهید چمران : اشتباه فکر می‌کنی....! یکی اون بالاست که هر چی بهش بدی می‌کنم، نه تنها بدی نمی‌کنه، بلکه با بهم جواب میده! هِی آبرو بهم میده..... تو هم یکی رو داشتی که هِی بهش بدی می‌کردی ولی اون بهت خوبی می‌کرده.....! منم با خودم گفتم بذار یه بار یکی بهم فحش بده و منم بهش بگم بله عزیزم.....! تا یکمی منم مثل اون (خدا) بشم … رضا جا خورد! .... ..... رفت و تو سنگر نشست. آدمی که مغرور بود و زیر بار کسی نمی‌رفت، زار زار می‌کرد! تو گریه‌هاش می‌گفت: یعنی یکی بوده که هر چی بدی کردم بهم خوبی کرده؟؟ اذان شد. رضا نماز عمرش بود. رفت وضو گرفت. ..... سر نماز، موقع قنوت صدای گریش بلند شد!!!! وسط نماز، صدای سوت خمپاره اومد. پشت سر صدای خمپاره هم صدای زمین‌افتادن اومد..... رضا رو خدا واسه خودش جدا کرد......! (فقط چند لحظه بعد از توبه کردنش) به‌به!! یه و واقعی !! ‌‌@Mosbatbash 💥