بعداز بیدار شدن از خواب گوشی را چک نکنید!
◽️مغز در دقایق ابتدایی پس از بیدار شدن، حساستر و انعطافپذیرتر است؛ بنابراین اولین ورودیهایی که دریافت میکنید، روی تمرکز، استرس، خلقوخو و عملکرد ذهنی شما اثر میگذارند.
◽️شروع روز با موبایل، اخبار، پیامها و شبکههای اجتماعی میتواند مغز را از همان ابتدا وارد حالت واکنشی و پراسترس کند.
◽️به جای آن، صبح را با نور طبیعی، نوشیدن آب، کمی حرکت، سکوت یا تمرکز آغاز کنید و چک کردن گوشی را کمی به تعویق بیندازید.
+ اولین ورودیهای روز، کیفیت ذهن شما را برای ساعتهای بعد میسازند.
#پزشکی_سلامت
@Mosbatbash 💥
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من سپردم بخدا،هرچه خدا میخواهد🤍
@Mosbatbash 💥
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تمام وجودت بگو الهی آمین🤲❤
@Mosbatbash 💥
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت های ارزشمند دکتر انوشه👌
@Mosbatbash 💥
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از میان همه ی آدمهای دنیا فقط و فقط ... 🌱
@Mosbatbash 💥
460_118913965438272.mp3
زمان:
حجم:
14.8M
#رادیو_مرسی 🌱❤️
چهارشنبه بیست وهشتم مرداد ماه
@Mosbatbash 💥
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لذت ببریم از آهنگ معین 😍🎶
#معین
@Mosbatbash 💥
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروزت همونقدر زیبا که لایقشی…🌱
@Mosbatbash 💥
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودتون رو به کسی یاداوری نکنید👌
@Mosbatbash 💥
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به شما همراهان مهربون... 🌸
@Mosbatbash 💥
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_7
#رمان
غروب بود و من بیخیال داشتم موهای بلندم که از بچگی کوتاه نشده بود رو شونه میزدم.
مامان بی مقدمه اومد داخل
_ تو که هنوز آماده نشدی! میدونی که بابات تاکید داره باید توی این خواستگاری حاضر بشی پس کاری نکن که ناراحت بشه حالا فوقش نخواستی هم قبول نکن.
موهامو بستم
_ حرفای بابا بیشتر شبیه اتمام حجت بود
_ یعنی میخوای پیش رئیسش شرمنده اش کنی؟
ابرویی بالا انداختم
_ پس بگو بابا چرا سنگشو به سینه میزنه. نگران نباش من آماده میشم و میام بیرون.
همون لحظه صدای آیفون بلند شد. مامان با هراس در اتاق رو بست و بیرون رفت
لیندا رفته بود خونه ی خاله. چون فرهود دوست نداشت توی خواستگاری من نامزدش دیده بشه.
یه کت و دامن خاکستری داشتم که ترجیح دادم همونو بپوشم بدون هیچ آرایشی.
چون عقیده داشتم یکی باید باشه تو زندگیت تا براش آرایش کنی!
من همینی ام که همه میبینن.
به اجبار سینی چای رو برداشتم و بیرون رفتم چون حوصله ی جر و بحث بابامو نداشتم.
بلند سلام کردم و یکی یکی سینی چای رو جلوشون گرفتم. اول مامان پسره و بعدم دوتا خواهرش و آخر کار هم خودش.
نگاه خیره ی مامانش رو حس کردم سرمو بلند کردم و چون راهی نداشتم لبخند زدم که اونم با لبخند جوابم داد.
خواهراش در گوش هم پچ پچ میکردن و نگاهشون مثل طلبکارا بود.
آروم به طرف پسره رفتم تا چای رو برداره و همونجور خصوصیاتش رو از نظر گذروندم.
یه پسر سی ساله اتو کشیده و منظم و خشک... میخورد خیلی آدم آن تایمی باشه. قدمتوسطی داشت و صورتش رو شش تیغ کرده بود.
درکل قیافه اش بد نبود.
@Mosbatbash 💥